بی من نشو!

 
نازی مُرد!!
نویسنده : المیرا آقازاده - ساعت ۱٢:٢٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٤/٥/۱٦
 

آدمي حسرت سرگردونه!

 

جر حضور تو هيچ چيز اين جهان بي كرانه را جدي نگرفتم،

حتي عشق را...

 

هواي ترانه نوشتنم نيست!

نمي دانم اين هوا چرا ابري نمي شود؟ كي اين تابستان گرم آفتاب سوخته ي تلخ

تمام مي شود؟ كي اين شبانه هاي خشك بي باران تمام مي شود؟!

كي اين مرداد بد تمام مي شود؟ مرداد بي شاملو و پناهي كه مرداد نيست!

چرا هوا ابري نمي شود؟ وقتي ستاره ها حرفي نمي زنند ديدنشان به چه درد مي خورد؟

دلم يك شبانه روز، بي وقفه باران مي خواهد! نه! يك فصل، باران مي خواهد !

كجاي زندگي راضي مي شويم؟

زندگي مهلت پرسيدن به ماها نمي ده!

هيجاني است بشر!

اين روزها دنبال همه چيز مي گردم! انگار كه چيزهاي بزرگي را گم كرده ام!

شايد هم خودم را! خنده هاي بي وقفه ي حقيقي ام را!

شايد اينهمه سياه نوشتن چشمها را خسته كند!

نمي دانم چرا نمي شود؟ ، چرا نمي شود از اين حصار سياه بيرون بيايم؟!

چقدر غمگينم!

تاريك تاريك است همه جا! اين روزها دستم به رنگهاي شاد نمي رود!

خودم از نقاشيهاي خودم مي ترسم!!

باورم نمي شود اين من بوده ام كه اين طرحها را بر

قلب سفيد بوم و كاغذ با رنگهاي سرمه اي و سياه كشيده ام!

و بعد همه جايشان را خطهاي محكم سياه كشيده ام!

از اينهمه سياهي مي ترسم!

رو به روي تابلوهايم مي نشينم و كسي را مي مانم كه

بر گورعزيزي نشسته و مي گريد!

مي گريم از اينهمه سياهي و دلم به حال رنگها و تابلوهايم مي سوزد!

دلم براي رنگهاي شاد تنگ شده! آنچنان كه براي خودِ شادم!

دلم به حال خودم مي سوزد!

دنبال خودم مي گردم! دنبال گذشته هاي شاد! روزهاي خوش آرام!

اين هواي حضور تو نمي گذارد پيدايشان كنم!

هرچه مي گردم كمتر پيدا مي كنم!

در انتهاي هر سفر در آيينه ، دارو ندار خويش را مرور مي كنم...
اين خاك تيره ، اين زمين ،
پاپوش پاي خسته ام
اين سقف كوتاه ، اين آسمان ،
سرپوش چشم بسته ام ...
اما خداي دل در آخرين سفر در آينه به جز دو بيكرانه كران ،
به جز زمين و آسمان ،
چيزي نمانده است گم گشته ام ، كجا ، نديده اي مرا؟
پشت اين پنجره جز هيچ بزرگ هيچي نيست!

اين روزها انگشت به دهان خودم را نگاه مي كنم!

از خودم تعجب مي كنم!

پيدا مي كنم! خودم را! خنده هايم را! دير يا زود!پيدا مي كنم

چقدر خسته ام! انگار كوه كنده ام!

اما پشت اين پنجره جز هيچ بزرگ هيچي نيست!

 

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

بيراهه رفته بودم ، آن شب دستم را گرفته بود و مي كشيد
زين بعد همه عمر را بيراهه خواهم رفت...

 

همين روزها بود كه حسين پناهي نازنين از ميان ما رفت!

همين روزها بود كه اين جماعت مرده پرست تازه او را شناختند!

و عده اي يادشان افتاد كه صدايش را بفروشند! و عده اي تازه فهميدند كه

سادگيهاي اين آدم اصلا هم خنده آور نبود!

همين روزها بود كه به خاطر رفتنش يك دل سير گريستم!

نه براي اينكه نبايد مي رفت!نه!

براي اينكه فرصت اينكه بگوييم دوستش داريم دست نداد!

براي اينكه اين زمين كمش بود!

براي همه ي اين سالهايي كه نفهميده بوديمش و

او ميان ما در عذاب بود و نمي فهميديم!

براي اينكه به چشم ديدم در خيابان راه مي رود و نمي شناسندش!

براي خنده هاي تمسخري كه مي ديد و نمي ديد و مي ديدم!

براي اينكه اين جهان ماشيني ِ تلخ جاي سادگيها و صداقتها و اينهمه فهميدن نبود!

زياد مي فهميد و در عذاب بود!

زياد ساده بود و ميان اينهمه دغل و دروغ سرگردان بود!

و گريستم به حال دنياي كه يكي يكي دارد انسانهاي حقيقي اش را از دست مي دهد

و نمي فهمد! براي مردمي كه پوسترهاي رفته ها را به در و ديوار اتاقشان مي زنند

و هستها را تا روزي كه بميرند فراموش مي كنند!

نه! دنيا و آدمهاي هزار چهره ي ما جاي او نبود!

ياد حسين پناهي نازنين بخير و روحش شاد!

باشد كه اين زمين نفرين شده آدم بودن را بيش از اين از ياد نبرد!

 

(هر جمله اي كه با فونت بزرگتر نوشته ام از حسين پناهي نازنين است)

ا.آ

سرم كه روي شانه هاي تو بود تمام غصه ها و دردهايم

از همان در كناريمان بيرون مي رفتند!

 

آدمي حسرت سرگردونه!

 

اين روزها كردستان را و مظلوميت كردها را و سقز را يادمان نرود

نِرون مُرد !! ولي رم نمرده است! نه اتاق توقيف ماندني است و نه حلقه هاي زنجير!

 


 
comment نظرات ()