بی من نشو!

 
بيشتر بتاب!
نویسنده : المیرا آقازاده - ساعت ۱۱:٤٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/٥/۱
 

 

كم كم به سنگ سرد سيه مي شود بدل

خورشيد هم نچرخد اگر در مدار تو

چشمي به تخت ندارم،مرا بس است

يك صندلي براي نشستن كنار تو

(حسین منزوی)

 

 

باران باش و ببار

آفتاب باش و بتاب

بر مزرعه ی رویاهایم !

دستانت را دریغ نکن

از این همیشه های ابری

می خواهم خورشید را لمس کنم !

دخترکان ِ کولی

همیشه دلتنگند، چین چین ِ دامن شان

خطوط ِ در هم ِ رویاهاییست که هرگز فرا نمی رسند

پنجره را باز کن!

به آنها لبخند بزن،به رویاهای من...

به رویاهای من وقتی در این بعد از ظهرهای گرم و دم کرده ، سوزان و بی وقفه،

شک نمی کنم که

تو دستانم را در دست گرفته ای و می خندی !

نه ،شک نکن!

حالم خوب نیست

من شبیه ِ این آدم ها نیستم.

شک نکن،

با این حال

دوستت دارم !

 

بوی چای و نعنا می آید ، من و تو کنار هم راه می رویم و حس می کنیم

که گلها، که درختان، که ابرها ما را حیران نگاه می کنند و

از اینهمه عشق لذت می برند!

رویاهایمان واقعیت شده اند و ما می خندیم!

آن وقت هنوز لحظه های خداحافظی سخت اند!!

هنوز دیدنت بهترین اتفاق تمام زندگی من است وهنوز تولد تو بهترین اتفاق همه ی دورانهاست...

و من تمام مدتی که دستم را گرفته ای به این فکر می کنم

که چطور، که چگونه می توانم دستانت را برای همیشه در دست بگیرم...

به نامهایی فکر می کنم که جزئی از فردای ما خواهند بود...

به لمس دستانت فکر می کنم که بی شک رویا نیست...

در سکوت راه می رویم و به درختانی که تا سر در مه فرو رفته اند نگاه می کنیم،

به بچه هایی که به ما لبخند می زنند و نام خیلی چیزها را درست نمی دانند و

با حرفهاشان ما را به خنده وا می دارند!

بچه هایی که وقتی از پله های سُر سُره با لا می روند،

چنان قیافه ای می گیرند که انگار قله ای را فتح کرده اند!

بچه هایی که در دنیایشان مگس با هشت پا فرقی نمی کند! و خوبی یعنی شکلات!

بوی چای و گل رُز می آید! و من و تو هنوز دست در دست

راه می رویم و هنوز...

 

 

تا بوده همین بوده

بیدارم و می خوابی

یخ بسته و خاموشم

هستی و نمی تابی

 

زخمامو نمی بندی

ابری و نمی باری

انگار نه انگارِ

آغوش منو داری...

(المیرا آقازاده)

 

 

از کجا معلوم دوشنبه هاشنبه نباشند! وقتی که با هفته ی قبل فرقی ندارند !

 

 

 

.

 

 


 
comment نظرات ()