بی من نشو!

 
پاييزی!
نویسنده : المیرا آقازاده - ساعت ۱٢:٠۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٥/٧/٢۸
 

 

 

و زخم های من همه از عشق است!

ازعشق، عشق، عشق...

من این جزیره ی سرگردان را

از انقلاب اقیانوس وانفجار کوه گذر داده ام...

(فروغ فرخزاد)

 

ابر بودم

بی آنکه ببارم

خورشید بودم

بی آنکه بتابم

تو پیدا شدی تا به خویشتن برسم

تا با کوله ی رویاهایم

راهی ِ تو شوم.

تو گل ِ سرخ را می مانی و

من عابری که

از تماشای تو هرگز باز نایستاد...

آری!

دستهایت را تصور می کنم ، آفتاب می زند!

چشمهایت را تصور می کنم ،

باران می گیرد!

اما

دیوانه نباشی

نه آفتاب را می فهمی

نه باران را !

و

روز،هنوز، جای خالی ِ توست و

شب ، بی شک تو را کم دارد عزیز اینهمه وقت!

 

من از اعماقِ یک قصه می آمدم

بی نام

بی عنوان،

تا صفحه ی تو ،

که زیبا ترین نامها را کنار ِ تو یافتم .

 

راستی!

وقتهایی که زیر این بارانهای پاییزی لرز میکنم تن پوش تو

و دستهای بی نهایت مهربانت بهترین اتفاق همه ی پاییزهاست! مثل خودت!

پس:

گرمای آفتاب و خنکای روزهای پاییزی ارزانی ِ تو که سبزم می داری و گرمم می خواهی .

 

جمعه هاهنوز هم در فکر خاطره هایی دور هستند تا مگر به کشف ِ تازه ای برسند ،

شاید که می پنداشتم کشف ِ تازه ای درمیان نیست که

اگر بود تا کنون آشکار می شد ،

اما واقعیت این است که کشف ِ تازه تویی ، کشف ِ تازه منم ، کشف ِ تازه ماییم

در تن ِ تمام ِ جمعه ها جاری...

 

 

 

تکرار شو در پاییز، تکرار شو در باران

تکرار شو در سازم ، تکرار شو در آبان

(المیرا آقازاده)

 

 

 


 
comment نظرات ()