بی من نشو!

 
مرگ خاطره!
نویسنده : المیرا آقازاده - ساعت ۱۱:٢٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٤/٥/۱
 

مرگ ما !

 

پبرهن مشكي تو بپوش! هجرت تو مرگ منه!

تو رفـتي از كنار من : اين مــعنـيه شكسـتـنه!

  

پيرهن مشكي تو بپوش ! واسه مـرگِ عاشقانه ام!

همه حرفام شكل غصه اس ، واسه آغاز ترانه ام!

 

                              تو چشات نعشٍ نگامه! تو چشام ستاره مرده!

                              پـرم از بـغضـاي نشكن ! بـازيُ جدايي بُرده!

 

پيرهن مشكي تو بپوش ! براي مرگِ خنده هام!

لـبريـزم از نـبـودنـت تـو بهــت گريـه ها رهام!

 

پيرهن مشكي تو بپوش ! براي مرگ من و ما!

براي بـغض خاطره ، بـراي مـرگ لـحـظه ها!

 

پيرهن رنگي تو بپوش! شكستِ من آزاديه!

غصه ي اشكامُ نخور! اينم برات يه شاديه!

 

تو چشات نعشٍ نگامه ! تو چشام نقشٍ تو هم مرد!

پـرم از بـغـض شــكسـتـه! بـازيُ صـداقــتـم برد!

 

×الميرا آقازاده×

 

قاصدك! ابرهاي همه عالم ، شب و روز ، در دلم مي گريند

 

يادت باشد!

يادت باشد اين تو بودي كه رفتي!

يادت باشد با سنگي رو به رو بودم كه هرگز نرم نشد!

يادت باشد! تمام خنده هايي را كه به ساكن لبهاي تو هديه كردم،باز پس مي خواهم!

يادت باشد! هميشه اين تو بودي كه نماندي!

يادت باشد عاشق تو بودن قشنگترين اشتباه من بود!

يادت باشد اين دل بي گناه من بود كه شكست!

يادت باشد همه شبانه هايي كه مي گريستم تو در خواب بودي!!

اين من بودم كه ماندم و مردم و اين تو بودي كه رفتي!

و خيلي چيزهاي ديگر را بايد يادت باشد!

يادت باشد

و بايد يادم باشد! يادم باشد مهرباني هايم را ديناري نمي خرند!

يادم باشد اينهمه شعر و ترانه و عاشقانه را هدر كردم!

يادم باشد بازيچه شدن خيلي هم سخت نيست!!

يادم باشد ديگر گريستن كافي ست! مي ترسم گريستنهاي من زندگيت را ببرد!

يادم باشد بيهوده گريستم و بيهوده مهرباني كردم و بيهوده شكستم و

و يادم باشد

 

آخرين خدانگهدار!

گريه گردم، گريه كردم! اما دردمو نگفتم!

تكيه دادم به غرورم تا ديگه از پا نيافتم!

 

چه ترانه بي اثر بود، مث مشت زدن به ديوار

اولين بغض شكستن! آخرين خدانگهدار!

 

                             من به قله ميرسيدم اگه همترانه بودي!

صد تا سد‏‏‎ُ مي شكستم اگه تو بهانه بودي!

 

گريه گردم، گريه كردم! اما دردمو نگفتم!

تكيه دادم به غرورم تا ديگه از پا نيفتم!

 

بـا تـو فـانــوس تـرانـه يـه چـراغ شـعـله ور بود

لحظه ها چه عاشقانه قاصدك چه خوش خبر بود

 

كوچه ها بدون بن بست،‌ آسمون پر از ستاره!

شبا گلخونه‌ي خورشيد، واژه ها شعر دوباره!

 

دست تكون دادن آخر توي اون كوچه‌ي خلوت!

بغــض بي وقفه‌ي آواز! گريه هاي بـي نـهايـت!

 

گريه گردم، گريه كردم! اما دردمو نگفتم!

تكيه دادم به غرورم تا ديگه از پا نيـفـتـم!

 

× يغما گلرويي ×

 

قاصدك! ابرهاي همه عالم ، شب و روز ، در دلم مي گريند

ا.آ

 :

: ....و ما عشق را رعايت کرديم!

و ما انسان را رعايت کرديم ، خود، اگر شاهکار خدا بود يا نبود...

...دوم امرداد ۱۳۷۹ شاملوی بزرگ،شاعر بزرگ آزادی ما را به قصد رهايی ترک کرد...و ما همچنان سالهاست که با ذره های جان او زندگی را شاعرانه می گذرانيم...آن مرداد هم از آن مرداد ها ی غم بود...

روحش هميشه شاد و يادش مثل هميشه پايدار...شاملو تکرار ناشدنی است...


 
comment نظرات ()