بی من نشو!

 
بی من نشو!
نویسنده : المیرا آقازاده - ساعت ۱٠:٥٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٤/٦/٢٢
 

 

انگار شهریور بود! مثل تیر اما ! رد شدی در من...

(گراناز موسوی)

 

 

 

بی من نشو!

ساده شود! پرواز کن! پاک شو! با من بیا! خاک شو!

شمع شو! پروانه شو!

بی من نشو!

با من بیا! هم خانه شو! پیمانه شو!

بی شوق و شور آرزو! بی من نشو!

تا می توانی عشق شو! مستانه شو!

با من بیا! تنها نرو! بی من نشو! بی من نرو!

تا روی بام آرزو با من بیا! تنها نشو!

یک شاخه ی  پیچک بشو! بر من پیچ و تازه شو!

هم پایه شو! مستانه شو! پیمانه شو!

بی من نشو!

شمس را دیوانه کن! شعری بگو!

کودک بمان! صد ساله شو!

بر اشک من خنده نکن! عاشق بمان!

همواره رو! بی من نرو!

این قلب عاشق پیشه را با خود ببر!

در صورت این آینه نقش مرا نظاره کن! خود را ببین!

بی من نرو! بی من نشو! بی من نشو...

(المیرا آقازاده)

 

قسمتی از شعر بلند بی من نشو! سال 78 و 79 که بهانه ی  نام این وبلاگ شد!گرچه تولد وبلاگم جای بهتری برای نوشتن این شعر بود! که خودم و همه فراموشش کردیم!19 خرداد ۸۴اولین سال تولد وبلاگم بود! وبلاگی که به پیشنهاد وهمت یک دوست ساخته و ماندگار شد! برای همه ی  این روزها سپاسگزارم...

 

 

حرف نمی زنم! این روزها می نویسم فقط!

حرف نمی زنم! از سخن افتاده ام!

نگاه می کنم فقط! بوی نا گرفته هر ترانه ام! یاد لحظه های عاشقانه ام! نه! بوی گند می دهد!

حرفهای نگفته! حرفهای مانده در گلو! بغضهای گریه نشده!

نه! حرف نمی زنم!

همه خوشحالند! من فقط تشکر می کنم!

بیست سال است که هی متولد می شوم و اتفاق تازه ای نمی افتد!

 

عذاب می کشی؟! این کمترین بهای آزار من است!

این کمترین بهای یأس مهربانیهای بی جواب من است!

خوب می شوی! این عذابها هم همیشگی نیستند!

 

گفتی که شقیقه ات را نشانه بگیرم!

باشد! شقیقه را نشانه می روم! چشمانم را می بندم!

همه ی این روزها از جلوی چشمانم می گذرند!

وای! چقدر همیشه مظلوم و صبور بودم! با من چه کردی؟!

همینطور که شقیقه ات را نشانه رفته ام ،

دفتری را که برایت نوشته بودم و هديه ی  میلادت بود را از کیفم در می آورم و

به سمت تو می گیرم! فرصتی برای پرسیدن چیستی دفتر نیست!

چشمانم را می بندم! دوباره همه چیز از جلوی چشمانم می گذرد! تمام دیدارها و لحظه ها...

چشمانم را باز می کنم! نگاهت می کنم!

چشمانت را می بندی و باز می کنی! بغضی غریب داریم!

این اشکهای لعنتی! نمی گذارند ببینمت!

با آستینم اشکهایم را پاک می کنم! به این کار من نمی خندیم!

چشمانم را می بندم! بد بودی! بدی کردی! شکستی مرا!

می گذرم! از همه ی  بدیهایت!

در دلم، 9 بار دوستت دارم می گویم! فقط تو می دانی چرا 9 بار!

چشمانم را باز می کنم! حالا آشکارا می گریم! دستانم می لرزد اما نمی ترسم!

نگاهت لبریز خواهش است که نگریم!

چشمانم باز است! مستقیم نگاهت می کنم، با اشکهایی که بی وقفه می بارند! دوستت دارم می گویم!

تو گریه می کنی! دیر است ! برای گریستن تو حتی دیر است!

شقیقه را نشانه گرفتم!

کاش می بوسیدمت! دیر است!چشمان مبهوت تو یادم هست!

1،2،3...

اما

عاقبت سرم را از فکر تو خالی کردم!

درست شقیقه ام را زدم!! ...

(المیرا آقازاده)

 

 

چقدر این روزها این شعر،منم!راستی که شاعر زبان مردم است!

 

 

دردهای من جامه نیستند تا ز تن درآورم!

چامه و چکامه نیستند تا به رشته ی  سخن درآورم

نعره نیستند تا ز نای جان برآورم

دردهای من نگفتنی است ، دردهای من نهفتنی است

دردهای من گرچه مثل دردهای مردم زمانه نیست ، درد مردم زمانه است

مردمی که چین پوستینشان، مردمی که رنگ روی آستینشان ، مردمی که نامهایشان ،

جلد کهنه ی  شناسنامه هایشان درد می کند

من ولی تمام استخوان بودنم لحظه های ساده ی  سرودنم درد می کند

انحنای روح من ، شانه های خسته ی  غرور من ،تکیه گاه بی پناهی دلم شکسته است

کتف گریه های بی بهانه ام ، بازوان حس شاعرانه ام زخم خورده است!

دردهای پوستی کجاست؟! درد دوستی کجاست؟

این سماجت عجیب پافشاری شگفت دردهاست، دردهای آشنا، دردهای بومی غریب ،

دردهای خانگی ، دردها کهنه ی  لجوج

اولین قلم حرف درد را در دلم نوشته است ، دست سرنوشت خون درد را با گلم سرشته است

پس چگونه سرنوشت ناگزیر خویش را رها کنم؟

درد رنگ و بوی غنچه ی  دل است

پس چگونه من رنگ و بوی غنچه را ز برگهای تو به توی آن جدا کنم؟

دفتر مرا دست درد ورق می زند ، شعر تازه ی  مرا درد گفته است ، درد هم شنفته است

پس در این میانه من از چه حرف می زنم؟

درد حرف نیست

درد نام دیگر من است ، من چگونه خویش را صدا کنم؟

( قیصر امین پور )

 

دیربه روز شدنم را ببخشید! از پیامهای مهربانتان ممنونم...10 شهریور به خاطر خاطره ی  یک روز خوب

می خواستم بنویسم،خستگی ها و گرفتاریها و هزار چیز دیگر نگذاشتند! 16 شهریور به خاطر تولدم

می خواستم بنویسم، نشد! اتفاقات پیاپی و یاد خاطرات نگذاشتند!! به جبران همه ی اينها ، حالا بیشتر نوشتم!! چشمان زیبایتان درخشان تر!


 
comment نظرات ()