بی من نشو!

 
بودنت معجزه ايست!
نویسنده : المیرا آقازاده - ساعت ۱٢:۳۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۳/۱٢/۱۱
 

چشمهايت كودكاني معصوم اند!

و نگاهت لبريز شيطنتهاي همان كودكان معصوم!

كودكان عشق را مي فهمند!

شبيه هيچكس و هيچ چيز نيستي! شبيه روياهاي من حتي!

بودنت معجزه است! به تو ايمان آورده ام!

حسادت كن !!

كه من به زندگي حتي ،كه خانه حضور توست، حسادت مي كنم!

به شب كه خواب را به چشمان تو هديه مي كند!

به ماه كه هم بغض لحظه هاي توست!

به ستاره كه نورش را از خورشيد نگاه تو مي گيرد!

به روشني كه چشمه واژه هاي توست!!

به زندگي حتي!

نه! خسته نمي شوم! از روزها و ماهها و سالها به چشمان تو خيره شدن!

تو كه باشي، زندگي معناي زيباي عشق را مي فهمد،

و من معناي بودن را!

چگونه مي شود از با تو بودن خسته شد؟

تو، كه عشق در دستان معجزت معني مي شود،

تو، كه نام مقدست را هميشه ذكر مي گويم،

تو كه معناي معصوميتي!

كاش واژه مي شدم، بر زبان عاشق تو جاري مي شدم!

كاش شب بودم، ماه بودم، ستاره و روشني بودم!!

كاش هرچه كه بودم،هر جا كه بودم،

با تو بودم، با تو مي ماندم و با تو مي رفتم!

با من باش، براي تنفس اين هواي مسموم،عطر پاك نفسهاي تو را نيازمندم!

دوستت دارم!، همين !، كفايت مي كند!

دوستت دارم! همين براي هزارسال لبريز تو بودن كافي است!

همين براي تحمل آنچه تحمل پذير نيست، كافي است!

همين براي ثانيه شماري با تو بودن كافي است!

همين براي رد شدن از تمام ديوارها كافي است!

دوستت دارم، آري !، همين براي ادامه حياتم كفايت مي كند!

ا.آ


 
comment نظرات ()