بی من نشو!

 
سکانس بارونی!
نویسنده : المیرا آقازاده - ساعت ۳:٠٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٥/٢/٢۸
 

 

امیدوارم که درباره ی ما، درباره ی همه ی ما از روی حقیقت قضاوت کنند...(چارلزدیکنز)

 

دلتنگ ِ رویاهامم !

 

من چقدر دارم تکرار می شم

امشب برام خیلی سخت گذشت ،

در ریاضتی مضحک گیر افتاده بودم ، این سکانس باید دیر یا زود کات بخوره ،

 درگیر ِ استحاله ای غریبم ! 

 

ابرای درهم و برهم ، باد ، بارون ، رگبار ،

اردیبهشت ( کی می تونه بگه آسفالت از بارون بیشتر لذت می بره یا خاک ؟! )

شیشه ها درگیرِ ِ گریه اند و همه چی خیسه ،

قدم ها ، آدما ، نگاهها ، دست ها ، سلام ها و حتی خدا تو این بارون خیس می شه ،

چه برسه به من که 20 دقیقه زیر بارون ِ شدید پیاده روی کردم .

دونه های بارون دیوونه واربا کله خودشونو به آسفالت می زنن و دوباره پا می شن ،

بی وقفه محکوم به رقص اند ، کافیه یه کلاف ِ نور از بین شون بگذره ، رقص شونوبهتر می بینی .

این بارون ، این ابرها ، این روزها. . .

به نظر می رسه زندگی یه گستره ی نفهمیدنیه ! سهراب بهش می گه: وسعت ِ بی واژه !

با این حال فرقی نمی کنه امروز رو پنجشنبه صدا کنی یا شنبه ،

مهم اینه که من نمی بینمت . مهم ؟!!! بعضی وقتا کلا زندگی بی اعتبارمیشه و فاقد ِ اهمیت ،

وقتهایی که تو نباشی !

دعا کن برام ، شاید برسم ، شاید رد بشم از این روزا ،

از این روزهایی که انگار منتظر یه حادثه ام، یه خبر، یه...شاید...

نمی دونم فقط می دونم که این دلدل کردن من بیخودی نیست، من هیچوقت اشتباه نمی کنم!

کمک کن که رد بشم از اين روزهای دلتنگ تو شدن!

یادت نره زمان بعضی وقتها نامرد میشه و نامردی می کنه .

زمانی که بعضی وقتها خيلی زود می گذره و گاهی خيلی ديرو هميشه هم نا به جا می گذره!

بی خیال ِ روزگاری که با ما نبود ، نخواست باشه .

من می خوام! می خوام که تو، توی خواب هم کنار من باشی!

می بينی؟اینجا هم خواستن مهمه ؟!

 فکر می کنی الان ساعت ۳:۰۰ظهربود باز هم من این شکلی بودم ؟

مگه آدما چه شکلی ن ؟ مهم اینه که من به اونا نرفتم و شاید هم اونا به من نرفتند !

در هر صورت مهم رفتنه که همه مون می ریم . . .

آدما رنگ دارند ، سیاه ، سفید ، سبز ، سرخ ، بنفش و حتی طوسی !

آدما شکل دارند ، گرد ، مثلث ، مستطیل ،حتیخطی ومکعبی !

راستی! نترس! من چیزیم نیست!

وقتی تو با منی و کنار منی،

وقتی با اون صدای گیرای مهربونت به من گوش می دی و با من حرف می زنی،

هیچ چیزی، هیچ حادثه ای نمی تونه نگران و ناراحتم کنه...

فقط دلتنگ رویاهامم، نه! بيشتر از همه چيُ دلتنگ توام، همین!

 

این سکانس باید زودتر کات بخوره...

 ا.آ

 

و چند سطر مثل قبل ترهای اینجا:

 

فقط:

شگفتا که در چهره ام خستگی غریبی موج می زند ، انگار که هزار سال است مرا نفهمیده اند !

و تنها چون جنگلی میان دریا و کوه نشسته ام!

راستی:

تو طبیعی ترین عادت ِ غیر ِ طبیعی هستی ، رخدادی ناگهان و عزیز ، بی وقفه و لبریز ،

درک ِ حادثه ی تو ساده نیست ، تو دشوارترین سادگی ممکنی و ساده ترین دشواری ِ محتمل !

و

هر چقدر مسکوت ، هر چقدر مطرود ،این لحظه ها را یارای آن نیست

تا ما را از هم باز دارد!

همیشه:

تو را به یاد می آورم

از تو حرف می زنم تا باران را حس کنم

تا بهار را بفهمم! 

و خاطره هامان را ورق می زنم

تا آفتاب را پس از باران تماشا کنم

چقدر با شکوه و تماشای ست ، منظره ای که با تو شکل می گیرد

چقدر شنیدنی ست

آوازی که از تو می تپد .

 

و

 

می خونی از عشق، کم می شه دردام

وقتی تو هستی، هم بغض فردام

 

با من خودی شو، با غربت من

تو هرم دستات ، تا گُر گرفتن

 

با من خودی شو، با من که تنهام

با من که سردم، درگیر رویام...

 

المیرا آقازاده

 

 

" بالاترین ِ همه ی  قوانین عشق است و عشق شفقت است" (آرتور شوپنهاور)

 

 

 


 
comment نظرات ()