بی من نشو!

 
دلتنگی...
نویسنده : المیرا آقازاده - ساعت ٥:٤٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/۱/۸
 

بانو جان! بانو !

تو چه شكلي بودي؟ تو چه شكلي هستي؟

بانو بايد شبيه تو باشم! اما نشاني نيست!

سخت است بانو!

من فقط شبيه خودمم! نمي توانم شبيه تو باشم!

اما بايد!

بايد شبيه تو باشم حتي اگر اسطوره اي خيالي باشي!

بانو جان ! بانو خانم!

ديدمت بايد سلام اينهمه سردرگمي ها و بايدها را برسانم!

بانو جان ! دلم گرفته!

بانو حرف دارم! بانو هميشه حرفهايي دارم كه نمي زنم!

واي بانو! خسته ام!

خودت را نشانم بده بانو!

بانو جان! بانو!

 

سكوت مي كنم هنوز

چشمانم آب رفته است!

تو كه زبان باد و باران را بلدي،

تو كه زبان شاعرانه همه چيز را مي فهمي، تو كه شبيه شعرهايت هستي!!،

تو به باران بگو دلتنگ باران و ابرهاي باراني ام!

دلم گرفته! باران كه ببارد دلگيري ها يادم مي رود!

باران كه ببارد همه چيز را يادم مي رود، همه چيز را ، جز تو!

مي خواهم فرار كنم! از اينهمه روزمرگي!

با من حرف بزن!

مي خواهم ذهنم را از همه چيز، جز تو پاك كنم!

حرف بزن! بهانه نگير! كه من همه بهانه هايت را گرفته ام!

نپرس ،نپرس امروز را چه كرده ام!

آنوقت مجبور مي شوم حرفهاي تكراري بزنم!

من؟ من و حرفهاي تكراري و هي نمي دانم و هيچي؟!

مني كه هميشه دوست دارم در عشقم همپاي تمام تازه ها باشم!

دوست دارم در نگاه تو هميشه شكلي از تازگي باشم!

چشمانم آب رفته است!

همه مي گويند، مي خندند،مي روند، مي آيند.

اما من نيستم انگار! نه، در اين دنيا نيستم!

چه فرق مي كند! تو كه نيستي هيچ چيز فرقي نمي كند،

مثل آن وقتهاي تو و بانو!

در فكر حرفهاي تازه ام!

حرف بزن! سكوت مرا پاسخ سكوت نيست!

حرف بزن با من،

كه هميشه از حرفها و خنده هاي تو لبريز شوقي كودكانه مي شوم

باران نمي آيد،

بايد بروم يكجا ، خودم ببارم!

واي باران! دلتنگ بارانم! اما چشمانم آب رفته است!

واي چشمانم! چشمانم آب رفته است!

و من سكوت مي كنم هنوز

 

و يك ترانه قديمي از خودم ( به تاريخ پاي ترانه 22/10/79) كه يك دوست ترانه سراي بسيار خوبم ( ميثم يوسفي ) بازسازي اش كرد و يك ترانه دو نفره شكل گرفت!! (گرچه با تلاش زبان زيباي ميثم عزيزم، خامي كار پانزده سالگي هايم هنوز باقي است و هرچه پختگی می بينيد کار اوست!)

رو سرم آواره عشقه تو دلم صداي فرياد

بعد اونهمه محبت منو آخر بردي از ياد

 

نه!تو هم گريه نبودي تو شباي پرسه و غم

حتي بغضم و نخوندي وسط شعراي مبهم

 

اما من هيچي نگفتم ، تو جوابي نمي دادي

روياهاي خوب من رو همش و به باد دادی

 

ياد چشماي تو مونده توي اين نگاه خسته

حرفهاي نگفته من حبسه رو لباي بسته

 

رو سرم آواره عشقه تو دلم زخماي حرفات

از ياد من نمي ره اونهمه سرديه چشمات

 

هنوزم يادته شايد كه هواخواهه تو بودم

واسه اينكه مال من شي هي ترانه مي سرودم

 

هنوزم يادته شايد از نبودنت مي مردم

اما نه! ديگه نمي خوام وقتي از تو نارو خوردم

 

فكر نكن اگه نباشي واسه من دنيا تمومه

من بايد مي فهميدم كه با تو زندگيم حرومه

 

تازه بعده رفتن تو خنده رو تجربه كردم

گرچه اين زخما عميقن گرچه پر گريه و دردم

 

رو سرم آواره عشقه تو نگام خط يه حسرت

منو آخر بردي از ياد بعده اونهمه محبت

ا.آ

( از ميثم عزيم ممنونم كه با همه سختي، چهارچوب كارم را حفظ كرد وبه خاطر اينهمه خامي ، هنر زيبا و حس سرشارش ناتمام ماند)

 

 

همين كه بدانم هنوز مهم هستم كافي است! حالا مي تواني داد بزني، دعوا كني، سكوت كني اما من ديگر نه لجبازي مي كنم، نه گرسنه مي مانم! همين كه بدانم هنوز مهم هستم كافي است!!

 


 
comment نظرات ()