بی من نشو!

 
تولدت مبارک!
نویسنده : المیرا آقازاده - ساعت ۱۱:٢٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/۱۱/٧
 

 

هشدار!:

 این پست طولانی است! حرف زیاد داشتم!!

 

 

منی که دل به عشق تو رو سادگیم باخته بودم

چه سخته باورش ولی، عشقمو نشناخته بودم!...

 

 

درشگفتم!

از اینکه در تمام این روزها هیچ کس مرهم نشد!

هر کسی رسید نمکی بر این زخم کهنه شد!

بانو! بانو جان!

حرفهایت را بگو!! سکوت راه چاره نیست! حرفهایی که در من ماندند و

در من مردند! دردی که جز با سکوت من بد تر نشد!

دلم می خواهد بروم جایی دور! خیلی دور!

یا یک جای خیلی بلند! و داد بزنم! گریه کنم! حرف بزنم! با خودم یا دره ای، کوهی...

باید که آمدن تو ، رفتن مرا خراب می کرد!

باید که بودن تو بودن مرا خراب می کرد!

نمی دانم! اسمش را هر چه می خواهی بگذار! تقدیر، خیانت...

فرقی نمی کند! برای من که حالم از این طعم گس خیانت به هم می خورد، فرقی نمی کند!

برای من که حالم از اینهمه دروغهای شاعرانه که

حالا به جای من،تو می شنوی به هم می خورد،فرقی نمی کند!

برای من که لحظه به لحظه شکستم و کسی فکر مرا نکرد،

برای من که زخمهایی عمیق دارم و

هیچکس را یارای دیدن این زخمها و شنیدن قصه ای به این تلخی نیست، فرقی نمی کند!

بخوان بانو! بخوان و باورم کن و ...

دیرآمدی بانو! خیلی دیر! برای خواندن شرح دردهای روح و تنم ،

برای خواندن عاشقانه های خالصانه ام ، اصلا برای خواندن من دیر آمدی!

دیر آمدی بانو! دوباره دیر آمدی!

یکبارآنقدر دیر که عاشقانه های ما ،

عاشقانه هایی نه از جنس یک عاشقانه ی ساده و گذرا، متولد شد و رشد کرد و پا گرفت و...

یکبار آنقدر دیر که فرصتی برای گفتن آنچه بر من گذشت دست نداد!

آنچه بر من گذشت بانو، حدیث چند ترانه و چند نامه و چند پیغام نیست!

حدیث داستانهایی ناخوانده است!

داستانی از هزار درد نگفته و بغض نشکسته و ...

که از تکرارش،از یاد آوریش و از لحظه به لحظه اش رعشه می گیرم!

حتی دیگر یاد لحظه های خوب، خنده ها، بوسه ها،

قدم زدنهای زیر باران و زیر آفتاب گرم تابستان و

واژه های عاشقانه و شعرها و ترانه هایی که مال من بودند، لبخندی بر لبم نمی آورد!

چه بگویم بانو!هنوز زخمهایی عجیب دارم!

حالا باید چگونه از بخشش بگویم؟!

حالا چقدر نفرین، حالا چقدر آه ، حالا چقدر فریاد برای خالی شدن این بغض کافی است؟!

حالا چقدر فریاد کافی است برای زدن حرفهایی که اینجا نمی شود گفت؟!

برای آنچه بر من گذشت؟

لبریزم از گفتن! ولی در هیچ سویم محرمی نیست...

ا.آ 

 

 

و یک ترانه از من...

 

 

گناه !

 

 

سر رفتم از نگاهت! من تو خودم شکستم!

آینه خالی از من، من آینه رَم شکستم!

 

من از تو زخم خوردم، ای دم به دم شکنجه

هم بودن تو درده، هم رفتن تو رنجه

 

چشمای تو یه آینه، عکس نگاه من بود

دلبستگی به چشمات، شکل گناه من بود

 

دستای تو همیشه نبض حضور من بود

واسه به تو رسیدن رمز عبور من بود

 

تو سهم من نبودی، شیرین ترین هلاهل

خالی ترین خیال و رویای تلخ و باطل

 

چشمای تو یه آینه، عکس نگاه من بود

دلبستگی به حرفات، همین گناه من بود

 

 

( المیرا آقازاده )

 

 

 

 

جاده چشماتو خریده،آرزوهاتو گرفته

تو ندونستی که شاید،آهِ من تورو گرفته...

( علی احمدی)

 

گفته بودم می ترسم این سیل اشکهای من زندگی ات را ببرد؟!! و این آه... می ترسم هنوز!

 

 

 

از همه چيز اين جهان بی کرانه مهم تر، تولد زيبای توست!

عليرضای عزيز من! برادر گلم، که اين روزهای جای تو بيشتر از هميشه،

در اين خانه خالی است! دلم برای خنده هايمان تنگ شده!

به عاشقانه های واقعی بی چشمداشت و توقع و خيانت من و تو تا امروز و تا هميشه قسمت می دهم،

يکبار ديگر مرا خواهری صدا کن!

نه برای آن لحظه،اما دلم برای آن آغوش ناب توی فرودگاه تنگ شده!

آغوشی که- یادت هست؟- هيچکس نمی توانست از هم جدايمان کند! آغوشی که خیانت بردار نبود!

