بی من نشو!

 
شب گريه!
نویسنده : المیرا آقازاده - ساعت ٢:٢٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٤/٧/۱٠
 

بی تو این کوچه ی خالی همیشه معبر مرگه

همه ی شکوفه هامون زیر پاهای تگرگه

( المیرا.آ )

 

 

در زندگی زخمهایی هست که روح را آهسته در انزوا می خورد و تراشد...

(صادق هدایت)

 

- چقدر غمگینم!

و داستان را یکسره، تمام و کمال!! بازگو می کنم!

مرا می نگرد، جوری که انگار غمهای زندگی اش یکی یکی دارند به خاطرش می آیند!

گاهی از صدای لرزانم و اشکهایی که می باریدند و من بی اعتنا ادامه می دادم، چشمانش خیس می شد اما

نمی بارید! این روزها هیچ چشمی در باریدن به پای چشمان من نمی رسد!!

 

بانو فکر می کنند که دیوانه شده ام! برای من! برای من که قرار است پزشک حل غمهای مردم باشم! خنده دار است! برای من تشخیص افسردگی حاد دوره ای می دهند! برای من که خنده هایم همه را بی علت به خنده وا می داشت، برای من که خندیدن را دوست داشتم و همیشه با همه ی غمهایم می خندیدم!

نسخه را نگاه می کنم! می خندم! تا خانه قدم زدم ، گیج و گنگ و غمگین...

نسخه را گرفته ام ! جلوی آینه نشسته ام ، می خندم! من تمام این قرصها را خوب می شناسم! اما استادها همیشه با جدیت از آنها حرف می زدند، قرار نبود که شوخی شوخی به خوردمان بدهند!

ایمی پرامین صد عدد!! روزی دوتا! آلپرازولام صد عدد !! روزی یکی! کلونازپام صد عدد روزی یکی!

کلر دیازپوکساید فعلا!! ( فکر می کنند که من این درد را فراموش می کنم!) بیست تا! روزی یکی! برای امشب یک اگزوزپام و برای هر شب که نا آرام بودم یک دیازپام!

باید با فاصله بخورمشان، خطرناکند! می خندم! مرا از خطر می ترسانند! یادم می آید یاد گرفته بودیم تجویزاین داروها برای کسانی که افسردگی دارند توصیه نمی شود! زیرا احتمال خودکشی در آنها بالا است و خوردن تعداد زیادی از آنها منجر به مرگ می شود! می خندم! همان بهتر که نباشم تا قرار باشد یکی از اینها بشوم! وسط اتاق نشسته ام، هیچکس خانه نیست و هیچکس جز دوستی که مرا مجبور به صحبت با اساتیدم کرده بود از نسخه ها با خبر نیست. نسخه ها و قرصها را دورم ریخته ام و نگاهشان می کنم! آب کنارم هست! بازشان می کنم و هی تکرار می کنم: افسردگی حاد دوره ای! افسردگی حاد دوره ای ! افسردگی...! عکسهایش را می آورم! پیغامهای مانده در این تکنولوژی همیشه همراه را که اینروزها آینه ی دقم شده بودند، می خوانم! گریه می کنم! و تکرار می کنم باز: افسردگی حاد دوره ای، افسردگی حاد دوره ای، افسردگی حاد دوره ای....نمی بخشمت! نه!...افسردگی حاد دوره ای...گریه می کنم!من قول داده ام، به همه ، که خوب بشوم! باید خوب بشوم. گریه را ادامه می دهم ، افسردگی حاد دوره ای؟!...گریه می کنم، اشکهایم نمی گذارند دستور استفاده را ببینم، یادم هست ولی: ایمی پرامین دو روز صد عدد !، آلپرا زولام یک روز صد عدد! ، کلونازپام یک روز صد عدد!، کلردیازپوکساید فعلا امروز، بیست عدد! برای امشب و هرشب یک اگزوزپام و یک دیازپام...

 

سرم گیج می رود و زیر لب هی می گویم :چقدر ساده بودم ، 19/3/84 بود که حادثه اخطار شد... چطور دلت آمد؟! نه! من فکر نمی کنم که تو سنگی! من ایمان دارم!...گریه می کنم باز و ... یادم نمی آید...

- اینجا کجاست؟

- بیمارستان.

 

 

المیرا.آ

 

 

شبِ گريه!

 

 

شب خيس و من بي تواينجا آخر يه قصه اس

سال بي ساعته عمرم فصل بي پايان غصه اس

 

ابر باروني اين ماه روزگار تيره بي تو

حرف من با توهمينه دل داره مي ميره بي تو

 

شب خيس گريه من همه زل زدن تو چشمام

هيچكي هم گريه من نيست ته گرفته عشق و رويام

 

توي لحظه هاي ترديدعشق تو باور من شد

بودنت شروع قصه رفتنت آخر من شد

 

شب خيس و من بي توكنج خسته اتاقم

بالشم درياي گريه اس من و تنهايي و صد غم

 

چشم خيس خاطراتم موج حسرت تو نگاهم

همه انگار نگرانن واسه من كه بي پناهم

 

پرسه من زير بارون چشماي غريب مردم

خنده ی عابر با چترمن تو تنهايي من گم

 

شب خيس گريه من گور عشق من و ما شد

هيچكي حالم و نپرسيد مرگ قصه بي صدا شد

 

 

× الميرا آقازاده ×

 

 

از میثم یوسفی عزیزم و آرش افشارعزیز بابت دعوت به چاپ این ترانه در هفته نامه ی نیمرخ ممنونم...

از سعيد کريمی عزيزم بابت همه ی راهنماييهايش برای ترانه هايم ُ بخصوص اين ترانه ممنونم... 

 

 

 


 
comment نظرات ()