بی من نشو!

 
پيله های شيشه ای...
نویسنده : المیرا آقازاده - ساعت ۱٢:٥٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٥/٩/۱٥
 

 

حسی شبیه یک پنجره ی بسته در من است حسی که رفته رفته دیوار می شود...

مسکوت تر . مبهوت تراز اینم که چیز خاصی بنویسم... شيدا شدم؟!!

فقط:

این زخمهای روی هم چقدر می سوزند! چقدر پوست تنم می سوزد،چقدر این دردهای کهنه و تازه،چقدر این زخمهای عمیق روی هم روی هم می سوزند و انگار هر تماس ساده ی لباس و پوستم شکنجه ای عظیم است. این زخمهای روی قلبم چقدر می سوزند...چقدر خسته ام و تنها...کمکم می کنی، نه؟!

راستی:

همه ی زورم و زدم ! دستم نرسید ! رو چارپایه رفتم و ماه و از طاقچه ی آسمون برداشتم .

سیاه شده بود ، از بس که تنه ش به تنه ی شب خورده بود !

کاملا شُستمش و خشکش کردم .دیگه نمی خواست اون بالا باشه !من اصرار کردم !

حالا اون بالاست ، تا شبا کمتر خالی به نظر برسند !

و من و ماه بايد از اين پيله بيرون بيايم...کمکم می کنی؟!

 

روزا می گذرن و می رن تا جایی که دست ِ من و تو هیچ وقت بهشون نمی رسه ، هیچ وقت...!

هی شنبه ها روپنجشنبه کردیم و به جمعه رسوندیم،تقریبا همه ی سهم ما از زندگی همین شد...

 

مواظب باش این دلواپسی ها رنگ ِ رویاهات و کدر نکن ،

بازم به آفتاب ، مومن باش ،

می دونم ،

ساده نیست !

 

نمی رنجم اگر باور نداری عشق نابم را

که عاشق از عیار افتاده در این عصر عیاری...

همه ی درد من این است که می پندارم

دیگر ای دوست من دوست نداری باشم...

محمد علی بهمنی

 

و تلاشهای شبانه روزی و چند ماهه و خالصانه ی یک دوست مهربان نتیجه داد:

 www.glassyguards.com

سایت پیله های شیشه ای را ببینید...

 

 


 
comment نظرات ()