بی من نشو!

 
تو در وصف نمی آيی...
نویسنده : المیرا آقازاده - ساعت ۱٢:۳٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۳/۱۱/٢٩
 

چه بي تابانه مي خواهمت، اي دوريت آزمون تلخ زنده به گوري(احمد شاملو)

 

شبيه باران! شبيه مجنون! دلتنگ توام!

همين براي اينكه به ديدنت بيايم كافي نيست؟

همين براي اينكه بيايي كافي نيست؟

شبيه رويا! شبيه تنديسهاي عاشقانه! دوستت دارم!

همين براي اينكه با من باشي بس نيست؟

همين براي اينكه خواب تو را ببينم كافي نيست؟

شبيه برف! شبيه زلالترينها! با توام!

همين براي اينكه تنها از پشت شيشه نگاهت كنم كافي نيست؟

بارانم! هنوز هم از دلتنگي هاي تو مي آيم!

مجنونم! هنوز هم به خاطر اينكه همه ي تو را بيابم،

تمام كويرها و دشتها و صحرا ها را بي هيچ منتي به دنبال تو مي گردم!

رويا منم! هنوز هم ماوراء را مي جويم و به هر

آسماني و بهشتي التماس مي كنم بگذارند به خواب تو بيايم!

بگذارند به خواب من بيايي!

تنديس عاشقانه منم!

اين منم كه هنوز دوست دارم تنديسي هميشه ثابت،

گوشه اي محو از اتاق كوچك مشتركت، روزها و ماهها و سالها بايستم ،

تنها به بهانه ديدارت!

برفم! سياهي هاي دنيا را مي پوشانم ،

تا چشمان مهربان معصومت تنها روشني! و سفيدي را نظاره گر باشد و بس!

حتي اگر قرار باشد ثانيه به ثانيه پا بر من بگذاري !

آخر حيف چشمان تو نيست؟

زلالم! و چون آب كه بر زمين ، بر خستگيهاي تو روانم !

آنچه زدودني ست ، من مي زدايم!

شبيه هرچه كه باشي، هرچه كه باشم ،

بخواهي يا نه، دوستم بداري يا نه ،

دوستت دارم! همين و هرچه باداباد

 

بدرود ، رود من ، بود و نبود من…!

 

ا.آ

چه بي تابانه مي خواهمت، اي دوريت آزمون تلخ زنده به گوري

 

ولنتاين هم مبارک! چون دير شده کوچولو نوشتم ، يعنی خجالت کشيدم!بابت ديرکرد!ا

 


 
comment نظرات ()