بی من نشو!

 
پاييز بی تو!
نویسنده : المیرا آقازاده - ساعت ۱٢:٠٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٤/٧/۳
 

برو اي مسافر من، تو برو خدانگهدار

من و اين نگاه من رو به هجوم گريه بسپار

(سيامك خسرواني)

 

ديدي؟ ديدي كه او آخر باني جدايي ما شد؟! پيش بيني هاي مرا ديدي؟!

واي! ياد حرفهاي عاشقانه ات ، واژه به واژه اش خنجري است بر قلبم و حرفهاي آخرت ،

واژه به واژه اش پتكي است بر سرم!

پس از اين لحظه هايي كه بر من گذشت، زندگي را چگونه خواهي گذراند؟

بايد مثل من براي شادي و آرامش نامه بنويسي!

 

نمي دانم! شايد بايد زخمهاي سر باز قبلي را با اين زخم جديد آشنا كنم!

حالا كه ديگر مي دانم من بازيچه ي حضور او بودم هميشه! اصلا من نمادي از بانو بودم!

تو مي داني ولي كه شكل او نبودم! شكل خودم بودم!

من در قالب بانوي تو جا نشدم، به خاطر همين بود كه رها شدم!

دير است ديگر! براي اينكه نگذارم بروي!

بانو! خوش آمدي!! به زندگي من! به لحظه هايي كه با اشك ساخته بودم!

چه بايد گفت،جز نمي دانم؟!بخند بانو! دستانش را بگير و در خيابان قدم بزن!

به خيابانهايي كه برايم لبريز خاطرات است ، برو!

اما چگونه چشمتان را روي جاي قدمهاي من مي بنديد؟!

 باور نمي كردم از ياد او رفته باشي ، تنفر از تو را باور نمي كردم و درست همين بود بانو!

 اما تو باور كن!آن زمان كه مرا ديوي مي پندارد ، آن زمان كه نفرتش را بازگو مي كند و

آن زمان كه سوگند مي خورد من داستاني از ياد رفته ام، باور كن بانو!

بازگشت تو، گذشتن از من به خاطر تو ، همه ي حرفهاي مرا اثبات مي كند…

چه بگويم بانو؟! زخمهايي عجيب دارم ! حالا ديگر ايمان دارم كه بازيچه بوده ام!

تو هم بدان بانو كه من قرار نبود چيزي جز سايه اي از تو باشم،

وقتي تو باشي سايه ات به چه كار مي آيد؟!

حالا بازي با عروسك تمام شده بانو! همبازي واقعي آمده است!بازي را تا آخر ادامه بده…

شايد بايد به بانو سفارشت را بكنم!

سفارشت مي كنم ، به اين عشق دوباره اتان قسمت مي دهم،

اينبار را عاشقانه باش بانو!

بانو دلگير نشو اگر براي تو خسته مي شد و براي ديگران نه!

منظوري ندارد ! دلگير نشوي ها! بانو گريه نكني هرگز!

مي دانم تو را مثل من مسخره نخواهد كرد،اما غمگينش نكن بانو!

 همه ي خنده هايتان را براي هم نگه داريد!

بانو سراغ مرا نگير! من از تو خيلي حرف مي زدم ،هميشه با احترام و زيبا،

تو از من نگو بانو! بانو شوخي برگشت مرا هم تحمل نكن و خشمگين شو!

فردا شوخيها كه واقعيت بشوند به اينهمه سادگيت مي خندي !

مرا بميران بيش از اين مرا در او بميران!

بانو! به او نگو! نگو كه دوستش داشتم! بي هيچ چشمداشتي!

با همه ي آنچه بود و نبود و داشت و نداشت! بانو به يادش نياور كه هرگز

چيزي جز مهرباني از او نخواستم!و جز مهرباني با او نكردم،

نگو كه دوستش داشتم نگو كه براي او مردن سهل ترين كار دنيا بود!

نگو كه مي خواهم نبخشمش اما نمي توانم! نگو چقدر غمگينم! مرا بيش از اين بميران در او!

بانو اصلا به خاطر تو نفس مي كشيد! همه ي اين روزها عاشق تو بوده! خرابش نكن!

فكر مرا نكني ! من براي او بازيچه اي شيرين بودم!

بازي كه تمام شد من هم تمام شدم… من در او مرده ام بانو!

