بی من نشو!

 

انگار شهریور بود! مثل تیر اما ! رد شدی در من...

(گراناز موسوی)

 

 

 

بی من نشو!

ساده شود! پرواز کن! پاک شو! با من بیا! خاک شو!

شمع شو! پروانه شو!

بی من نشو!

با من بیا! هم خانه شو! پیمانه شو!

بی شوق و شور آرزو! بی من نشو!

تا می توانی عشق شو! مستانه شو!

با من بیا! تنها نرو! بی من نشو! بی من نرو!

تا روی بام آرزو با من بیا! تنها نشو!

یک شاخه ی  پیچک بشو! بر من پیچ و تازه شو!

هم پایه شو! مستانه شو! پیمانه شو!

بی من نشو!

شمس را دیوانه کن! شعری بگو!

کودک بمان! صد ساله شو!

بر اشک من خنده نکن! عاشق بمان!

همواره رو! بی من نرو!

این قلب عاشق پیشه را با خود ببر!

در صورت این آینه نقش مرا نظاره کن! خود را ببین!

بی من نرو! بی من نشو! بی من نشو...

(المیرا آقازاده)

 

قسمتی از شعر بلند بی من نشو! سال 78 و 79 که بهانه ی  نام این وبلاگ شد!گرچه تولد وبلاگم جای بهتری برای نوشتن این شعر بود! که خودم و همه فراموشش کردیم!19 خرداد ۸۴اولین سال تولد وبلاگم بود! وبلاگی که به پیشنهاد وهمت یک دوست ساخته و ماندگار شد! برای همه ی  این روزها سپاسگزارم...

 

 

حرف نمی زنم! این روزها می نویسم فقط!

حرف نمی زنم! از سخن افتاده ام!

نگاه می کنم فقط! بوی نا گرفته هر ترانه ام! یاد لحظه های عاشقانه ام! نه! بوی گند می دهد!

حرفهای نگفته! حرفهای مانده در گلو! بغضهای گریه نشده!

نه! حرف نمی زنم!

همه خوشحالند! من فقط تشکر می کنم!

بیست سال است که هی متولد می شوم و اتفاق تازه ای نمی افتد!

 

عذاب می کشی؟! این کمترین بهای آزار من است!

این کمترین بهای یأس مهربانیهای بی جواب من است!

خوب می شوی! این عذابها هم همیشگی نیستند!

 

گفتی که شقیقه ات را نشانه بگیرم!

باشد! شقیقه را نشانه می روم! چشمانم را می بندم!

همه ی این روزها از جلوی چشمانم می گذرند!

وای! چقدر همیشه مظلوم و صبور بودم! با من چه کردی؟!

همینطور که شقیقه ات را نشانه رفته ام ،

دفتری را که برایت نوشته بودم و هديه ی  میلادت بود را از کیفم در می آورم و

به سمت تو می گیرم! فرصتی برای پرسیدن چیستی دفتر نیست!

چشمانم را می بندم! دوباره همه چیز از جلوی چشمانم می گذرد! تمام دیدارها و لحظه ها...

چشمانم را باز می کنم! نگاهت می کنم!

چشمانت را می بندی و باز می کنی! بغضی غریب داریم!

این اشکهای لعنتی! نمی گذارند ببینمت!

با آستینم اشکهایم را پاک می کنم! به این کار من نمی خندیم!

چشمانم را می بندم! بد بودی! بدی کردی! شکستی مرا!

می گذرم! از همه ی  بدیهایت!

در دلم، 9 بار دوستت دارم می گویم! فقط تو می دانی چرا 9 بار!

چشمانم را باز می کنم! حالا آشکارا می گریم! دستانم می لرزد اما نمی ترسم!

نگاهت لبریز خواهش است که نگریم!

چشمانم باز است! مستقیم نگاهت می کنم، با اشکهایی که بی وقفه می بارند! دوستت دارم می گویم!

تو گریه می کنی! دیر است ! برای گریستن تو حتی دیر است!

شقیقه را نشانه گرفتم!

کاش می بوسیدمت! دیر است!چشمان مبهوت تو یادم هست!

1،2،3...

اما

عاقبت سرم را از فکر تو خالی کردم!

درست شقیقه ام را زدم!! ...

(المیرا آقازاده)

 

 

چقدر این روزها این شعر،منم!راستی که شاعر زبان مردم است!

 

 

دردهای من جامه نیستند تا ز تن درآورم!

چامه و چکامه نیستند تا به رشته ی  سخن درآورم

نعره نیستند تا ز نای جان برآورم

دردهای من نگفتنی است ، دردهای من نهفتنی است

دردهای من گرچه مثل دردهای مردم زمانه نیست ، درد مردم زمانه است

مردمی که چین پوستینشان، مردمی که رنگ روی آستینشان ، مردمی که نامهایشان ،

جلد کهنه ی  شناسنامه هایشان درد می کند

من ولی تمام استخوان بودنم لحظه های ساده ی  سرودنم درد می کند

انحنای روح من ، شانه های خسته ی  غرور من ،تکیه گاه بی پناهی دلم شکسته است

کتف گریه های بی بهانه ام ، بازوان حس شاعرانه ام زخم خورده است!

