بی من نشو!

 
صدف!
نویسنده : المیرا آقازاده - ساعت ٩:٥٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/٧/۱٠
 

 

دوستانی عمیق آمده اند، چهره هایی که غرقشان شده ام

میوه های رسیده ای که هنوز من به باغ کمالشان کالم...

(محمد علی بهمنی)

 

 

به صدف عزیزم:

 

از همین پله های سنگی سفید بالا و پایین می رویم و می دویم.

بی شک کودکیم! چرا که شادی کودکانه با همه ی خنده ها و شادی های دنیا فرق دارد!

گذشته نیست... آینده نیست... ما به رویای کودکی رفتیم...

آه! خنده های بی دلیل!

ما زندگی را رنگ می زنیم! هر رنگی که دوست داریم و اصلا فرقی نمی کند که

قلم را به کدام دست گرفته ای و چقدر رنگ بر می داری!!

با همان موهای فرفری زیبایت جوری می خندی که شک می کنم خوابم یا بیدار؟! این تویی یا نه؟!

وقتهایی که هستی نگاه های بی نهایت مهربانت مرا به یاد خودم می اندازد.

تو یادم می آوری که هستم و نفس می کشم و هنوز...

تو مرا یاد خودم می اندازی وقتی که پری مهربان زیبایی خواب رنگها را یادم می داد...

درست شبیه آن وقتهای خودم هستی و من درست شبیه آن وقتها و هنوز او...

از همین پله های سنگی سفید بالا و پایین رفته ایم،

حرف زدیم، ما، با هم خندیدیم و گریه کردیم و

دستمالهای سفید به هم هدیه کردیم برای بغضهایی که گاهی شکستند و گاهی نه...

ما با هم خندیدیم! به همه چیز! به کلمه های اشتباهی! به تعبیر های خنده دار کلمه ها!

به حرفها و اصطلاحات عجیب و غریب من! به لحن کودکانه ی من!

به اشتباه گرفتن مستخدم با ...!!!

به sms هایی که نمی رسیدند! به در، که قفل بود!

به شمع های اتاق من و شلوغی های همیشه اش!! به آهنگهایی که صدبار تکرار شدند!

به فوتبال!!!به سیاه شدن پیاز و سوختن غذا!! به عشق و گفتگوی من و خوراکیها!

به چهره ی من وقتی که ذوق می کردم! و ...ما با هم حرف زدیم و گریه کردیم و خندیدیم...

از دردهای کوچک و بزرگ گفتیم برای هم خواهر شدیم و

ببخش اگر گاهی خیلی شبیه مادربزرگها می شوم و مثل مادربزرگها حرف می زنم...

شاید همه ی اینها برای این باشد که دوست دارم همیشه بخندی و دوست دارم و باید و می توانی که

بهترین باشی...باید...باید! صبورِ همیشه ! مهربان ِ کوچکِ بزرگ! باید!

از همین پله های سنگی سفید بالا و پایین رفته ایم...

من، سالهایی که کم نبودند،این در چوبی را باز کرده ام و تو با همه یمهربانی و شعوربسیاری که هنوز نفهمیده ام از کجا آورده ای!! پشت این در ایستاده بودی،

با همان صورت مهربان و موهای فرفری ات! با کیکی در دست،

و یک روز زودتر همیشه اول تولدم را تو جشن گرفته ای و خدا می داند که چقدر حس زیبایی است...

حس می کنم که هستم و دوست داشته می شوم و ... این یعنی من معلم بدی نبوده ام، نه؟!!

ازهمین پله های سنگی سفید بالا و پایین رفته ایم و این یعنی خاطره!

میان فاصله ی این پله ها، کوچک و بزرگی، چاقی و لاغری!!، معلم و شاگردی و

همه ی چیزهای بی اهمیت رنگ باختند و من و ماندم و تو و خنده های خوب! مهربانی دو دوست...

برایت آرزوهای بزرگ دارم و به آینده ی تو مومنم...

و همه ی اینها یعنی که هنوز و همیشه :

رنگها به زبانی دیگر با ما سخن می گویند...

ا.آ

 

 

عیبی ندارد که به جای عاشقانه های همیشه، اینبار به خاطر سپاس از محبت های همیشه ی یک دوست نوشتم؟!

دختری که برای من خیلی عزیز است، چرا که بی شائبه با من مهربان بوده است، ورای یک رابطه با مهربانیهایش غافلگیرم کرده، از تقسیم کردن خوراکیهایی که دوست دارم!! تا کارهایی که نه در وظیفه اش بوده و نه من انتظارش را داشته ام. روزهای تولدم، روز معلم و گاهی بی دلیل همیشه مرا شرمنده ی مهربانیهایش کرده. دختری که خیلی بیشتر از سنش، بیشتر از آنچه که باید زندگی کرده و می فهمد و گذشت دارد...

نمی دانم! شاید نوشتن، تنها فرصتی شد برای اینکه بگویم که همه چیز را حس می کنم و می بینم و ممنونم و هرگز فراموش نخواهم کرد محبتهای بی چشمداشت و خالصانه اش را... ممنونم! از صدف عزیز و همه ی شنبه ها و دوشنبه ها و چهرشنبه های خاطره انگیز...

 

 

تو چشام زل بزن نگاهم کن

زیر آفتاب داغ تابستون

شاید این اضطراب بی معنی

اینجوری از سرم بره بیرون...

(بامداد بامداد)

 

 

می گن فردای دوشنبه، سه شنبه است. موندم باور کنم یا نه؟!...

 

 

اضطراری:

دوازده مهرماه 1385

عمران صلاحی، شاعر و طنزپرداز ، درگذشت...

یک ترانه سکوت می کنیم به خاطر لحظه هایی که برای ما با واژه هایش خلق کرد...

 


 
comment نظرات ()