بی من نشو!

 
تکرار شو!
نویسنده : المیرا آقازاده - ساعت ۱۱:٥۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/۸/۱۱
 

 

 

حوّا!

 

بالشی کنار بالشت می گذارم! حوا نیز آدم را اینگونه وسوسه می کرد!

محمد علی بهمنی

 

حوا من بودم که دوستت داشتم! حوا من بودم که تاوان سیب عشق تو راداده بودم!

حوا من بودم که عاشقت بودم! حوا من بودم که خالصانه و عاشقانه با تو بودم!

هر چه که بودی و هر جا که بودی از یاد تو جدا نبودم

و حوا من بودم که...

و حوا منم! حوا منم که هنوز سکوت می کنم و از این درد با کسی چیزی نمی گویم!

و حوا منم که هنوز مبهوتم! و حوا منم که...

و تو! آدم نبودی!...

ا.آ

..........................................

 

 

 

از خانه بیرون می زنم اماکجا امشب

شاید تو می خواهی مرا در کوچه ها امشب

 

پشت ستون سایه ها زیر درخت شب

می جویم اما نیستی در هیچ جا امشب

 

می دانم آری نیستی اما نمی دانم

بیهوده می گردم به دنبالت چرا امشب

 

هر شب تو را بی جستجو می یافتم اما

نگذاشت بی خوابی به دستانم تو را امشب

 

ها!...سایه ای دیدم شبیهت نیست اما حیف

ایکاش می دیدم به چشمانم خطا امشب

 

هر شب صدای پای تو می آمد از هر چیز

حتی ز برگی هم نمی آید صدا امشب

 

امشب ز پشت ابرها بیرون نیامد ماه

بشکن قرق را ماه من بیرون بیا امشب

 

گشتم تمام کوچه ها را یک نفس هم نیست

شاید که بخشیدند دنیا را به ما امشب

 

طاقت نمی آرم تو که می دانی از دیشب

باید چه رنجی برده باشم بی تو تا امشب

 

ای ماجرای شعر و شبهای جنون من

آخر چگونه سر کنم بی ماجرا امشب

 

محمد علی بهمنی

 

عزیز روزهای گذشته! روزگارت چگونه است؟!

گرمای دستانی که به دست می گیری حتما گرم تر از دستان من است!

حتما همه چیز بر وفق مراد است! و حال و هوای خیانت خوب است!

حالا که او گفته و بار این عذابها را برداشته و تو خوشحالی! و باور داری که

هیچ عشقی نمی میرد!حتی اگر سرکوب شود و

گوشه ای از دلت پنهان مانده – در همه ی روزهایی که خالصانه و عاشقانه با تو بودم-

اگر! اگر وجدانت را دیدی سلام مرا برسان و بگو هنوز از این درد رها نشده ام!

بگو هنوز درگیر این بهتم!

سلام مرا برسان و بگو چندی است به خوابم نمی آید و حرفهای گنگ نمی زند! نگرانم!

سلام مرا برسان و بگو...نه! چیزی نگو! بگذار به حال خودش باشد!

چندی است تلاشهای بی وقفه ای که برای بخشیدنت می کنم بی نتیجه می ماند! بگذار ببخشمت! ...

 

.....................................

 

آهای تو که اینهمه دوری از من!

این روزا در حال عبوری ازمن!

 

آهای تو که فکر می کنی سوزوندی

دارو ندارمُ با دوری از من

 

طاقت نداری ببینی می دونم!

اینهمه طاقت و صبوری از من

 

ستاره ها می گن پشیمون شدی

می خوای بگی که غرق نوری از من

 

نمی دونم می خوای با قلب سنگیت

دل ببری بازم چه جوری از من؟!

 

فکر نکنم بشه با صدتا دریا

اینهمه نفرتُ بشوری از من!!

........................................

 

تنفر را باور ندارم! باور ندارم که با تنفر چیزی درست می شود!

آدمهای پوچی که عشق را نمی فهمند! و فاصله ی میان عشق و نفرتشان یک مو است!

فاصله ای که با رفتن کسی که عاشقش هستند به تنفر تبدیل می شود و با برگشتش دوباره عشق می شود!

خوشحالم که هنوز به اعجاز عشق ایمان دارم و نفرت را باور نمی کنم!

می گذارم که با این فاصله های کوتاه دلخوش باشی...

حرفهای من حرفهای تنفر نیستند، حرف بهت و دلشکستگی و دلگیری است...

 

 

از دوست عزیزی که خالصانه زحمت تغییر قالب وبلاگم را کشید ممنونم... که عزیزترین آن روزهایم همیشه قولش را داده بود و هرگز زحمتش را به خود نداد...

 

و برای اينکه بی ترانه نباشم،يک ترانه ی تازه ی تازه ی ويرايش نشده و کمی شاد تر از گذشته!!!:

 

تکرار!

 

تکرار شو در جسمم ای تازه ی رویایی

آرام ترین آبی ، افسانه ی دریایی

 

هم ساز ترین آوا ای نغمه ی آزادی

ای ابرک بارانی مفهوم شب و شادی

 

ای روشن بی پروا! اسطوره ی نورانی

ای رنگ خوش پاییز ای ساده ی بارانی

 

پنهان شو از این رفتن در من ابدی تر باش

ای ماندنی زیبا در من خود باور باش

 

تکرار شو رویایی تکرار شو دریایی

آزادی و نورانی، معشوق تماشایی

 

تکرار شو در پاییز تکرار شو در باران

تکرار شو در سازم تکرار شو در آبان

 

ای روشن بی وقفه در من ابدی تر شو

پر می شوم از تردید در من خود باور شو

 

المیرا آقازاده

 


 
comment نظرات ()