بی من نشو!

 
يلدا !
نویسنده : المیرا آقازاده - ساعت ۱۱:٠٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/٩/۳٠
 

یه عمر طولانیُ من ، به این سؤال می گذرونم

چی شد گذشتی از من و رفتی چرا؟! نمی دونم...

 

چشمانم را می بندم،می خواهم فرار کنم،از همه چیز و همه کس...

می خواهم روزهای تلخ ِ گذشته را فراموش کنم

می خواهم آرزو کنم که روزهای با تو از زندگیم پاک شود...

نمی شود! با هیچ پاک کنی نمی شود! دلم می خواهد بعضی لحظه ها و آدمها را

از زندگیم پاک کنم، چشمانم را ببندم و وقتی باز می کنم 

هرگز آن لحظه ها اتفاق نیافتاده باشند و آن اشتباه ها و انتخاب ها را نکرده باشم...

چشمانم را می بندم و می خواهم آرزو کنم که این زخمهای هنوز بهبود نیافته ، بهتر شوند که ...

که انگار نمی شود! ضبط اتاقم می خواند:

بی تو دارم می میرم آروم آروم / آروم آروم، کنارم بمون/

کاشکی از یادم می رفت برق نگات... بغض می کنم و خاموشش می کنم...

از این اتاق همیشه مونس بیرون می روم، چه سعادتی! تلویزون می خواند:

برای آشتی جایی نذاشتی/ دروغ می گفتی!!!! دوستم نداشتی...

پوزخند می زنم و این بیت را تکرار می کنم با خودم...

کانال عوض می کنم :

اون کتابا رو ببر،دیگه نمی خونمشون!!/نامه هاتو پس بگیر، تا من نسوزونمشون!/ ...

سیبارم از رو درخت پشت پنجره بچین/اما گیتارم و با خودت نبر فقط همین!/

آخه گیتار من آهنگای خوبی از بره/ تونباشی اون منو به خیلی جاها می بره...

به امید عوض شدن فضا، کانال بعدی :

خاطراتِ رفته بر باد/یادِعشق ِ رفته از یاد/ تو که بی وفا نبودی/ نمی دونم کی یادت داد؟؟؟!!/

تو رو دیدم می دونستم،می دونستم که اسیری/تو خداحافظ نگفتی،می دونستم داری می ری!!!/

چه آسون،چه آسون،من از یاد تو رفتم... و فضایم از آنی که بود هم، بدتر می شود!!

از تلویزون هم نا امید می شوم...

به اتاق برادرم پناه می برم و حواسم را از جای خالی او و خنده های همیشه اش که شاید اگر بود خیلی اتفاقها نمی افتاد!!،

 پرت می کنم و سکوت من و اتاق را صدای بلندِ ضبط ماشینی می شکند :

هر کس و بیشتر دوست داری/زودتر دلتُ می شکنه/اونی که فکر نمی کنی آتیش به قلبت می زنه!...

خنده ام می گیرد! و از همه ی تکنولوژهایی که دوست دارند با من همدردی کنند تشکر می کنم!!...

 نمی تونم ببخشمت/دور شو برو نبینمت!...

کامپیوتر را روشن می کنم و سی دی مانده از چند روز گذشته را در می آورم، نام و نشانی ندارد،یادم نمی آید،play می کنم ، عجب روزی است! :

من همونی ام که بودم/ تو داری عوض می شی... و یاد روزها و ساعتهایی می افتم که با این ترانه گریسته بودم و درست فکر می کردم، تو عوض شده بودی، کاش فکر همیشه ی همراه با این ترانه را باور کرده بودم که او با توست...

من همونی ام که بودم / تو داری عوض می شی... بغض می کنم ...

... next track:

چقدر ساده بودم تو اینهمه تو رو نشناخته بودم/...

چقدر دیوونه بودم حتی وقتی دست تو خونده بودم/

 بازم به تو من چیزی نگفتم که قلبت نشکنه...