تو نمي داني ! كجا بودي! اين من بودم كه با روزها ولحظه هاي خستگي و

 سختي اش ساختم ! من ! صبوري بانو! صبوري كردم هميشه!

اين من بودم كه صبوري كردم! كجا بودي بانو؟؟ !شبهاي اشكريزان من كجا آرام خوابيده بودي؟

اين من بودم كه خستگيهايش را تمام مي كردم و خودم لبريز خستگي تنها مي ماندم،

صبح تا شب در انتظار خبري مي ماندم،

من هر آنچه براي تحمل ناممكن بود را تحمل مي كردم !

من هر شب با چشمان خيس به خواب رفته بودم،

هر شب بانو!مهرباني مي كردم ، پاسخ اينهمه نا مهرباني را مهرباني داده بودم بانو!

من پنهاني مي گريستم كه آشكارا بخندد و بخنديم،

من مي بخشيدمش، شبانه روز، روزي هزار بار…

در آن لحظه هاي عذاب آور تو كجا بودي بانو؟

شبهايي كه براي سبك شدن اين دردها و به خاطر خنده هاي فردا مي گريستم،

كجا آرام خوابيده بودي و رويا مي ديدي؟

روزهايي كه تا او می آمدم و تنها باز مي گشتم،روزهايي كه…

تو كجا بودي بانو؟!بانو من ساختم! مردي را كه اكنون دست در دست تو دارد!

 روح و جسمش را! و من كم شدم! تحليل رفتم! بانو برايم مثل فرزندي است كه لحظه به لحظه

زحمتش را كشيده ام! با دردها و مريضيها و خستگي ها و شاديهايش زيسته بودم،

لحظه به لحظه و حالا دست تو سپردمش !مواظبش باشي بانو!

  براي من هرگز از عشق آنقدر نگفت كه براي تو!

باور كن!همه ی حرفهایش را! !براي من بود كه دروغهاي شيرين مي گفت بانو!

حالا ديگر ايمان دارم كه عشق براي او يعني تو! …

بانو زخم دارم! تنم، روحم درد مي كند!

بانو چشمانم درد مي كند! بانو قلبم ، خاطراتم درد مي كند!

سادگيهايم ، مهربانيهايم ، لحظه هايم درد مي كنند! اما بايد دعا كنم! براي با هم ماندنتان!

من بدي بلد نيستم بانو!‌من نفرين بلد نيستم! من مهرباني را و دعاي خير را ياد گرفته ام…

اما خدا! خدا چشماني دقيق و دستي حق طلب دارد!

مواظب عشقتان باشيد !

عيبي هم ندارد! عشق درد مشترك ميان ماست!

روزها و سالها مي گذرند ، دردها كم مي شوند و رنگ مي بازند!

اما گمان مبريد كه رنجهايي كه كشيدم را! و اشكهايي كه ريختم را فراموش مي كنم! هرگز!

صداي ناله هاي شبانه ام و صداي هق هق من! مثل هق هق آخرين تو ،

در گوش او باقي خواهد ماند! از اين مي ترسم بانو! مي ترسم! مواظب عشقتان باشيد…

قسمت مي دهم بانو، مهرباني كن اينبار! لبريز رنجم بانو، رنجتان كم…

الميرا.آ

 

مي توني بيشتر از اين منُ آزرده كني!

گل سرخ قلبمُ زرد و پژمرده كنی

مي توني خط بكشي رو نشونُ اسم من

از خودت دورم كني دور دور تا گم شدن

اما در خاطر تو من موندگارم نازنين

تا غروب اين زمين تا طلوع واپسين

مي توني از ياد من خودتُ رها كني

مثل گريه تو خودت منٌ بي صدا كني

مي توني دل بسپري به فراموشيِ من

رنگ حاشا بزني به غم تنها شدن

اما در خاطر تو

بيشتر از من چه كسي تورو دوست داشت و شناخت؟!

چه كسي با سختيِ شب پاييز تو ساخت؟!

مي دونم پيش همه منُ انكار مي كني

روشنيِ آينه امُ تو تيره و تار مي كني

اما در خاطر تو من موندگارم نازنين

( زويا زاكاريان )

 

( ای وای! چقدر اين پست طولانی شد!!ببخشيد اگر چشمان نازنينتان خسته شدند!)


 
comment نظرات ()