بی من نشو!

 
يکسال بدون ارگ!
نویسنده : المیرا آقازاده - ساعت ۱٢:۱٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۳/۱٠/٤
 

اينجا ايران است!

سرزمين زيباي من ،

يادآور هزاران سال رنج و ايستادگي!

زينت نام من است! هيبتي بي همتاست!

آري!اينجا ايران است ، سرزمين من ،

خاكي كه بيش از همه جاي جهان دوستش دارم

اما!

در بهت زمستاني كه گذشت ، مانده ست ، بها ر و تابستان و پاييزم

گريستيم! هم من و هم سرزمينم و هم يك شهر تاريخ!

من شنيدم! من ، صداي گريستن كوروش را شنيدم!

من ديدم! ديدم كه مقبره داريوشم لرزيد

من صداي فروريختن ارگم را شنيدم ، من لمس كردم!

لرزش را و ريزش را!

من درماندگي انسان را ديدم

من معني اشك را فهميدم و سرزميني را در تكاپوي انسانيت ديدم

من هنگام كه فرو مي ريختم باليدم! به سرزمينم !

به جاري شدن مهرباني!

اما ،

زمين مرا بلعيد و استخوانهاي مرا به دندان گرفت و يك شهر بودنم را دشنام داد!

آينه از تصوير بودن من و مرگ انسان ، كودك ، شهر، گريزان بود!

آينه اما نمي دانست ، نمي دانست من بي تقصير بودم، آينه نمي دانست!

هم من و هم آينه ، خودم را بي جهت نمي بخشيديم! شايد هم

باورم نمي شود!

آنجا ايران بود! سرزمين زيباي من! قتلگاه كودكان تاريخم!

گور هزاران كودك

من ديگر من نبودم و زندگيم از بيم شهر بي كودك مي لرزيد

من مي گريستم و مي مردم

اينجا ايران است! سرزمين زيباي من!

يادآور زمستاني تلخ!

دلگيرم از اين سرماي سخت!

دلم!! دلم كه زير آوار يك سرزمين ، لبريز فرياد است!

سنگين بود! چقدر سنگين است اين درد!

من ديدم! ديدم كه سرزمينم گريست!

مرا ياراي آن نبود! مرا و شانه هاي كوچكم را ياراي ديدن نبود!

مرا! مرا كه دختر هميشه سرزمينم بودم!

مرا! كه دستان حقيرم را ياراي هيچ چيز جز زدودن اشكهايم نبود!

من گريسته بودم تمام بالشم را! همين!

من جنون گرفته بودم! همين!

و ليلي ، انسان بود! و ليلي هزار كودك بود!

و ليلي تاريخم بود! ليلي من بودم كه مرده بودم!

و مجنون من بودم! و ليلي من بودم و من بودم كه هيچ كس نبودم!

من ريشه داشتم! آنجا! من گل داده بودم!

من ستاره داشتم! در آسمان صاف زيبايش!

در آسماني كه مبهوت و گريان بود

 من شيفته آنجا بودم !

اينجا ايران است! سرزمين من!

و اين منم! كه مي ميرم و مي گريم و تكرار مي كنم :

تو از آن مني! تو از آن مني ، حتي اگر كويري هميشه باشي!

تو از آن مني! با تمامي شهرهايت!

بگو!

بگو عشق را حتي در خانه هاي كاهگلي ، مدفون آوار حتي ، مي شناسيم!

بگو ! مگذار بر تو ، خانه نه ، مگذار بر تو ، بر خاك پر صلابت تو ، قتلگاه انسان بسازند!

بگو !‌بگو من از دنياي بي كودك مي ترسم!

بگو به تمامي دنيا!

بگو چه اهميت دارد زنده باشم يا نه! اما بگو من ايرانيم و اين بزرگترين افتخار من است

………..

به ياد سرزمينم!

به ياد بم! به پاس انسانيتمان!

براي خاطر عشق به سرزمينم ، به ارگم ، به بم ، به كودك ، به انسان ، براي يكسالي كه در بهت و به درد گذشت

ا.آ

……………………………………………………………………………………………………………

 

هموطن دست من و تو

اگه با هم يكي باشه

مي تونه شهر و بسازه

حتي بهتر از هميشه

توي سرماي زمستون

توي اشك و آه و زاري

مي دونم سخته عزيزم

تو بايد طاقت بياري

×مرجان زنگنه×

 

……………………………………………………………………………………………………………

 

به بهانه تولد مسيح ، به خاطر پاكيهاي مسيح ، به پاس اينكه مصلوب شد تا گناهان ما آمرزيده شود ،

 براي اينكه نور وجودش تاريكيهامان را بزدايد :

<<اينك اما سه چيز مي ماند :

ايمان ، اميد و عشق . اما عشق برترين آنهاست.>>

انجيل عيسي مسيح ( كتاب مقدس ) رساله پولس به قرنتيان

 


 
comment نظرات ()