بی من نشو!

 
پنجره ام گمت کرد!من اما نه...
نویسنده : المیرا آقازاده - ساعت ٩:٠٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/٢/۱۳
 

به سراغ من اگر آمدي،براي من اي مهربان ،چراغ بياور

و يك دريچه كه از آن به ازدحام كوچه خوشبخت بنگرم.

( بانو فروغ فرخزاد)

 

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

پنجره ام را باد برد!

در آخرين هجوم طوفان عشق!

پنجره ام را ،

كه دريچه اي بود براي ديدن باران! براي ديدن پرندگاني كه

اسيربودن درضميرآنها نيست ، براي ديدن تو

پنجره ام را باد برد!

وقتي كه هنوز پشت آن ، منتظر چشمهاي تو بودم،

وقتي كه پنجره هر روز باز و بسته شد،

هي باز و هي بسته و من درست پشت همين پنجره،

در انتظار لبخند تو مردم و تو نيامدي!

پنجره ام را باد برد!

وقتي كه خيلي سرد نبود ،

وقتي كه صداي پرندگان هنوز مي آمد ،

وقتي كه تو نبودي!

وقتي كه پنجره ام روي دست باد مي رفت، تو كجا بودي؟

كدام خواب را مي گشتي؟! خواب كدام خاطره را بغل كرده بودي؟

واي پنجره ام ! پنجره ام را باد برد!

و تو در خواب بودي!!

مرا باد برد و تو در خواب بودي ، چشمان مرا ، روياهايم را باد برد،

از همين قاب خاليه بي پنجره

تو كه نيستي پنجره هايم از بيم فروريختن لبريزند،

پنجره ام را باد برد ، تا ديوار من فرو نريخته است با من باش ،

به فكر من و پنجره هاي دلم باش

پنجره ام را باد برد

ا.آ

حسي شبيه يك پنجره بسته در من است

حسي كه رفته رفته ديوار مي شود

 

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

گمت كرده بودم!

دير زماني بود كه گمت كرده بودم ،

لا به لاي اينهمه شعر و كاغد و خواب!! و خاطره

ميان اينهمه شب گريه، ميان اينهمه چشم

مثل تو!، اين من سر به هوا ميان اينهمه نگاه گمت كردم!

كي دستم را رها كردي ، در كدام خيابان جا ماندي ،

كجاي قصه خوابهايت بود كه گمت كردم ، نمي دانم!

كجا بود آخرين باري كه به گريستنهايم خنديدي و

بعد من گم شدم، گمت كردم؟!

چرا مي گذاري كه گمت كنم؟ كه دلتنگ صدايت بشوم و

خودم را به در دو ديوار بزنم!

چرا هي گم مي شوي؟ پيدا بودي ، بعد از آنكه من گمت شدم ، گمت كردم!

چرا چشمانت را مي بندي ، به روي اينهمه واژه و سكوت و اشك؟

به روي خنده هايم حتي كه صداي زندگي آرامت بود؟

گمت كردم! ميان اينهمه دلتنگي و گمم كردي!

گمم كردي ميان اينهمه روزمرگي و اينهمه خواب وخستگي!

گمم كردي وقتي كه مي توانستم خستگيهايت را فراري بدهم،

وقتي كه خواب بودي!

گمم كردي ، دستم را رها كردي ، در خيابان ماندم،

وقتي كه نيازمند تو بودم، نيازمند صدايت حتي كه

گوشم را از اينهمه ناله و فغان و فرياد خالي كند، گمم كردي!

حالا داري پيدا مي شوي ،نه! دارم پيدايت مي كنم!

دارم پيدا مي شوم!

ميان اينهمه شعر و كاغذ وخواب و خاطره

ديگر گمت نمي كنم! اما مي دانم كه هميشه گمم مي كني ،

كه آخر گمم مي كني و من مي مانم و خيابان خالي و دستي كه به دنبال دست توست

 

ا.آ

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 

           و يك ترانه از يك دوست خيلی خيلی خوب و يك ترانه سراي خيلي خوب

 

گمــت كردم تو چـيــن دامـن شــب

تواين پس كوچه هاي گنگ بي لب

گمــت كردم من امشـب زير بارون

تو تنـهــايي سر سـخـت زمـســتون

 

نــگاه آخرت مـثل يه خـنـجر

نـشسته تو گلوي عاشــق من

بذارازعطر لبخــندت بميـرم

بذاريادم بره اين دل شكستن

 

بـذاريــادم بره چشــماي خيــست

كه شـهرخاطراتو زير و رو كرد

كجا بايد به يادت گريـه سـر داد؟

كجا بايد صداتـو جـستــجو كرد؟

 

هــنـوز خوش بـاورم مثل گذشـته

تـو فـكـر پوچ شــايـد ديــدن تــو

تــمـام آرزوي ايـــن ترانـــه

دوباره ديــدن و بويــيـدن تو

 

گمــت كردم تو چــيـن دامـن شـــب

تو اين پس كوچه هاي گنگ بي لب

گمــت كردم من امشـب زير بارون

تو تنـهــايي سر سـخـت زمـســتون

 

حسن عليشيري/ مي بوسمت اي ماه! / صفحه70

 

روزهاتان لبريززلالی اين باران بهاری!


 
comment نظرات ()