بی من نشو!

 
من و تو و آخر قصه!
نویسنده : المیرا آقازاده - ساعت ۱٠:٠٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/٢/٢٦
 

من و تو و آخر قصه

 

و شعرهايم!

شعرهايم كه همدم هميشه من بودند! ،

شعرهايم كه يادگار روزهاي شادي بودند،

شعرهايم كه لبريز كودكي بودند،

به تو پشت كردند!

شعرهايم كه يادگار روزهاي آرام من بودند،

كه از كودكي تا امروزوفادارترين يار من بودند

شعرهايم

 

و شعرهايت!

شعرهايت مرهم روزهاي بي آرام من نشد،

شب ضجه هاي مرا جواب نداد،

جاي خالي تو را پر نكر د، دلتنگي هاي مرا تسكين نداد

و شعرهايت دريغ شد از من،

همه چيز دريغ شد،

حتي صدايت كه تسكين همه دردهايم بود

دريغ شد همه چيز

 

و عشق!

عشق نفرين كردهمه چيز را

 

و من!

نمي دانستم اثبات اينكه دوستت دارم اينهمه سخت است!

 

و تو!

هميشه در خوابي!!!

هميشه مي روي ، انگار كه اينهمه را نمي بيني! :

شعرهايم را، شعرهايت را ، عشق را و مرا

ولي مي بيني! ، خودت را ، به گمانم بيش از همه چيز!!

 

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

آخر قصه چيست ؟ تو بگو!

هميشه از پايان هراسيده ام! آخر؟ مي شود اينهمه عشق تمام شود؟

جواب خاطره ها و روياهايم را چه بدهم؟

اينهمه شب ضجه را كجا ببرم؟

بي تو و صداي مهربانت با كدام لاي لاي بخوابم؟

آخر؟ نه! ندارد! باورم نمي شود! نمي شود كه ما، تمام شود!

مي شود؟ ما تمام شود و من بمانم و تو؟

اصلا تو نباشي ، من مي مانم؟ نمي دانم! شايد بميرم!

نبود تو از همه چيز اين جهان بي رحم وحشتناك تر است!

كاش نباشم كه نبودنت را ببينم!

واي! با اينهمه روياي نيامده چه كنم؟

آخر قصه چيست؟

نه! نمي شود! عشق كه تمام نمي شود ، مي شود؟!

نه! نه! نه! نه!

اصلا مي داني؟! حالا چه وقت فكر كردن به آخر قصه است؟

اينجا هنوز اول راه است! همينكه بدانيم آخر قصه هر چه كه باشد ،

ما با هميم ، در يادها و خاطره ها حتي، كافي است

حالا بيا هراس پايان را از من بگير

حالا بيا به روزهاي خوش هنوز نيامده فكر كنيم!

راه زيادي باقي است اما،

نه! آخر قصه اگر نبود تو باشد دوستش ندارم ،

نه! آخر قصه اگر نبود تو باشد، از فكرش هم وحشت دارم ومي گريزم!

نـــــــــه! آخري كه بي تو باشد را نمي خواهم!

 

و يك ترانه!، از من! ، براي تو! ، براي آن شروع زيبا

 

آخر قصه هيچي نيست جز وحشت نبودنت

خاطره ي صد التـماس اما پيـشـم نموندنت

 

آخر قـصه منم و شـبــهاي بي آخـر من

يه عالمه شب ضجه و شكستن باورمن

 

بي تو اين كوچه خالي هميـشـه معبر مرگه

هـمه شــكوفـه هامون زير پاهـاي تـگرگه

 

گور خاطراته عشـقه بي تو اين خونه خلوت

تو چشام درياي غصه،همه جا فرياد حسرت

 

آخر قصه همه جا هميـشه ساكــت و سرده

هميشه رو تن خسته ام رد پاي صدتا درده

 

آخر قــصه مرگ ما حادثـه ي نــهايـيـه

چاره ش براي من فقط از زندگي رهاييه

 

آخر قصه هيچي نيست جز وحشت نبودنت

من مي مـونم و تا ابد اين حـسـرت نبودنت

 

واسه من معنيه عشقي، توچه باشي چه نباشي

حتي با اينكه از اول آرزوم بود مال من شي

                                                 الميرا.آ

 

هر سلام سرآغاز دردناك يك خداحافظي است

مرا تصديق كني يا انكار، مرا سر آغازي بپنداري يا پايان ،

من در پايان پايانها فرو نمي روم.

مرا بشنوي يا نه ، مرا جستجو كني يا نكني ،

من مرد خداحافظيه هميشگي نيستم،

باز مي گردم ، هميشه باز مي گردم

( ابراهيمي ، نادر/ بار ديگر شهري كه دوست مي داشتم)

 


 
comment نظرات ()