بی من نشو!

 
نيستم!
نویسنده : المیرا آقازاده - ساعت ۳:۳٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۳/۱۱/۱٢
 

نيستم! من ، ديگر من نيستم!

چيزي شبيه مجنونم شايد!

يا شايدنميدانم!

نيستم! هيچ چيز جز انعكاس نام مقدس تو نيستم!

من نام تو را ذكر گفته ام!

هزار بار! هزار لحظه!

با من باش و تو نيز ذكر بگو! ذكر!

نام مقدس عشق را ذكر بگو!

مرا پيدا كن!

از عمق دريايي هميشه طوفاني به ساحل دستانت برسان!

نجاتم باش ! از تلاطم اين دريا ، از روزهايي كه به درد گذشت.

بي تو نام گل و ستاره را فراموش مي كنم!

ترانه باش و عاشقم كن و خاطره بساز!

با من بنويس ، از من بنويس! از نگاهي كه به دنبال توست!

همه جا!

از تو خواهم نوشت! همه وقت!

نيستم! هيچ چيز جز كورسويي در شبان تاريك تو نيستم!

مرا پيدا كن!

در پس روزهاي دلتنگي ام ، در ميان جنگل تنهايي!

در پشت حسرت ديدارت! مرا پيدا كن!

نگاه كن!بشنو! من هستم! جايي در مرداب دلگيريهايم ،

و در خواب خستگيهايت فرياد مي زنم:

من ، من هستم و تو مرا نمي بيني!

و تو رويت را برمي گرداني و مي خوابي!

چه اهميت دارد! من به خواب تو خو خواهم كرد و تو به گلايه هاي شبانه بي صداي لبريزاشكم! و خنده هاي اجباري فردا!

هراس من همچنان از مرگ شورهايي ست كه در من بود!

نيستم،جز تو نيستم!

دوستت دارم! با نيروي فرهاد! همپاي مجنون!

همين و ديگر هيچ!

 

ا.آ

از همه دوستاني كه برايم كامنت گذاشتند و همه دوستانم كه برايم آفلاين گذاشتند ممنونم و بابت اين ديركرد كه به خاطر امتحانها بوده ، عذرخواهي مي كنم.

 


 
comment نظرات ()