دردهای پوستی کجاست؟! درد دوستی کجاست؟

این سماجت عجیب پافشاری شگفت دردهاست، دردهای آشنا، دردهای بومی غریب ،

دردهای خانگی ، دردها کهنه ی  لجوج

اولین قلم حرف درد را در دلم نوشته است ، دست سرنوشت خون درد را با گلم سرشته است

پس چگونه سرنوشت ناگزیر خویش را رها کنم؟

درد رنگ و بوی غنچه ی  دل است

پس چگونه من رنگ و بوی غنچه را ز برگهای تو به توی آن جدا کنم؟

دفتر مرا دست درد ورق می زند ، شعر تازه ی  مرا درد گفته است ، درد هم شنفته است

پس در این میانه من از چه حرف می زنم؟

درد حرف نیست

درد نام دیگر من است ، من چگونه خویش را صدا کنم؟

( قیصر امین پور )

 

دیربه روز شدنم را ببخشید! از پیامهای مهربانتان ممنونم...10 شهریور به خاطر خاطره ی  یک روز خوب

می خواستم بنویسم،خستگی ها و گرفتاریها و هزار چیز دیگر نگذاشتند! 16 شهریور به خاطر تولدم

می خواستم بنویسم، نشد! اتفاقات پیاپی و یاد خاطرات نگذاشتند!! به جبران همه ی اينها ، حالا بیشتر نوشتم!! چشمان زیبایتان درخشان تر!

/ 23 نظر / 24 بازدید
نمایش نظرات قبلی
میثم ریاحی

سلام دوست من ! خوب بود ....ممنون از اینکه سر زدی .....یا عشق

mehdi mousavi

سلام الميرای عزیز/// ممنون که سر زدی //// ببخشيد دير سر زدم بهت/// به روز شدم با دو تا ترانه/// سر بزن

اميرحسين بهبهانی نيا

سلام دوست عزيز!/ هم تولد خودت هم تولد وب لاگ ات مبارک!/ ممنون از لطفی که به من و سياها داری!/ اشعارت را خواندم!/ شعرهای گراناز و قيصر هم خواندم!/ شعرهای خودت را دوست داشتم!/ گراناز را هم مدت هاست که می خوانم و می پسندم!/...!/ تا بعد...

سودا

سلام الميرای عزيز از اينکه به ما سر می زنی ممنون. تولدت مبارک اگرچه خالا ديگه فکر می کنم چيزی به يک ماهگيت نمونده. خاطرات خوبت مضاف باد. يا حق

فرهنگ فریدونی

سلام دوست عزیزم آپ دیت (به روز هستم) در انتظار بازدید و نظر شما...شاد باشید

فرهنگ فریدونی

الميرای نازنين نقد های شما و ديگر دوستان برای من بسيار ارزش دارد البته نقد سازنده مثل شما. این نقد ها باعث میشود تا من نقاط ضعفم را پيدا کنم. خواهش ميکنم تمنا ميکنم بعد از هر نقد نگوييد بخشيد چون با هر نقد شما لطف شايانی بمن کرده ايد و من اين الطاف را هرگز از ياد نخواهم برد خوشحال ميشم باز هم دعوت مرا بپذيريد و نقاط ضعف مرا بگوييد...موفق و سربلند باشيد.

سندباد

المیرا ای که اسم تو خود بهترین شعر است بسیار از اشعار تو لذت بردم:برای گریستن تو حتی دیر است... چشمان مبهوت تو یادم هست...انگار كه معجزه اي بودم ميان اينهمه عشقهاي دروغين...۱۴ سالگی نبوغ آميزت را می پرستم:ميان اينهمه تو را چگونه جدا كنم؟!اما پشت اين پنجره جز هيچ بزرگ هيچي نيست…!الميرای عزيز توانت را روی شعر نو و ترانه متمرکز کن نه متن ادبی و درد دل .تو ديگر برای خود شاعری هستی .

بابک

سلام با کمی تاخير تولد خودت و وبلاگتو تبريک ميگم.تا وقتی دردی نباشه قدر بودن خودتو متجه نميشی.تا وقتی رنجی نباشه شادی از حضور معنا نداره.درد هست اما ميشه با صبوری به خاطره تبديلش کرد ويا مبارزه کرد برای بهتر شدنش.

الميرا

سندباد عزيزم: چه بگويم جواب اينهمه محبت را؟! وقتی شاعری مثل تو تاييدم می کند مسئوليتم سنگين می شود! ممنونم! خيلی ممنونم! اما در مورد وبلاگ! تمرکزم روی همان شعر نو و ترانه است اما درد دلهايم جزئی از اين وبلاگ شده اند! اما سعی می کنم از هيچکدامشان نمانم،نه شعر و نه درد دلهايم! شايد از اين بهت که بيرون آمدم بيشتر به شعر پرداختم! ممنونم عزيز به خاطر همه ی دل گرمی هايت...

عباس

سلام الميرا جان خوبی وبلاگه جالبی داری اگه وقت کردی به وبلاگه من يه سری بزن خوشحال ميشم من عباس ۱۷ از اهواز هستم دوستدار شما عباس