بی من نشو!

 
ساعت!
نویسنده : المیرا آقازاده - ساعت ۱٢:٥٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٤/۱۱/۱٩
 

 

چشمای عاشق تو، لبریز نور و رنگه!

فقط تو چشمای تو، تصویر من قشنگه!

المیرا آقازاده

 

سایه های غم مرا لمس می کند

دانه دانه ی هر نفسم همه ی تو را می جوید

تب آغوش تو مرا به آتش می کشد

و آغوش تو را همچون سرباز جنگ برگشته ی وحشی

تنگ خواهم فشرد

و پر تلاطم چون موج در تو خواهم پیچید

و تمام لحظه های پر از اضطرابِ نبودنت را

در آغوشت التیام خواهم داد...

(گیتی رخ/ پریچهر/ هوای پشت پنجره/ویراستار: یغما گلرویی)

 

 

 

این ساعت زنگ دار که صبح ها با صدایش بیدار می شوی دختری است که دوستت دارد!

این ساعت زنگ دار که ...

و باید چیزی بیشتر از یک ساعت زنگ دار ِ ساده باشد؟! نه؟!

گفته بودم! چیزی نیست!

منم و یک تنهایی هزار ساله...

روزهای ناکوک! آدمهای ناکوک! دردهای کهنه!

چیزی نیست! منم و تمام روز دلتنگ تو شدن!

منم! همین ساعت زنگ دار و عقربه هایی که از نبود تو به خواب می روند،

تا تو بیایی و با آن دستهای مردانه ات ، دو دور محکم گوشش را بچرخانی و کوکش کنی و

طفلکی که تا 7 ساعت دیگر نمی تواند از درد این پیچش داد بزند!

تا بعد خواب آلود محکم توی سرش بزنی که یادش باشد بی هوا اینقدر بلند داد نزند!

منم و ...

قولهای سخت!

تو می توانی که این ساعت زنگ دار را ببخشی!

به خاطر این بغضهای همیشه که عشق را سخت می گیرد!

تو می توانی که زخمهای مرا ببینی و بیشتر از همیشه ببخشی!

تو می توانی که این ساعت زنگ دار، که گاهی زیاد و بی موقع زنگ می زند را ببخشی!

تو می توانی که روی تن فلزی لگدکوب شده اش دست بکشی و

این غبار هزارساله را پاک کنی و تن زخمی اش ،

با آن ترکهای عمیق را خوب کنی!

تو می توانی که کوکش کنی! روی هر ساعتی که بخواهی!

می توانی که قلب زنگ زده اش ، که لگد کوب دروغ و تظاهر بوده را دوباره به کار بیاندازی!

تو می فهمی، نه؟

تو می بخشی اگر که در جواب واژه های زیبایت گاهی سکوت می کنم،

تو دردهای مرا خوانده ای، تو بغض هزارساله ی مرا دیده ای ...

تو می بخشی، نه؟

می بخشی اگر هنوز لایق عشقت نشده ام،

اگر که برای عاشق تو بودن باید که این نفرت را بشورم!

تو ایمان مرا به خودت لمس می کنی،

تو این ساعت زنگ دار را اگر که گاهی بد می خواند می بخشی!

چیزی نیست ! منم و یک زنگ قدیمی! منم و بی آزاری و وفاداری تمام و کمال یک ساعت!

منم و تنی فلزی که لگدکوب پسربچه ای شرور و بی احساس شده است!

مثل کارتونها، مثل فیلمهایی که می بینیم و می خندیم،

ولی دردهای تن آن ساعتها اصلا خنده ندارد و ما نمی فهمیم!

ساعتی بدل شده به توپ فوتبال! ولی هنوز زنگ می زند!

و ساعت که تا ادب شدن پسرک سکوت می کند!

تو می دانی که به جان اشیا هنوز ایمان دارم! چه برسد به آدمها!

تو، تو که می دانی هنوز زیر سر عروسکهایم بالش می گذارم و

این روزها که سرد است و بارانی،

رویشان را می اندازم ! شاید بخندی! ولی فکر می کنم سرما می خورند!

به خاطر همین عروسک دکتر را، با آن کیف کمکهای اولیه، همیشه کنارشان می گذارم!

او حتما می داند عروسکها چطور مریض می شوند و چطور خوب می شوند!

و فکر می کنم باید به بچه هایم یاد بدهم با عروسکهاشان نخوابند!

عروسکها نیمه شبها زیر دست و پایشان له می شوند، لای گره های پتو نفسشان می گیرد!

شاید بخندی، تو که دیده ای اینکار را می کنم! حتی اگر خنده آور باشد!

پس حتما این قلب زنگ زده و دستهای سرد و فلزی ام صداقت و عشق ناب و خالص و

مهربانیهایت را می فهمد! می فهمد اگر که پاسخی ندارد،

می فهمد و دوست دارد ، اگر که سکوت می کند!

باور می کند اگر که باورش را سخت آزرده اند، پس من که

به عروسکهای بی جان فکر می کنم

و هرچقدر من اصرار می کنم، تو می گویی :

ولی عروسکها سرما نمی خورند! ولی عروسکها دردشان نمی آید!

هنوز فکر می کنم که می شود!،

حتما مواظب روح لطیف تو هستم!

باورت دارم اگر که ساکتم! باورت دارم اگر که زندگیم را دروغ برداشته است!

اگر که می شود مواظب عروسکها بود،

بی خیال همه ی آنها که آدمها را هم جدی نمی گیرند،

پس می شود که این ساعت زنگ دار را بخشید و مرهمش شد!

می شود که کوکش کنی! روی هر ساعتی که دوست داری...

المیرا آقازاده

 

 

 و ترانه ی تازه ی بی ادیتم !

 

چیزی نمونده از من!

 

 

یه صندلی یه آینه

چیزی نمونده از من!

رو تن خیس آینه

طرح بد شکستن

 

چیزی نمونده از من

یه بغض تلخ مسموم

یاد دروغهای تو

همین حقیقت شوم

 

یه دفتر ترانه

یه عشق کال و بد طعم

عکسهای یادگاری

بغضم و روش شکستم

 

یه ساعت دیواری

که خوابه خوابه خوابه

تو بیداری می گفت که

بودن تو، یه خونه رو ی آبه

 

یه عکس یه تصویر گنگ

چیزی نمونده از من

شیشه ی قرص نفرت

نترس! نپرس، حرف نزن!

 

چیزی نمونده از من

یه جرعه آب و نفرین

خالی خالی از تو

بیا! نگاه کن! ببین!

 

المیرا آقازاده

 

 

 

من می گويم ساعت اگر يک پرنده باشد از اينهمه آواز خواندن خسته می شود!

و تو می گويی: چقدر هم بد می خواند!

(ابراهيمی/نادر/ بار ديگر شهری که دوست می داشتم)

 

 

 


 
comment نظرات ()