تنم كه خسته و خورد ، صدام كه باز گرفته
عكس يكي تو دستام ، همه مي گن كه رفته
يــكي تــمام مــن رو زيــر پاهـاش گذاشــتـه
به جاش رو سنگ قبرم چند بيتي شعرنوشته
به گريه هام بخندُ به خـنده هام نخندُ
دلـتُ بـعـد من هـم به هركسـي نبندُ
از قيد و بند عشــقم خودت رو آزاد بــذار
شب گريه هاي من رو اصلا به روتم نيار
رفته تمام عشقم تا خرخره تو لجن
هنوز تو بهته اما قلب شكسته من
به خاطر من كه نه! به خاطر روشني!!
از تاريكي جدا شو، از اين غم مردنی
سر و زبون عاشق ، ديگه بريدني نيست!
تو اين وفور ليلي مجنون خريدني نيست!
به گريه هام بخندُ به خنده هام نخندُ
دلـتُ بـعـد من هم به هـركســي نبندُ
از قيد و بند عشـقـم خودت روآزاد بذار
غم شكسـت مـن رو اصلا به روتـم نيار
( الميرا.آ )
نه! مي نويسم!
حالا كه فرقي نمي كند، حالا كه نوشتن و ننوشتنم كه هيچ!،
بود و نبود خودم هم فرقي نمي كند، پس مي نويسم!
براي ته كشيدن اشكها و براي تسكين اين درد!
براي پيوند خوردن شكستگيهايم!
هرگز اينهمه احساس شكست نكرده بودم!
سؤال مي كنم! از خودم ، از همه چيز! : من كجا اشتباه كردم؟
نمي دانم! شايد اين هم فرقي نكند!
و حالا بايد ببخشمت! فرقي مي كند؟ مهم نيست!
هرگز فرصت بخشيدن آدمها را از دست نمي دهم! حتي اگر فرقي نكند!
حالا كه زير پا مي گذاري مهربانيهاي مرا ،
حالا كه ماندن و رفتنم هم فرقي نمي كند ،
حالا كه تحمل گريستنهايم، كم زحمت ترين كار اين روزهاي توست،
حالا كه همه چيز را دريغ مي كني، حالا كه …
حالا كه…فرقي مي كند؟! گفتن و نگفتن اين حرفها هم فرقي نمي كند!
مگر كه تا به حال كدام حرف گفته و نگفته ام را شنيده اي؟
خودت گفتي همه پايان ها نيازمند زدن حرفها نيستند!
خودت همه چيز را به در گفتي كه من بشنوم!
خودت…خودت… تو…تو روياهاي مرا كشتي! نه! نه! مرا كشتي!
عزيزم! عشق من! خودت …تو…شما…شما… ببخشيد وقتتان را گرفتم!…
ا.آ
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
گفتي برو! گفــتم به چشـم!! اين بود كلام آخـرين!
گفتي خداحافظ تو! گفتم همين؟؟؟!! گفتي:همين!!!
گريه نكردم پيش تو ، با اينكه پرپر مي زدم!
با خون دل از پـيـش تو ، رفتـم و باز نيومدم!
بازي عشق تورو جانانه باختم ، مثل بازنده خوب مردانه باختم
همه ثروت من تحفه درويش ، نفسم بود كه به تو شاهانه باختم
لبخند آخرين من ، دروغ معصومانه بود!
بــراي پـنـهان كردن داغ دل ديـوانـه بود!
من مات مات از بازيه شـطرنج عشق مي آمدم
شاه مهره دل رفته بود،من لاف بردن مي زدم!!
قلعه دل،اسب غرور، لشكر تار و مارعشق!
دادم به نـاز رخ تو ، ايـنهـمه يـادگار عــشق!
گفتم ببرهرچي كه هست ، رقيب جلد چيره دست!
گفتي تو مغروري هنوز! با فتح اينهمه شكست!! …با فتح اينهمه شكست…
( زويا زاكاريان )
نظرات ()