شبِ پرسه!
تو اين ســكوت بد صــدا ، خاطــره درده عزيز!
من و ازتب پس بگير! تو اينهمه ترس و گريز!
منو از اينجا ببر! از شب هم سفره مرگ!
من و از تبر بگير و بــبر از دام تـگرگ!
نــذار از نبود دسـتات ، زخــم مـن بدتر از اين شه!
بذار تب رد شه از اينجا ! نذار حرفام نقطه چين شه!
نــذار آدمـا بـفـهـمـن
، نذار هـيــچـكي بنويســه!كه تو باز رفتي و شب شد، شب چشمام خيسه خيسه!
ديگه خورشيد نمي تابه، ديگه خسته شد ستاره!
شــب بي تو تا همـيشه ، شب پرسه شد دوباره!!
نه! نرو! معنيٍ رويا! مرد شب پرسه و پرواز!
تو شب عشق و ترانه نگذر از هوار اين ساز!
نــذار از نبود دسـتات ، زخــم مـن بدتر از اين شه!
بذار تب رد شه از اينجا ! نذار حرفام نقطه چين شه!
* الميرا آقازاده *
گريـه كنـم يا نـكنم آخر ماجرا رسيد!
گريه كنم يا نكنم قصه به انتها رسيد!
چرا نپرسم چرا؟…
پيش بيني هاي شاعرانه ام را ديدي؟!
ديدي كه من همه اين روزها را پيش بيني كرده بودم؟
اما اعتراف مي كنم كه اينهمه زود بودنش را پيش بيني نمي كردم!
نه! نه! باورم نمي شود!
تو؟ تو نمي تواني ، نمي تواني كه معني پايان باشي!
نمي تواني كه آخر قصه را تو ، تنهايي ، رقم زده باشي!
نه ! نه! نمي تواني كه قلب ساده مرا شكسته باشي!
نمي تواني! نمي تواني كه حق زدن آخرين حرفها را ، نه! ،
حق آخرين ديدار و آخرين خداحافظي را حتي از من گرفته باشي!
نه! نه! خواب نيست انگار! نه خواب نيستم!
تنم درد مي كنم،گرماي اشكهايم را حس مي كنم! نه! خواب نيستم!
نه! تو نمي تواني كه در بيداريهاي من ، چنين بي رحمانه رفته باشي!
ولي خواب نيستم انگار!
نمي تواني كه زحمت خداحافظي كردن را هم به خودت نداده باشي!
نمي شود كه رفته باشي و به بهت من خنديده باشي و …نه! نمي شود!
نمي تواني كه همه مرا از ياد برده باشي!
مرا كه مهرباني را بر تو تمام كرده بودم، بي هيچ چشمداشتي،
مرا كه شبانه هاي خستگيهايت ، غمهاي خودم را فرو خورده بودم،
مرا كه هميشه و همه جا با تو بودم ، با تو مي زيستم،
مرا كه هرچه داشتم به قربانگاه اين عشق آورده بودم،
مرا كه…
نه! نمي تواني كه آنهمه حرفهاي عاشقانه را دروغ گفته باشي!
نمي تواني كه گرماي آغوش مرا از ياد برده باشي!
نمي تواني همان كاري را با من كرده باشي كه بانو با تو…نه! نه! نمي تواني !
نه!نه! من چرا خواب نيستم؟…
خواب نيستم انگار!نه!
خواب نيستم …
حالا با اينهمه خاطره چه كنم؟
با اينهمه حرف نگفته و درد نگفته و اينهمه بهت؟
حالا با آن دفتري از نامه هاي پنهان كه برايت نوشته بودم و
هرگز فرصت رسيدن به تو را نيافت ، چه كنم؟!
حالا با…
شايد كه خواستم طعم نبخشيدن را بچشم! نه! نمي بخشمت!
نه! مي خواهم اينبار فرصت بخشيدنت را از دست بدهم!
همه اين روزها و ماهها و لحظه ها وثانيه به ثانيه كه مي بخشيدمت كافي ست…
چرا نپرسم چرا؟!…
ا.آ
گريـه كنـم يا نـكنم آخر ماجرا رسيد!
گريه كنم يا نكنم قصه به انتها رسيد!
نظرات ()