بی من نشو!

 
یاد من هر جا که باشی، مثل سایه پا به پاته...
نویسنده : المیرا آقازاده - ساعت ۱٠:٢٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/٩/٤
 

 

کنار هر شقایقی، هر جا که دیدی عاشقی... به یاد من باش...

هر جا صدایی خسته بود هرجا دلی شکسته بود

هر جا لب جاده کسی به انتظار نشسته بود

هرجا کسی نفس نداشت، مهلت پیش و پس نداشت

هر جا دیدی پرنده ای خونه به جز قفس نداشت...به یاد من باش...

 

 

جاده بی انتها بود انگار! و تو در میان راه رهایم کردی...

چه فرق می کند!

اینهمه از نارفیقی تو گفتن کدام دردم را کاسته و نمک کدام زخم نشده؟!

نمی خواهم از نامرادیهای روزگار و نامهربانیهای تو بگویم! چه اهمیت دارد؟!

مگر کدام شب با فکر قلب شکسته ی من خوابیدی؟!

چه فرق می کند ؟!

حتما تمام شبهایی که اینجا نشستم و برای تو نوشتم و گریستم ، تو خواب بودی!

اینهمه ناله و فغان و شکوه و شکایت چقدر تو را به یاد من انداخت ؟

کدامیک از اینهمه شبانه های گریه و دلتنگی ام سراغم را گرفتی؟!

تو به جاده های طولانی می اندیشی که برای رسیدن به او پیمودی و

من بهجاده هایی که بی تو پیمودم ...

تو سرمست عطر او و با او آفتابی تر از همیشه و

من مست فروخوردن اینهمه اشک شور و ابری تر از همیشه ام...

و همه ی اینها علاج کدام درد و زخم من شد؟!

اینهمه ضجه و ناله و اینهمه گفتن جواب کدام آینه شد؟!

آینه ای که تو خودت را برای به دیدن او رفتن نشانش می دهی و

آینه ای که من از او هی می پرسم چرا و هی او از من می پرسد چرا!

آینه ای که جلویش نشستم و هی خودم را زدم ، خندیدم، گریستم ،

سکوت کردم وهی خودم را زدم و هی ...

کاش لا اقل جواب آینه ی اتاق مرا می دادی!!

آینه ای که هنوز نیمه شبها آخرین تصویر حضور تو را نشانم می دهد و

هی میان کابوس و خواب و بیداری رهایم می کند و هی سرزنش و هی...چه بگویم!؟

از کجای اینهمه زخم های هنوز سر باز بگویم که خالی شوم؟

از کجای مریم بودنهایم؟!

ماه هاست که می نویسم و تمام نمی شود ... چقدر می خواهم بگویم؟ تا کجای دنیا؟

از زخمهایی که هنوز کهنه نشده اند و می سوزند!

چقدر می خواهم بگویم که این بغض لعنتی تمام شود؟

بغضی که به جای سرزنش تو به سرزنش من ختم شده و

هی چرا هنوز فراموش نکردی و هی بسه و هی...

به جای اینکه تو را نخواهند، مرا تا وقتی که هنوز در منی و هنوز غمگینم و

هنوز گریه و هنوز فرشی از موهای سرم در اتاقم و

هنوز دستمالهای کاغذی زیر تخت و زیر بالش و روی میز و توی کیف و توی سطل و هنوز...

به جای تو ، به خاطر اینها مرا نمی خواهند!!!! چقدر بگویم تا از تو خالی شوم؟ چقدر بنویسم؟

چقدر شعر و ترانه و چقدر دستمال کاغذی تا تمام شوی؟!!!

نمی دانم! شاید تا هنوز لبریز این زخمها هستم بنویسم ...شاید هم نه!...نمی دانم...

 

(حال و هوای این روزهایم کمی بهتر از اینهاست...فقط این مطلب را دو هفته بود که نوشته بودم

برای وبلاگ ولی فرصت به روز کردن نبود...حال و هوایم، بیشتر، شبیه چند جمله ی پایانی است!)

 

و یک ترانه ی نیمه قدیمی!

 

می ترسم!

 

دستامُ جا نذاري! مي ترسم از عبورت !

اينجا حروم ِ ديدن ! نا محرم ِحضورت!

 

بي من هميشه رفتي!با من هميشه درخواب!

يك عشق بي سرانجام! دائم درون مرداب!

 

هر شب كمه نگاهت! چشماتُ جا مي ذارم!

با تو هميشه لالم! حرفامُ هي مي بارم!

 

حالا رسيده عشقم ! اما تو كال كالي!

يك عمر با تو بودم ، با من ولي محالي!

 

اینجا حرومه دستات! اينجا حلال ِ حسرت !

اينجا حرومه چشمات! اینجا کمه محبت!

 

هر شب كمه نگاهت! چشماتُ جا مي ذارم!

با تو هميشه لالم! حرفامُ هي مي بارم!

 

دستامُ جا نذاري! مي ترسم از نبودت!

اينجا حرومه بوسه ! نامحرم ِ وجودت!

 

مي ترسم از نبودت! بي وقفه مال من باش!

نامحرم حضورت! يك شب حلال من باش!

 

 

المیرا آقازاده

 

 

روزهای خوب من و تو کم نبودند،اما،

تو بد بودی ، بدی کردی ، دل ساده ی مرا شکستی و رفتی ، اما...

بخشیدمت! باور کن!

هر شب با دعای خیر و آرزوهای قشنگ برای هر دوی شما به خواب می روم و

صبحم را هم با همان آرزوها شروع می کنم ...

عاشقانه هاتان آرام وهمیشگی باشد...

چقدر خوشحالم برایت...همین!

 

..............

 

چه بگویم؟! چگونه بگویم؟!...

منوچهر آتشی با آن چهره مهربانش ، با تمام يادگارهای شعر نيمايی، درگذشت...

 

و یکم آذر را یادمان نرود و فروهرها را و آن مرگ دردناک را...

باشد که راهشان ادامه یابد و روحشان شاد باد...

 

مرتضی مميز هم که در گرافيک و نقاشی از او بسيار آموختم در بستر بيماری است...دعا کنيم 

ا.آ

 


 
comment نظرات ()