دستانمان را یادت هست؟! دستانی که ا یکبار تا گذشتن من از خط قرمز آنجا

و یکبار تا گذشتن تو از شیشه های حاشیه سبز اینجا که کابوس همیشه من بود، از هم جدا نمی شد!

یادت هست آن شماره پروازهای لعنتی چقدر تکرار می شد؟! نه من رفتنی بودم نه تو!

هنوز صداهای آن روزها در گوشم هست:

مسافرین محترم پرواز شماره ی 742 هواپیمایی ایر فرانس به مقصد بلژیک،

لطفا هرچه سریعتر به سالن ترانزیت مراجعه کنند...

قلب من از همیشه تندتر می زد! فرودگاه دور سرم می چرخید!

من کوچکتر از آن بودم که رفتن تو را تاب بیاورم!

یادت هست؟! گریستن من ، همه را به گریه انداخت؟ هنوز توی آن فیلم تلخ، صدای همه عذابم می دهد!

- علیرضا! دیره! پروازت رفت! باید بری ترانزیت!

و مادر همینطور که اشک می ریخت لبهایش را رو به من ، به علامت گریه نکن، می گزید!

و من که چشمانم را به روی همه بسته بودم و تو که در گوشم حرفهای خوب می زدی!

-گریه نکن! خواهری خوشگلم!

- می دونی تو بهترین برادر دنیایی؟! می دونی خیلی دوست دارم؟! تورو خدا مواظب خودت باش!

- تو هم خیلی خوبی! تو باید مواظب خودت باشی! بسه! روسریت افتاده! بچه دیرم شد!! بابا آخرِ خواهر!!

و خنده های من میان همان اشکها و سر بی روسری من و دست تو که موهایم را نوازش می کرد!

و سرم را به سینه می چسباند! و نگاه تمام مردم به من و تو !

و هی صدای مزاحم ِ مسافرین محترم پرواز شماره ی....

و هی مسافرین پرواز شماره ی 560 هواپیمایی سوئیس ایر ... توی گوشم صدا می کند و

اینبار دستان تو که دستانم را می کشید و نگاه متعجب کارمندان و پلیسهای بی احساس نروژی!!

از این اشکهای من و مادر و بغض تو...

بلیط توی دست،جوری نگاهمان می کردند که انگار

یا از کره ای دیگر هستیم یا در حال بازی در فیلمی تخیلی!!!

آنقدر دستانمان در دست هم گره خورده بود که مجبور شدیم در ادامه بازی در آن فیلم،

من و مادر روی ریلهای رونده روی زمین در مقابل چشمان متعجب مردم،

با بارهای سنگین در دست- یادت هست تمام بار من شکلات بود؟!!- بدویم!

و فرودگاه بعدی باز :

مسافرین محترم پرواز شماره ی 893 هواپیمایی سوئیس ایر به مقصد ایران ...

و اینبار اشکهای بی پایان من و مادر و مهماندارهای متعجب!

تا مهرآباد سکوت و مادر ومن و یاد خنده های تو و ... تنها امید دیدن پدر توان راه رفتنم می داد!

بگذریم! صدایت امروز مرهم تمام این زخمهای دردناک بود!

همین صدایت را ، با آن خنده های از ته دلت را از من نگیر!

همین که زنگ می زنی و می گویی:

382 دقیقه کارت خریدم که باهات حرف بزنم ولی فقط 2 دقیقه اش مونده!

و بعد ساعتها حرف می زنیم!

همین حرفهای مخصوص به تو همین خنده های مخصوص من و تو و

حرفهایی که ما می زنیم و می خندیم و بقیه نمی فهمند چرا می خندیم!

حرفهایی که خاطره ی 15 سال زندگی من و توست!

و هیچکس نمی داند یعنی چه و هیچکس نمی داند چرا می خندیم!!!

بيا! بيا بخنديم! ببين حال اين روزهای من چقدر غمگين است! تو می فهمی!

همین که از میان قهقهه های من و تو می پرسی:

خنده ی از ته دل نمی کنی!؟ حرف بزن خانمی!

و همین که از خنده هایت می پرسم :

غمگینی نفس؟! و تو می خندی! یعنی که باز فهمیدم!

عزیزترین، عسل ترین!! دلم برای نگاه مهربان و وجود پاک و صادقت خیلی تنگ است!

چه فرق می کند! اینجا و آنجا ندارد! تو بامنی! همیشه،همه جا!

حسی در خون من و تو که هیچ پرواز و مقصد و فرودگاهی نمی تواند از من و تو بگیرد!

و دوستت دارم!همین برای فراموش کردن همه چیز کافی است!

همین حسی که میان من وتو بوده هست و هنوز حسادت خیلی ها را بر می انگیزد!

از اینکه اینهمه سالهای هم خونی ما حتی یکبار دعوا و قهر به خود ندید

همین که اینهمه سال هم خونی من و تو یکبار اخم و یکبار بدی به خود ندید

همین که من برای تو می مردم و میمرم و همینکه تو ... راستی هنوز دوستم داری؟!

و دوستت دارم! عشقی که هر لحظه بیشتر شد و می شود و

تولدت مبارک! تولدت مبارک!

ا.آ

و ببخشيد که طولانی بود!


 
comment نظرات ()