 و با خودم می گویم مثل اینکه قرار است اشکم را در بیاورید! خوب بیاورید!...

 می گذارم که کامپوتر هم با دلم بازی کند :

سرگرمی ِ تو ، شده بازی با اين دل ِ غمگين...

نمی خوام رفتنتُ باور کنم/ داغ این سینه رو تازه تر کنم/

 تو همونی که منو مثل مجنون کردی/ اما لیلی نبودی، منو داغون کردی!/ ...

می گذارم هرچه می خواهد بخواند! :

گفتی دوسم داری تو... ولی بازم تو دنیا/ شاید یه روزی فردا/

چشمم توی چشم تو/ بیافته بی مهابا/

اون وقت بهت می گم من/ چه دردایی کشیدم/ وقتی گذاشتی رفتی/ چه روزایی رو دیدم/...

رها شدی تو ابرا پر کشیدی و رفتی/ انگار هیچ وقت تو دنیا به من چیزی نگفتی!!!...

سعی می کنم به موسیقی گوش نکنم و به کارهایم برسم :

بین من و تو فاصله غوغا می کنه/یاد حرفای قشنگت منو رها نمی کنه/

تو منو گذاشتی رفتی توی روزگار وحشی...

ساعتها ضبط اتاق و کامپیوتر و زمزمه های دوستانم و تمام سی دی ها و نوارهای ماشین ها،

توی تاکسیها و همه و همه همین ها را می خوانند! چه فرق می کند؟!

تمامشان انگار شکایت از بی وفاییها و دورنگیهای تو و دل شکستگی های من و

دروغهای تو و سادگیهای من و خیانت و ... همین هاست!

و ترانه های خودم هم انگار که واژه هایش را از انبار تلخ ترین واژه های ذهنم آورده ام!

 کم مانده خودم و آهنگسازها و خواننده ها بشینیم و به حال ترانه هایم یک دل سیر گریه کنیم! صدایشان در می آید از اینهمه تاریکی!...

 

تو می رفتی بیتفاوت

انگاری اصلا نبوده

 

اونکه حالا تک و تنها

زیر این سقف کبوده

 

اونکه عاشق تو بود و

اونیکه غصه تو خورده

 

این دیگه ضجه ی من نیست

تیتر روزنامه ی صبحه:

شاعر تنهای عاشق جون سپرده...

 

معشوقه تو که نه! عشق و رویاتو می کُشم!

دستم بهت نمی رسه! عکساتو می کُشم!

 

(المیرا آقازاده) (نصفه نیمه هایی از یک ترانه!!متن کامل را ندارم و همينها يادم بود!)

 

و همه ی اینها جز اینکه نمک زخم عمیق من باشند ، کار دیگری هم می کنند؟! جز اینکه صدای گریه هایم میان صدایشان گم شود؟...

 

تو دیگه بر نمی گردی/ اینو من خوب می دونم!/ باز به یاد تو همیشه/ شبا آواز می خونم...

 

عیبی هم ندارد! من و این دانستن ها و این تاریکیها و این آهنگها و ترانه ها به هم خو کرده ایم! امیدم هنوز به روزهای بهتر است. همین لبخند تو، همین عاشقانه های تو که همین لبخندها را هدیه ام می کند دریچه های امید است... اصلا من قول داده بودم که شاد بنویسم! همین حضور همیشه ی شماست که مرا به نوشتن وا می دارد اگرچه تلخ، اگر چه شاد... پس :

بخندیم! و برای رسیدن یلداهای بیشتر دعا کنیم...

 زندگیتان لبریز شادی،و شبانه های عاشقی هاتان یلدا تر!

 

آینه راست می گفت که چشمات، مثل یلداها سیاهه

حسرت روی تو داره، اون که اسمش قرص ماهه...

 

ا.آ

 

 

 


 
comment نظرات ()