باران باش!

چگونه برقی آخر که کشت می سوزی؟
چگونه ابری آخر که سنگ می باری؟؟!
مولانا 


سنگ ببار! تو هم به جای باران سنگ ببار!
بیا! همینجا سمت چپ، این زخم عمیق من ، این هم نمکدان...
نترس! اما درست توی چشمانم نگاه کن و رنجم را ببین...
می دانم که طاقت نمی آوری...
پس ابر باش و باران بهاری ببار...
چشمهایت را ببند و به پرسه های پای پیاده مان فکر کن...دلتنگشان نیستی؟!
پس،
باش...باران باش و ببار...بر مزرعه ی رویاهایم...
بر این فلات غمگین و خشک،باران باش و ببار...
ما که جنگ را نمی خواستیم، بیا صلح را از خودمان شروع کنیم...
چشمهایت را ببند و دستهایت را به من بده، همین!
اینکه ترس ندارد!
بگذار در گوش راستت زمزمه کنم:که دوستت دارم...هنوز...
اینکه دعوا و بحث و طعنه و کنایه و اینهمه دلخوری ندارد...
اینکه ترس ندارد! تو یک آری می گویی و من می خندم و در آغوشت می گیرم و
 می خندیم...به همین سادگی...توفقط ابر باش و ببار...دریغ نکن...
باران باش و ببار...بر این غبار غمگین بشور...
نگذار که...
ا.آ


 فقط حرمت خاطراتو بدون          فقط دستمو پس نزن
فقط قدر عشقو بدون                 فقط بد نگو پشت من...
(المیرا آقازاده)

(ملودی این ترانه ام را دوست دارم ... حیف که در اتمامش تنبلی می کنم!)


هیچکی نمی فهمه چه حالی دارم            چه دنیای رو به زوالی دارم
مجنونم و دلزده از لیلیا                         خیلی دلم گرفته از خیلیا...
خیلی دلم گرفته از خیلیا... خیلی دلم گرفته...
اما تو کوه درد باش                            طاقت بیار و مرد باش...
خیلی دلم گرفته از خیلیا...                    خیلی دلم گرفته از خیلیا...
خیلی دلم گرفته...
تنها بودن یه کابوسه شومه عزیزم!       کار دل، نباشی،تمومه...عزیزم...
(فکر کنم چند هفته ای طول بکشد تا سنتوری را هضم کنم...دوستش داشتم...)
 


احتمالا من یه کم در این پست هذیان زده بودم! جدی نگیرید!
از همه جا و همه کس و از زبان همه کس و خودم و ... گفتم...
هنوز مطمئن نیستم که حرف دلم رو زدم یا نه؟
میان شما همیشه تشنه ی سخن بودم      کسی که حرف دلش را نگفت من بودم...؟


درضمن کامنتینگ وبلاگ من مخفی شده است!! لطف کنید در زیر ساعت و تاریخ کشفش کنید!!

/ 19 نظر / 3 بازدید
نمایش نظرات قبلی
محمود

و گاهي افتادن در گرداب .. گرداب پريشاني و روزمرگي .. و به سوگ نشستن براي خداي از دست رفته ات.. و ناگهان دوباره مي آيد .. از ميان تمام نا اميدي ها ..! باز پيدايش مي کني!!.. و گاهي دست و پا مي زني در ميان پنجه هاي سرد نا اميدي و گناه .. و تقلا مي کني که آزاد شوي ولي در آخر ، تسليم مي شوي و با چشماني اشک آلود فقط ذره ذره جان دادن خودت را به تماشا مي نشيني.. .. و خدايي که در اين نزديکيست .. لاي گلهاي حياط ..دستت را مي گيرد!!

سمیه

سلام بر المیرای عزیزو دوست داشتنی خودم باور کنید اینقدر به شما سر زدم که ببینم اپ کردید یا که کلی خسته شدم تازه میخواستم گلایه نامه براتون بنویسم اخه این چه وضعشه منو عاشق نوشته هاتون کردید و دیگه پشتتون رو هم نگاه نمیکنید [چشمک]خیلی زیبا بود واقعا عالی بود من که از نوشته هاتون خیلی لذت میبرم بعضی روزها هم همسرم وقت داشته باشه میرم به ارشیوتون سر میزنم و براش این شعر ها رو میخونم من از اعماقِ یک قصه می آمدم بی نام بی عنوان، تا صفحه ی تو ، که زیبا ترین نامها را کنار ِ تو یافتم .

