بی من نشو!

 
خالی!
نویسنده : المیرا آقازاده - ساعت ۱:٠٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٤/٧/٢۳
 

(یک پست قدیمی و یک ترانه ی جدید!)

 

تا سايه ی مبارکت افتاد بر سرم

دولت غلام من شد و اقبال چاکرم...

( حافظ)

 

زنگ!

 

کوه بودم ! سخت و عظيم !

تيشه بسيار خوردم...افسوس از تيشه فرهادهای دروغين شکستم

تيشه ها و فرهادها هم زنگ زده اند!

زنگ می زنم! يک ، دو ، سه ،...هزاربار ، گوشی ات را بردار!!

گوشی ات هم انگار مثل دلت زنگ زده است!!

می بينمت! در گوشه ای تنها! زرد و بد رنگ!

رنگهای هميشه ات کو ؟!

زنگ زده ام!

هم روياهای زنگ زده و عشقهای زنگ زده دارم!

دنيا و عشقها و مردمش هم زنگ زده اند!

همه چيز دارد زنگ می زند!

بايد به همه چيز  رنگ  بزنم !

ساعتم ، عشق ، حقيقت ، تو ، همه چيز زنگ زده است!!

دستهايت زنگ زده است!

در سرزمين هزاران کودک خيابانی که محبت و انسانيت زنگ زده است

عجيب نيست که دستان مهربان تو زنگ بزند!

وای ساعتم دارد زنگ می زند!!

ا.آ

 

 

خالی از من!

 

يك عمر با تو بودم! هر لحظه عاشقانه!

من عاشق تو بودم!پيدا و محرمانه!

 

يك عمر عاشقانه ، از تو ترانه خواندم!

حالا تو خالي از من! من بي ترانه ماندم!

 

اين قصه بد شروع شد! ما مال هم نبوديم

از هم هميشه دور و از عشق مي سروديم!

 

من غرق برق چشمات، با تو ستاره درمن!

حالا تو رفتي و من در حال بي تو مردن!

 

از درد زخم عشقم اين من چقدر ناليد!

اما تو لالي انگار! دائم اسير ترديد!

 

يك عاشقانه خط خورد! يك هم ترانه كوچيد!

يك جوشش مداوم در قلب قصه پوسيد!

 

اين من حريف من نيست! اين تو شبيه ما نيست!

فردا به جز شكستن فرجام ماجرا نيست!

 

من غرق برق چشمات، با تو ستاره درمن!

حالا تو رفتي و من در حال بي تو مردن!

 

اين قصه هم تلف شد! يك تو درون من مُرد!

يك من كه هي شكستُ اين ما چه كم ورق خورد!

 

باشد قرار آخر! نزديك بهت گريه!

يك ماي نيمه كاره! از تو براي هديه!

 

از تو هميشه گفتم اين بار آخرينه

تلخه وداع با تو حادثه در كمينه

 

×المیرا آقازاده ×

 

 

 

و روز حافظ بود! ...

و اين غزل:

 

فاش می گويم و از گفته ی خود دلشادم 

بنده ی عشقم و از هر دو جهان آزادم

....

 

ورنه اين سيل دمادم ببرد بنيادت!!...

 

 

 

 

 


 
comment نظرات ()