حسی شبیه یک پنجره ی بسته در من است حسی که رفته رفته دیوار می شود...
مسکوت تر . مبهوت تراز اینم که چیز خاصی بنویسم... شيدا شدم؟!!
فقط:
این زخمهای روی هم چقدر می سوزند! چقدر پوست تنم می سوزد،چقدر این دردهای کهنه و تازه،چقدر این زخمهای عمیق روی هم روی هم می سوزند و انگار هر تماس ساده ی لباس و پوستم شکنجه ای عظیم است. این زخمهای روی قلبم چقدر می سوزند...چقدر خسته ام و تنها...کمکم می کنی، نه؟!
راستی:
همه ی زورم و زدم ! دستم نرسید ! رو چارپایه رفتم و ماه و از طاقچه ی آسمون برداشتم .
سیاه شده بود ، از بس که تنه ش به تنه ی شب خورده بود !
کاملا شُستمش و خشکش کردم .دیگه نمی خواست اون بالا باشه !من اصرار کردم !
حالا اون بالاست ، تا شبا کمتر خالی به نظر برسند !
و من و ماه بايد از اين پيله بيرون بيايم...کمکم می کنی؟!
روزا می گذرن و می رن تا جایی که دست ِ من و تو هیچ وقت بهشون نمی رسه ، هیچ وقت...!
هی شنبه ها روپنجشنبه کردیم و به جمعه رسوندیم،تقریبا همه ی سهم ما از زندگی همین شد...
مواظب باش این دلواپسی ها رنگ ِ رویاهات و کدر نکن ،
بازم به آفتاب ، مومن باش ،
می دونم ،
ساده نیست !
و تلاشهای شبانه روزی و چند ماهه و خالصانه ی یک دوست مهربان نتیجه داد:
سایت پیله های شیشه ای را ببینید...
نظرات ()