بی من نشو!

 
شک!
نویسنده : المیرا آقازاده - ساعت ۱:٢٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٥/٦/٢
 

 

 

نه! به کفر من نترس! نترس،کافر نمی شوم هرگز،زیرا

به نمی دانم های خود ایمان دارم.

انسان و بی تضاد؟!

خمره های منقوش در حجره های میراث،عرفان لایت با طعم نعنا،

شک دارم به ترانه ای که زندانی و زندانبان هم زمان زمزمه می کنند...

(حسین پناهی)

 

 

 

شک دارم ، به این روزها ، به این تقدیر، به این لحظه ها . . .

به خودم شک می کنم...

شک می کنم به لحظه هایی که گذشتند، به لحظه هایی که در راهند...

شک دارم به این آدمها...

به فصلها ، به امید ، به آینده ، به عشق...

من به رنگ خورشید شک می کنم، به باران و به چتر، من به بی چتری آدمها شک دارم...

به لبخندهای این جماعت و به گریه هاشان، من به اینهمه دروغ شک دارم...

من به آدم بودن یا فرشته بودن مادرم هم شک دارم، به خودم، به تولد،به مرگ...

من به سکوت و فریاد وقتی هردو به جایی نمی رسند شک می کنم...

به ریشه های درخت،به آدمهای بی ریشه،به فلسفه،به عرفان، به...

به چشمهای آدمها وقتی هیج حرفی نمی زنند، به دستهای آدمها، وقتی می کشند،

به آغوش عاشقانه وقتی که خیانت می کند، به سرم شک دارم!

به سرم شک می کنم برای اینهمه شک که در خودش دارد و سر به سرِ سرم می گذارم...

من به بازیهای کودکی من اصلا به کودک بودن شک دارم وقتی که شبیه کودکیهامان نیستیم...

به اینکه با تقلید صدای بچه ها خودمان را جای بچه ها جا می زنیم...

به فرجام خوش همه ی عشقها شک دارم اما،

فصلهایم بوی تو را دارند و عزیزند، چرا که عطر تو پایان تمام دل نگرانیها و شک هاست...

و اگر شک دارم به همه چیز، به تو ایمان دارم...

من به لبخندهای تو مؤمنم،به فصلهایی که با تو خواهند رسید...

ا.آ

 

 

عشقت هواي تازه است ، در اين قفس كه دارد

هر دفعه بوي تعليق ، هر لحظه رنگ تكرار

از عشق اگر نگيرم ،‌ جان دوباره ،‌من نيز

حل مي شوم در اينان اين جرم هاي بيزار

(حسین منزوی)

 

 

 

این هم ترانه ای که خواسته بودید کاملش را بخوانید...

 

 

حسرت

 

تا بوده همین بوده

بیدارم و می خوابی

یخ بسته و خاموشم

هستی و نمی تابی

 

 

ز خمامو نمی بندی

ابری و نمی باری

انگار نه انگارِ

آغوش منو داری

 

 

تابوده همین بوده

حرفامو نفهمیدی

یک بوسه رو بی تردید

با عشق نبخشیدی

 

 

تعبیر یه کابوسم

چشماتو که می بندی

می پوسم و می ریزم

می بینی و می خندی

 

 

تا رد شم از این تکرار

دستاتو به من بسپار

آغوشم ُ باور کن

یک لحظه، فقط یکبار

 

المیرا آقازاده

 

 

خدا به من نزدیکه،هر قدر که تو از من دوری...

من باید برگردم به کودکی!

تا که با چرخ خیال وصله ی نور بدوزم به پیراهن ِ شب...

آه! خنده های بی دلیل، گریه های بی دلیل...

من باید برگردم تا تو قبرستون ده غش غش ریسه برم،

به سگ از شدت ذوق سنگ کوچیک بزنم،توی باغ خودمون انار دزدی بخورم...

آخه تنها من می دونم شونه ی چوبی خواهرم کجا افتاده...

من باید برگردم تا به مادرم بگم: من بودم که اون شب شیربرنج سحری تو خوردم

تا به بابام بگم،باشه، باشه! نمی خواد کولم کنی!

گندم ها رو تو ببر من خودم دنبالت می یام،قول می دم نشینم خونه بسازم با ریگ،

دنبال مارمولکها نرم تا اونور کوه...

من می خوام برگردم به کودکی... کمکم کن نازی!

ما چرا می بینیم؟ ما چرا می فهمیم؟ ما چرا می پرسیم؟!...

(حسین پناهی)

 

 

چهارشنبه ها بی معرفتند! باز دَم ِ پنجشنبه ها گرم که بارانی اند و مهربان!

 


 
comment نظرات ()