بی من نشو!

 
ايران من!
نویسنده : المیرا آقازاده - ساعت ٢:۳٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۳/۳/٢٥
 
سلام وطن!
خاک بی نظير من!
من از غربت اينجا با تو سخن می گويم،
وطن رنجديده مهربان من!
من می شناسم همه دردهايت را
و می بينم
بار سنگين روی شانه هايت را
بيا ! شانه هايم از آن تو!
می بينم غمهايت را!...تمام شاديهايم نثار تو!
من ديده ام هميشه اشکهايت را
بيا! همه خنده هايم جاری لبهايت!
نفرتهايت را می شناسم...تمامی عشقهايم تقديم تو!
وطنم! خاک پر افتخار چندين هزار ساله ام!
داغ دلهايت را می شناسم!
عشق بی همتای بی انتهای من!
مرا جز تو دياری نيست!
تا بی کران دنيا عاشقم به تو
و می شناسم دنيا را !
که دوباره ايستاده است به تماشا در سکوت!
چقدر ظلم را دوست نمی دارم!
وسيع بی همتای لايتناهی ام!
من از کنج اتاق مظلوم کوچکم با تو سخن می گويم!
من از شکستگيهای خويشم تو را نخواهم گفت
شايد که همچون سهراب از سياحت در يک حماسه می آيم
حماسه سکوتها و تحمل ها
و همچون سهراب دچارم
دچار عشق ، بوی باران و تازگی هايش و دچار تو!
تا هميشه ، دچار زيباييهايت!...
و شهری که از من است
زيباست و در نهايت هرچه در آن می بينم عاشقانه دوستش دارم!
من دخترک گلفروش کنار خيابان را با
همه دردی که نثارم می کند از تمامی
کودکان دنيا بيشتر دوست دارم
و من حتی پيرزن ژنده پوش روزنامه فروش را
از تمامی زيبا رويان دنيا بيشتر دوست دارم
من ايمان دارم به روشنايی!
نمی خواهم يادمان برود که روزنی در تاريکی يعنی اميد!
نور را می نمايانمت!
می نويسم از تو تا خون قلم جاريست بر دفترم!
می نويسم از تو ،از کران تا کران،از تو ای بی کران جاويدم!
از ريشه هايم که در توست
من به بی کرانی دنيا دوستت دارم
نکند دلت بگيرد از اين (( خفته چند))!
خو کرده ام به آنها!
جای نيما خالی نيست!
ای زيبا ترين و ای غريب ترين
نمی هراسم
با توام، همواره و پياپی
تا نور ، تا اميد...تا آزادی...

من الميرا ، پروانه حقير ايران زيبا اين قطعه را نوشتم و گريستم...بسيار




 
comment نظرات ()