بی من نشو!

 
منجی!
نویسنده : المیرا آقازاده - ساعت ۳:٥۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/٤/۸
 

 

سهم چشای شرقیت، تمام روح و جسمم

وقتی کنار اسمت تطهیر می شه اسمم...

(المیرا آقازاده)

 

 

باید بر این فلات زیبا، روزی اقرار کنم که دوستت دارم!

فرقی نمی کند روی بلندترین کوه یا در عمیق ترین دره ها!

مهم تنها این است که باید بدانند!

عشقت دریچه ای است به سوی زیبایی...

گریستن! با تو و صمیمانه گریستن، با هم گریستن،تجربه ی لحظه ای تلخ و زیبا بود...

تنها یادت باشد :

دوست دارم که خندان ببینمت! هنگام که ژرف ترین دردها روی سینه ات سنگینی می کند،

بخند! به زندگی، به درد ، به دلهره...

اما! به یاد داشته باش یک نفر اینجا، شانه هایش را به تو هدیه خواهد کرد...

یک نفر تمام آرامش دنیا را و تمام خنده هایش را تقدیم تو خواهد کرد...

تنها برای اینکه تو باید بخندی! منجی چشمهای خیس من...

لمس دستانت ، لمس ماه و ستاره را می ماند...

 

نیمه شب است اما، آسمان قرمز است، انگار در انتظار انفجار بارانی است...

یادت باشد قول دادی یک روز زیر باران تند راه برویم...

خوبم! خوب تر از همیشه ام، اما نبود دستانت را حس می کنم...بیشتر از همیشه...

روزهایی که با تو می گذرند از همیشه بهترند...

و من بهتر از همیشه ام...

 

 

این روزها که در گردابی هراس آور دست و پا می زنم،

وقتهایی مثل امروز که حاضرم نیمی از زندگی ام را، با ساعتی کنار تو بودن

تعویض کنم، این روزها که...

این روزها که خودم را دوره می کنم، این روزها که شبانه روز، هزاران بار،

از تو، از عشقت سر می روم ، این روزها که...

وقتهایی مثل امشب که دوست دارم به خوبی تو باشم،

وقتی که آرامش پس از حرفهایت را با دنیایی عوض نمی کنم...

به یاد داشته باش که به تو فکر می کنم! تمام روز را، حتی وقتهایی که خواب می بینم...

وقتهایی مثل این روزها که تمامی درها بسته اند، که دلگیر و نگرانم، که...

وقتهایی که دلیلی برای ادامه ی زندگی نیست، وقتهایی که لبریزم از اشک،

وقتهایی که امیدی به بردنم نیست و خودم را بازنده می بینم،وقتهایی که...

وقتهایی که تنها هستم ،تنهای تنها،

به یاد داشته باش که تنها به دنبال دستان معجز تو می گردم...

به یاد داشته باش دستهایم را که می گیری، آغوشت را که می بخشی،

هیچ چیز این جهان بی کرانه نمی تواند غمگینم کند...

ا.آ

 

رویایت را گم می کنی،

وقتی سیب می چرخد در آسمان و

گم می شود، در ازدحام هزار دست که از پنجره ها می رویند

رویایت را گم می کنی...

وقتی پرده می افتد و آسمان تاریک می شود

رویای گم شده ات را، نه در روزنامه ها می یابی

و نه در کتابخانه های جهان...

رویایت را نمی یابی و یک شب در ازدحام هزار دست گم می شوی...

(مسیح،هیوا/همچنان، تا نمی دانم چه وقت)

 

پنجشنبه ها اصولا نارنجی اند!

اما امروز قطعا نارنجی نبود، یه جور سبز مایل به آبی بود!

امروز آخر یک هفته ی دیگه بود و این یعنی هنوز زور تقویم ها از من و تو بیشتر است!

 

 


 
comment نظرات ()