مهرداد

سلام المیرا جان...اول ممنون که اومدی اونورا دوم پرسیده بودی که اون شبه طرح ها از خودمه..بله اونارو خودم مرتکب شده بودم..باز هم هست در ماه های قبل بلاگ و بلاگ 360...اما این پستت اولین چیزی که به ذهنم رسید این دو بیت بود...من به هر جمعیتی نالان شدن جفت بدحالان و خوشحالان شدم /هر کسی از ظن خود شد یار من از درون من نجست اسرار من...شاید چون با خداوندگار شروع کرده بودی یا شاید از اینکه گفتی مطمین نیستی حرف دلت رو زدی یا نه..نمی دونم..و سنتوری ....و در اتمام ملودی هایتان بکوشید ..حیفه... و ...راستی فکر کنم چون کامنت بلاگت معلوم نیست ملت بیان اما نتونن کامنت بذارن ..یا خودت درست کن یا اگه وقت نداری بگو برات درست کنم...شاد و شاعر و عاشق باشی و خانم دکتر[لبخند][گل]

پگاه

تنهای بی سنگ صبور !‌خونه ی سرد و سوت و کور !‌توی شبات ستاره نیست !‌موندی و راه چاره نیست !‌ اگر که هیچ کس نیومد ! سری به تنهاییت نزد!‌ اما تو کوه درد باش ! طاقت بیار و مرد باش ... خیلی خوب بود !‌ منم دارم هضمش می کنم[نیشخند] خوبه کامنت های تو غیب شده مال من کلا خراب شده [چشمک]

تابوت

چشمهایت راببند و دستهایت را به من بده...همین.. همین؟ همین؟ و عمر دوباره... همین؟شاید... (1هفته اس دارم دنبال کامنتینگت میگردم... [خجالت]) به روزم... سلام

مجید

فقط حرمت خاطراتو بدون فقط دستمو پس نزن فقط قدر عشقو بدون فقط بد نگو پشت من... عجیبه ها! نزدیک ِ نزدیک نزدیک به هر مصرع رو قبلا در چندین ترانه شنیدم! هیچی نداشت. موفق باشید.[گل]

علیرضا حسینی

به آنان که با قلم تباهی دهر را به چشم جهانیان پدیدار می کنند .................... بهاران خجسته باد ... حصار ترانه با یادی از اسفندیار منفردزاده ی عزیز و سرود بهاران به روز شد ... درود خانم المیرای عزیز فقط حرمت خاطرات و بدون ... زیباست ... حتمن کار خوب و شنیدنی ای شده ... زمان انتشارش رو خبر بده ... تو هم سنگ ببار ....... این روزها عجیب با سنگ مشکل پیدا کردم ... از شعر عزیزی : حی علی ... به سمت سرت سنگ پشت سنگ قد قامت زنی که پر از لکه های ننگ ................. بگذار شانه های تو لرزش بگیرد و با مردنت خدای تو ارزش بگیرد و .... سرخ و سفید خون و کفن نو عروس مرگ هی دست و پا که جان بکند زیر این تگرگ ... با سنگ درگیرم ... و سنگ به دست ... بدجوری تو ذهنم وول می خورن ... حسابشون رو می رسم ... چندی دیگر ... سنتوری ... من هم مثل شما : توی شبات ستاره نیست موندی و راه چاره نیست .............................. امیدوارم سال خوبی رو پیش رو داشته باشی به امید روزهای روشن با مهر - علیرضا حسینی / نوشهر

خزان پالیزیان

درود تو هم بیا به این کارتن خوابهای معتاد مرده دزد ..... با پولش ازادی جمع میکنیم قناری هارا اواز دهیم

بنفشه

سلام! شعر با مطلع "سنگ ببار" رو خودتون گفتید؟ من خیلی صاحب نظر نیستم ولی چون همین سبک شعری رو دنبال می کنم کنجکاو شدم.