بی من نشو!

 
به خاطر تولدت!
نویسنده : المیرا آقازاده - ساعت ٩:٥۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۳/٩/٧
 

به بهشت نمي روم اگر مادرم آنجا نباشد!

حسين پناهي ….

................... 

نگاه مي كنم! مي بينمت همه جا!

صدايت را مي شنوم! از همه چيز!

نيستي؟؟!

باور نمي كنم!

نمي شود كه من باشم و هستي باشد و تو نباشي!

مي دانم كه پنهاني! در جايي از همين خانه!

و با آن دو ني ني پر شور چشمانت به من مي نگري!

امروز روز زيبايي است!

 نه! نه! بهترين روز دنياست!

اين را ديگر همه مي دانند!

از تو بودن بزرگترين افتخار من است!

صلابت نامم از استواري حضور نام استوار توست!

و سبزي وجودم از رنگارنگي وجود توست!

فرشته شيشه اي من!

مرا ببخش! هميشه! اگر بر بلور پاك وجودت خطي كشيده ام!

اگر كه شيشه قلبت را شكسته ام!

ببخش !

براي زيستني آرام و مرگي آرام بخششت را نيازمندم!

مرا ببخش خواندني ترين! نوشتني ترين!

اگر كه زبان حقيرم را ياراي خواندن حقيرترين سرود از تو نيست!

اگر كه واژه ها در خور تونيستند!

من اغراق نمي كنم! هر آنكس كه فرشته ام را مي شناسد

كلامم را در باور مي كند!

مراببخش اگر هميشه براي

از تو گفتن و ستايشت عاجزم!

مثل هميشه يك كيسه كلام دارم و دستاني خالي!

اما باليدنم به دستان تو هميشگي ست!

به دستان معجزت!

به دستانت كه سرشار از بهترينهاست!

حالا ديگر مي دانم خوبي و گذشت و ايثار و مهرباني و پاكي ،

چرا سالياني ست كه كيميا شده است!؟!

زيرا پس از ميلاد تو همه را ، يكجا ، در وجود تو خلاصه كرده اند!

از خزان تلخ خانه بي تو دلگير نيستم!

نه! نه براي اينكه

بهار وجودت را كم نمي آورم! نه!

براي اينكه مي دانم گوشه اي از آن سرزمين يخي و آدمهاي يخي

سالهاست كه حضور بهاريت را نيازمند است!

مي دانم كه خزان اينجا داشت شكوفه هايت را به سرما مي داد!

مي دانم كه كساني تورا انتظار مي كشيدند و

طاقت بسيارت را هجر آزرده بود...

مي دانم كه باز مي گردي!

مثل روزهاي با هم ، اما اينبار بي من!

مي دانم كه باز مي گردي و بهار و عشق و سرور را چون خورشيد

سخاوتمندانه بر من مي تابي!

چه اهميت دارد!

گذاشتم چندي هم زمستان هميشه اشان را هرم وجودت

گرم كند!

تو از آن مني! و ديگر هيچ!

چشمانم را مي بندم! از تصور چشمان گريانت زندگيم مي لرزد!

بخند فرشته بانو!

چون من بر بي رحمي هجر بخند!

زندگيم را بگير اما گريان نشو!

چشمان تو مال من است!

به رسيدن بيانديش ، به ديداري ديگر!

بخند فرشته بانو!

پوست من و تو كه ديگر بايد كلفت شده باشد!

چون من به جاودانگي هجر پوزخندي تلخ از اطاعت بزن

و به هراسهاي آنها كه اكنون مي دانم كنارت ايستاده اند

 و چون تو بغضي غريب دارند ،

قهقه اي لبريز تمسخر بزن!

ريشه هاي من و تو كه ديگر از اين تيشه ها نمي هراسند!

مي دانم كه چون هميشه از واژه هاي حقيرم به اشك مي نشيني!

حتي اگر شادمانه ترين سرود را بخوانم! بخند!

گريستن هرگز دردي را درمان نبوده است!

چشمانت را ميازار! فرصت ديدن هميشگي نيست!

خوب نگاهشان كن!

بگذار، براي روزهاي بي تو،

نگاهت را بگذار!

چشمان تو از آن من است و ديگر هيچ!

بگذار بدانند كه نگاهشان را كه با خودم آورده بودم

از فرط نگاه كردنم پوسيده است!

اگرچه ايمان دارم هيچيك ، هيچ شبي ،

چون من ، با آغوشي لبريز از عكسهاي پوسيده به خواب نرفته اند!

و در نهايت مي داني؟! هيچ چيز اين جهان امروز نمي تواند غمگينم كند!

بخند! امروز روز ميلاد توست!

و هيچ چيز از تو مهمتر نيست! فرشته بانو! بخند!

لبريزم از تو!

ميلاد تو زيباترين اتفاق دنياست! دنياي زيباي من!

بودنم از توست! و زندگانيم پيشكشت اگر که باشد ، کم است!

فرشته بانو! باشد كه اين زمين اهريمن زده را از عطر فرشته بودنهايت لبريز کنی...

دعايت نگهبان من است و دعايم نگهبان توست!

بخند! بخند فرشته بانو! براي دل كندن از نوشتن از تو ! بخند!

دوستت دارم! پايا و هميشگي! همين!

مي بينمت! همه جا!

صدايت را مي شنوم! از همه چيز!

ا.آ

.........................

مداد زرد پاك كن سرخ

مداد تراش برات خريد!

رو سينه سفيد دفترچه يه خط برات كشيد!

يادت مياد يادت مي داد

آدمكها رو رنگ كني

دنيا رو تو نقاشيات شكل خودت قشنگ كني!

روز اول مدرسه گريه مي كردي واسه اون

تا تو بغل بگيردت يه مادر خيلي جوون

بزرگ شدي نامي شدي واسه همه حامي شدي

از خاطرت نره كه يه روز تو دست اون جا مي شدي...

...ژاكلين...

مادر عزيزم تولدت مبارک!!!!

 


 
comment نظرات ()