بی من نشو!

 
بهت!...
نویسنده : المیرا آقازاده - ساعت ٤:٢٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/٥/۸
 

آوار!

رو سرم آوارِعشقه تو دلم صداي فرياد

بعدِ اونهمه محبت منو آخر بردي از ياد

 

ديگه هم گريه نبودي تو شباي پرسه و غم

حتي بغضم و نخوندي وسط شعراي مبهم

 

ياد چشماي تو مونده غم اين نگاه خسته

حرفهاي نگفته من حـبـسه رو لباي بسته

 

رو سرم آوارِ عشقه تو دلم زخم يه خنجر

حالا اشكاتو نگه دار واسه ي حرفاي آخر

 

هـنـوزم يـادتـه شـايـد كه هـواخـواهـه تو بودم

واسه اينكه مال من شي هي ترانه مي سرودم

 

هنوزم يادته شايـد از نـبودنـت مي مردم

تو رو همراه خودم تا ستاره ها مي بردم

 

فكر نكن اگه نباشـي واسـه من دنـيـا تمـومه

ديگه دستاتُ نمي خوام با تو عاشقي حرومه

 

تازه بـعـدِ رفــتـن تـو خـنـده رو تـجـربـه كردم

گرچه اين زخما عميقن گرچه پر گريه و دردم

 

رو سرم آوارِ عشقه تو نگام خط يه حسرت

مـنُ آخـر بردي از يـاد بعـدِ اونهـمه محبت

×الميرا آقازاده×

 

(اين ترانه را پيشتر در وبلاگم ديديد حالا با کلی تغيير دوباره نوشتمش...)

 

چه بگويم؟!

ميان اينهمه فاصله و اشك و دلتنگي ، از كجاي قصه امان بگويم؟!

از كجاي رفتنت؟! كجاي اينهمه بي خيالي و خواب و خستگي پيدايت كنم؟!

يادت مي آيد گفتم كه گمم مي كني؟ گفتم گمم مي كني و من مي مانم و

خيابان خالي و دستي كه به دنبال دست توست؟!

حالا چه بگويم؟!! اصلا كجاي اين همه فاصله و خاطره به ياد مني؟

دلم مي خواهد يك جاده را در هواي ابري ، نه! ، زير باران تند بهاري ،

يك دل سير قدم بزنم! سكوت كنم و زير لب ترانه بخوانم ،

بدون چتر و روسري!،بعد بروم بالاي يك كوه، زير همان باران تند ،

با ابرها يكي شوم، هي ببارم و هي فرياد بزنم! هي ببارم و هي

به ابرها بگو به دادم برسند! بگو به دادم برسند كه مي خواهم

اينهمه بغض نتركيده را خالي كنم و يك دل سير بگريم و فرياد بزنم!

بعد دوباره جاده را در سكوت ، زير باران،

قدم بزنم و بروم به جايي به جز خانه!

به جايي به جز خانه ، كه مجبور نباشم براي مادرم لبخندهاي زوري بزنم!

كه مجبور نباشم جواب آدمهايي را بدهم كه حالت را از من مي پرسند!

كه مجبور نباشم بغضم را پنهان كنم و بگويم خوبي!

جوري بگويم خوبي كه انگار همين دقيقه ي پيش از حالت با خبر شدم!

بعد پنهان اينهمه آشناي غريب سرم را توي بالشم فرو كنم و

بگويم كه من نمي دانم خوب است يا نه!

او اصلا از فلان اتفاق براي من خبر ندارد من از كجا بدانم او چه گفته!

به جايي بروم كه مجبور نباشم داستان ببافم! كه ثابت كنم تو خوبي!

كه مجبور نباشم حرف بزنم كه تنها باشم و سكوت كنم

خيلي وقت بود! خيلي وقت بود كه مي خواستم بگويم :

پاهايت! پاهايت را از روي شانه هاي من بردار!

اما نه براي اينكه بروي! براي اينكه پايين بيايي و كنارم باشي!

تو رفته اي! اما هنوز وزن تو روي شانه هاي من است!

هنوز دل نگران خستگي هايت مي شوم، هنوز دل نگرانت مي شوم! و

هنوز دلم به حال آنهمه محبت بي جوابم مي سوزد و

شرمنده ي آنهم شب بيداريهايم شده ام! شرمنده ي آنهمه گريستن!

چه بگويم؟! وقتي كه فرقي نمي كند، وقتي كه نمي شنوي، وقتي كه گذشتن از من

برايت مثل خوردن يك ليوان آب ساده بود!

وقتي كه هنوز درگير اين بهتم، چه بگويم؟ از كجاي دل شكستگيهايم بگويم؟

حالا به ابرها بگو به دادم برسند! بگو ببارند!

تو كه مي داني چقدر آفتاب را دوست ندارم!

به دادم برسند! شايد هواي ابري مرا به يادت بياورد باز!

به ابرها بگو به دادم برسند! مي شنوي؟! نه! مي دانم

بايد تا پاييز براي يك دل سير هواي ابري صبر كنم

 

 

و اين ترانه كه نگاهي مثبت به رفتن توست! و شايد حقيقتي است!

براي اينكه بداني مي دانم!

 

به دادم برس اي اشك دلم خيلي گرفته

نگو از دوري كي نپرس از چي گرفته

 

منُ دريغ يك خوب به ويروني كشونده

عزيزمه تا وقـتي نفــس تو سـيـنه مونده

 

تو اين تـنهايي تلخ من و يك عـالـمه ياد

نشسته رو به رويم كسي كه رفته بر باد

 

كسي كه عاشقانه به عشقش پشت پا زد

براي بودن من به خـود رنـگ فـنا زد

 

چه دردي خـدايا نـخـواسـتـن اما رفـتـن

براي اونكه سايه اس هميشه رو سر من

 

كسي كه وقت رفـتـن دوباره عاشـقم كرد

منو آباد كرد و خودش ويرون شد از درد

 

به دادم برس اي اشك دلم خيلي گرفته

 نگواز دوري كي نپرس از چي گرفته

 

به آتش تن زد و رفت تا من اينجا نسوزم

با رفـتـنـش نرفـتـه تو خـونـمه هـنـوزم

 

هنوز سالار خونه اس پناه منه دستاش

سرم رو شونه هاشه رو گونمه نفسهاش

 

به دادم برس اي اشك دلم خيلي گرفته

نگو از دوري كي نپرس از چي گرفته

×اردلان سرفراز×

 


 
comment نظرات ()