بی من نشو!

 
نمی خواهم!
نویسنده : المیرا آقازاده - ساعت ٩:٤٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۳/۱٠/۱
 

دو هزار و صد و سي و پنج شب و روز از زندگيم با تو گذشت!

من هم نمي خواهم!

به تلافي هزار شب فرياد و اشك و غم!

به تلافي روزها و شبهاي مرگ من!

به تلافي زخمهاي تنم!

به تلافي شكستنها و تهمتها! هيچ چيز را نمي خواهم!

نه تو را ، نه طنين صدايت را!

نمي خواهم!

به خون خواهي مني كه دوستش داشتم!

من خندان پر ‏شور كودك آن روزها!

عشق را هم نمي خواهم!

خوب هميشه!؟!

نه خوب و نه هميشه اي!

نيستي! هيچكس نيستي!

شب تاريك من حتي ، فانوس چشمهايت را نمي خواهد ،

من و تاريكي ديگر به هم خو كرده ايم!

نمي خواهم! به تلافي فريادها!

به تلافي مرگ من، مرگ عشق ، مرگ تو و مرگ تلخ ما

نمي خواهم! هيچ چيز را نمي خواهم!

آغوش مردانه پر صلابتت را حتي كه از وحشت همه چيز رهاييم بود !

ديگر از هيچ چيز نمي هراسم!

به خاطره اي دلخوش ، به لبخندي زنده ام نمي خواهم

اما!

باز پس خواهم گرفت!

لبخندهايم را كه هزار روز به ساكن لبهاي تو هديه كرده بودم،

هرم دستانم را كه به يخبندان هميشه دستان تو سپرده بودم،

نگاهم را كه هزار بار در چشمان تو ريخته بودم ،

مهرباني هايم را و آرامش را كه به قلب سنگي تو داده بودم ،

باز پس مي خواهم ! همه را!

همه را! خودم را! دختر شاداب آن روزها را!

خوابهاي خوش و آرام را! رويا هايم را!

حالا بگو! بگو بي دعاهاي شبانه من زندگي پر تلاطمت چگونه آرام مي گيرد؟

و دردهاي تنت چگونه بي مرهم من براي خواب رها مي كنندت؟

خستگي ها را چه مي كني؟

و در كجاي جهان ، سرگردان و مغموم به دنبال عشق مي گردي؟

چه كسي تنها با نگاهت ، لب باز نكرده ، بزرگترين خطاهاي تو را مي بخشد؟

چيزي بگو!

بگو كه ناكامي ها ي روز را با كدام فرياد ، بر كه ، جبران مي كني؟

بگو كه بي دستان كوچكم كه مرهم عميق ترين زخمهايت شد ،

زخم ها را چگونه آرام مي كني؟

بگو كدام لاي لاي خواب را راهي چشمانت مي كند؟ بگو!

و مي دانم ،

اين تويي كه مي خواهي!

اين منم كه نمي خواهم!

ا.آ

روزگارت با كه بي من بگذرد ؟!، خوش باد

………

اين تويي كه مي ماني! و بر زخمهاي من مرهمي!

و با دردهاي من مي سازي و سكوت مي كني!

من مي فهمم! صبور خوب مهربان!

مي دانم كه به جبران اين هزاران روز هزاران بار من زخمي را تحمل مي كني!

تو هم زخمي تيغ تيز عشقي! مي دانم!

بيا نگذاريم سرپوش زخمها را برداريم ، بيا مرهم باشيم!

بگذار از ياد ببرم!!!حكايتي كه خواندي را

من از يادآوري اين روزها گريزانم ، از اين بغضهايي كه نمي گذارند حرف بزنم!

گاهي صداي بغض آلودم را بشنو و غمگين نشو!

مي بيني ؟! چه زود از ياد مي برم تنها اگر بگويم! تنها اگر بگريم!

گاهي بگذار بگريم!

من تو را نه براي اينكه مرهمي ، نه ، براي اينكه خوبي ، براي خود خودت دوست دارم!

دوستت دارم! همين و هرچه باداباد!


 
comment نظرات ()