بی من نشو!

 
من،تو،يا بارون؟!
نویسنده : المیرا آقازاده - ساعت ۱۱:۱۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/۳/٢۱
 

 

بگو که خون خاطره هایم به گردن توست

به هم بریز به خاطرم اتاق و دنیا را

(المیرا آقازاده)

 

فیلمهای زیادی هست که باید دید

قصه های زیادی هست که باید خواند

موسیقی های زیادی هست که باید شنید

ترانه های زیادی هست که باید نوشت

اما

فرصت این همه نیست

و من از این همه باید

تنها

به باید ِ با تو بودن بیاندیشم

که برایم کافیست !

و

 

یه روز بارون می گیره

وقتی که من و تو داریم درباره ی خشکی ِ باغچه حرف می زنیم

صدای موزیک ِ کلاسیکی از دور به گوش می رسه

تو کوچه هیشکی جز ما نیست

بارون تند تر میشه

و ما با هم می خندیم و

به این نتیجه می رسیم

که باید زیر ِ بارون بمونیم

ببینیم کی کم می آره !

من ،

تو ،

یا بارون ؟ !

 

و بعد

جایی از این قصه ، به فراز ِ خویش

می بایست برسد ، به رنگی دیگر ، تا مبادتازگی را فراموش کند...

و ایمان ِ خویش به زیستن را به عصرهای دلگیر و به صبحهای ملال آور ببازد ،

این قصه تو را می بایست

تا از این گونه دیوانه وار قد بیافرازد

وقتی قلبت با من است ، هراسم نیست ...

همه تن به فریاد درمی آیم

که دوستت می دارم ! ، که دوست داشتن را

هماوردی چون تو می بایست .

تو هستی و دوستت دارم

محرم ِ این هذیانهای شبانه

دلیل ِ دلدل ِ این دل ِ عاشق

آری

دوستت دارم .

 

ا.آ

 

When…

 

When smiles are hard to come by

When there is no wing to fly

 

When the roads seems too long

When everything turns out wrong

 

 I have confidence in you

I need you I believe you

Even that’s hard to do

 

                                                                                     Tomorrow is another new adventure

I will begin a new future

 

All the love shine through

You are mine you are true

 

When I cant win

When I cant begin

 

When you are far away

When I don’t know what to say

                                                                                          

                                                                                           Remember that you are my love

You may have changed

But you are still my love

 

 Elmira . Aghazadeh/winter 1384

 

وقتی...

 

وقتی که لبها به سختی به خنده باز می شوند

وقتی هیچ بالی برای پرواز نیست

 

وقتی که جاده ها بی پایان و طولانی به نطر می رسند

وقتی که همه چیز اشتباه از آب در می آید

 

من به تو ایمان دارم

من به تو نیاز دارم و تو را باور دارم

حتی اگر سخت باشد

 

فردا خاطرهو رویدادی دیگر است

من آینده ی تازه ای را شروع خواهم کرد

 

عشق همه برای ما و به سمت ماست که می درخشد

تو از آن من هستی، تو یک حقیقتی

 

وقتی که نمی توانم برنده باشم

وقتی که نمی توانم شروع کنم

 

وقتی که از من دور هستی

وقتی که نمی دانم چه بگویم

 

به یاد داشته باش که تو عشق من هستی

ممکن است که تغییر کرده باشی

اما هنوز و همیشه عشق من هستی...

 

ترانه سراو برگردان : المیرا آقازاده زمستان 84

 

* در برگردان از آرایه ها و شاعرانگی استفاده نشده و بیشتر به صورت لغت به لغت معنی شده است.

* از ملودی بسیار زیبای دوستی عزیز بر این ترانه بسیار سپاسگزارم و البته از اتود نیمه تمام اجرای زیبایش!!

 

قاصدک، هان؟! چه خبرآوردی؟ از کجا ؟ از که خبر آوردی؟...

انتظارخبری نیست مرا

نه ز یاری ، نه ز دیّار و دیاری- باری،

برو آنجا که بود چشمی و گوشی با کس...

قاصدک در دل من همه کورند و کرند، دست بردار از این در وطن خویش غریب!

قاصد تجربه های همه تلخ...

راستی! آیا جایی خبری هست هنوز؟!..

قاصدک! ابرهای همه عالم شب و روز در دلم می گریند...

مهدی اخوان ثالث( آخر شاهنامه/قاصدک)

 

و البته سومین سال تولد این خانه!

این خانه را به خاطر دوستانی که به من داد و دفنر خاطرات خوب و بدم شد دوست دارم!

از این خانه و از شما برای خاطره هایم ممنونم...

المیرا.آ

 

یکشنبه ها بین شنبه ها و دوشنبه ها گیر کردن! احتمالا یه چیزیشون می شه ! درست عین من!

این یکشنبه صورتی تیره بود! و اصلا هم بوی عود نمی داد!...

 


 
comment نظرات ()