بی من نشو!

 
سفر!
نویسنده : المیرا آقازاده - ساعت ۱۱:۱٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/۱/٢۸
 

 

 

نشود فاش ِ کسی آنچه میان ِ من و توست

تا اشارات ِ نظر نامه رسان ِ من و توست

روزگاری شد و کس مرد ِ ره ِ عشق ندید

حالیا چشم ِ جهانی نگران ِ من و توست

 

وقتی که نباشی

غزل خواندنی نیست و ترانه لنگ می زند 

واژه ه ها ناکوک و  مشکوک اند

تصویری نیست و تعبیری

لحظه ها تو را می جویند و می خواهند

باش ! تا این صدا ،

این رویا، تازه شود .

 

می خواهمت

که حرمت ِ بودنی و سرچشمه ی سرودن

می بوسمت

تا عظمت ِ آسمان را دریابم

و زادن ِ دوباره ام را با تو قسمت کنم .

 

با تو حرف می زنم

تا بودنم را حس کنم

تو را می بینم

تا آسمان را لمس کنم،

صدای تو و حضور تو تنها چیزی بود که

جای رخوت مرا با بودن و شادی عوض کرد!

اینهمه را مدیون توام! ...

 

واژه هایی معصوم و ساده

ارزانی ِ تو ، که معصومانه جهان را می نگری و

سادگی ات را هیچ هراسی نیست ، می بایست که بستایمت

که زیبایی و معصوم ، چنان که خودت !

 

دشتهای فراخ

افق های بی پایان

آفتاب گسترده و بی دریغ،گردنه های مه دار،زیبایی و ابرهای پاک،

بارانهای فراوان، جاده و دریا و بوی ساحل،

راه های بی خستگی ، منظره های سبز،

و دلتنگ تو شدن،

این ها

ارمغان سفر ِ کوتاه ِ من بود

و این یعنی

هنوز زنده ایم و زندگی با ماست .

راستی !! : باران را دوست می دارم

که عاطفه و مهربانی تو را به یادم می آورد

و بهار را که سرانگشتان ِ توست

بر برگ برگ ِ خاطرات ِ من...

اینها را کنار ساحل برای تو نوشته بودم!! کنار شالیزارها و بوی خوب برنج!

به خاطر تمام این روزها و خاطرات خوب، برای یک فصل خنده و عشق!

به خاطر فصلی که با تو آمد و با تو تازه شد!

 

عزیز و یگانه ای از آن دست که عمر و جوانی .

 

نه !

این واژه ها را سر ِ آن نیست

تا ترجمان ِ احساس ِ من باشد

زبانی دیگر باید و توانی دیگر ...

 

 

سفر!

 

چشام درگیر گریه

سکوتم شکل فریاد

هنوزم دوری از من

دلم دستاتو می خواد

 

سرم رو شونه هاته

ولی لبریز دردم

ته این جاده رویامون تمومه

نمی شه برنگردم

 

دارم می خندم اما

بغض تلخی تو گلومه

نگات سنگین و تلخه

یه جاده رو به رومه

 

باید این بغض تلخُ

هی بخندم

سفر کوتاهه هی باید بگم

نه! نباید دل ببندم

 

سرم رو شونه هاته

ولی لبریز دردم

تموم قصه تا فردا تمومه

نمی شه برنگردم

 

المیرا آقازاده

 

 

و اینکه:

 

تو نه چنانی که منم           من نه چنانم که تویی

گر مه و خورشید شوم      من کم از آنم که تویی...

 


 
comment نظرات ()