بی من نشو!

 
می شود!
نویسنده : المیرا آقازاده - ساعت ۱٢:٠۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٤/۱٢/۸
 

 

بیشترین عشق ِ جهان را به سوی تو می آورم

از معبر ِ فریاد ها و حماسه ها

چرا که هیچ چیز در کنار ِ من

از تو عظیم تر نبوده ست

که قلبت چون پروانه ای

ظریف و کوچک و عاشق است . ( احمد شاملو )

 

 

این چراغ هاکه سبز نمی شوند ! این روزها که تمام نمی شوند،

این کابوس ها یم که...

این سایه ها که خسته نمی شوند،

این دروغ ها که تمام نمی شوند،

این راه ها که...

این... نمی شوند !

و بودن تو! حادثه ای است که اثبات می کند:

می شوند!!

هیچ گاه با یقینی که اکنون با من است ، به آینده ننگریسته ام و در حال نزیسته ام ،

این همه از توست ، ای آیه ی عطوفت !

شاید! به پرواز شک کرده بودم!

آن زمان که غرق در شکسته بالی هایم بودم،

شکسته؟ نه! بالی نمانده بود!

به پرواز شک کرده بودم، تا دستهای تو رسیدند،

تا خود تو رسیدی، تو، که حالا دیگر یقین دارم، معنی پروازی...

بیهوده کوشیدند تا جلوی مرا بگیرند ،

این سایه ها و این روزها ،

این دروغها، این همه باور سیاه، اینهمه زخمهای عمیق،

بیهوده کوشیدند، این ضربه ضربه های تبر، تا مرا بترسانند از عشق،

این تجربه های تلخ، این بهت سخت، این دروغ ها ، این دروغ ها...

بیهوده کوشیدند، اما نشد ، که نمی شد ،

که ناشدنی بود ،من بیتو بمانم ،من با توام!

هر چند در رویاهایی که در این نزدیکی گسترده اند ،

در خواب و بیداری در قلبی که عاشقانه تو رافریاد کشید .

باید اقرار کنم ،

تمام اشتیاقم را ، تمام ِ اشتیاقی را که به تو می رسد ،

حریص و بی پروا ، معصوم و بی پرده ، تمام ِ خواستنت را باید فریاد کشید ،

بر این روزهای بی روزنه ،

بر این دشت ِ عبث فراخ ! روزی باید اقرار کنم !

باید اقرار کنم اصرار من برای این ما نشدن بیهوده بود!!

باید اقرار کنم تو باید می آمدی ، آنچنان که دیدی هیچ چیز مانع نشد!

هیچ چیزی، هیچ حرفی ، هیچ شگفتی ، هیچ...هیچ دیواری را یارای آن نبود!

حتی زخمهای سربازِ من!

چه حس غریبی ست ، وقتی که حرف می زنی ، ناب و عریان ،

لحظه ای میان دلهره و آرامش ، دلدل ِ بی امان ِ ما شدن ، لحظه ای است ناب!

برای اقرار من!

برای اینکه باور کنم که تو باید می آمدی!

تا خدا را احساس کنم! تا بدانم که هنوز که همیشه که اینبار هم صدای مرا می شنود!

همین صدای خسته که از عمق دردی عظیم می آید،

یعنی که همین صدای دور و بی رمق را جدی می گیرد!

یعنی که اگر به نشانه اش راضی نشدم تو را نشانم داد در هزار رویا!

عجب خوابهایی!!

خوابهایی که ناگهان مرا به یک " آری " کشاند!

آن زمان که من زندگیم را با یک آری عوض کردم!

باید اقرار کنم! نشد که تو نباشی! تو باید می آمدی...

بیهوده کوشیدند این سایه ها و این تبرها...

 

ا.آ

 

 

 

تو فقط کنار من باش تو که پاک و بی ریایی

تو که می تونی بمونی رد بشی از رو جدایی

 

ای همیشه ناب و تازه! ای همه آرامش و نور!

خط بکش رو هرچی دردِ ،روی این کابوس ناجور...

 

 

(المیرا.آقازاده)

 

 

 


 
comment نظرات ()