بی من نشو!

 
بارانيم!
نویسنده : المیرا آقازاده - ساعت ۱٠:٢۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۳/٩/۱٩
 

من بارانم! از دلتنگي هاي تو مي آيم!

دلگيرم از تو و آسمان و شهر!

از اين صداي هميشه خسته! از همه چيز!

از خودم!

ديگر مرا هراسي از مرگ شورهايي كه در من بود نيست!

شوري نمانده است!

من و شوقهايم ديري ست كه مرده ايم!

و اين تويي كه با بالا انداختن شانه ات ، از كنار پيكر بيجان ما مي گذري!

و لابد مثل هميشه مي گويي : چه اهميت دارد!

يا نه، شايد ترانه اي از مرگ ما بنويسي! و فراموش

لحظه هايي سرشار از شعر!!!

قهقه اي تلخ به تمسخرم گرفت و هزار رويا مرا دشنام داد!

اينجا انتهاي راه اگر كه نباشد گردنه اي سهمگين است!

مي ترسم!

من باران بودم! از دلتنگي هاي تو مي آمدم!

من دلتنگي هاي تو را مي شستم و مي بردم!

بودن تو مي توانست طوفانم كند!

و بعد من بر سر شهر خراب مي شدم!

اما اكنون شهر نه! كه دنيا بر سرم خراب شده است!

من بودم! با تو! با تو مي آمدم!

باران بودم، بر تمامي دردهايت! مرهمي بي منت! رحمتي بي پايان!

حالا ديگر نه مي آيم ، نه مي روم،

آسمان و شهر هر دو آرامند

من نيز نه مي گريم و نه مي خندم،

گر چه گاهي بر حال خودم خندانم!

و هيچ چيز جز انعكاس صامت اين قلم نيستم!

نه فرشته ام ‏‏، نه خاطره!

باران نه، قطره اي نيستم حتي!

ا.آ


 
comment نظرات ()