صدف!

 

دوستانی عمیق آمده اند، چهره هایی که غرقشان شده ام

میوه های رسیده ای که هنوز من به باغ کمالشان کالم...

(محمد علی بهمنی)

 

 

به صدف عزیزم:

 

از همین پله های سنگی سفید بالا و پایین می رویم و می دویم.

بی شک کودکیم! چرا که شادی کودکانه با همه ی خنده ها و شادی های دنیا فرق دارد!

گذشته نیست... آینده نیست... ما به رویای کودکی رفتیم...

آه! خنده های بی دلیل!

ما زندگی را رنگ می زنیم! هر رنگی که دوست داریم و اصلا فرقی نمی کند که

قلم را به کدام دست گرفته ای و چقدر رنگ بر می داری!!

با همان موهای فرفری زیبایت جوری می خندی که شک می کنم خوابم یا بیدار؟! این تویی یا نه؟!

وقتهایی که هستی نگاه های بی نهایت مهربانت مرا به یاد خودم می اندازد.

تو یادم می آوری که هستم و نفس می کشم و هنوز...

تو مرا یاد خودم می اندازی وقتی که پری مهربان زیبایی خواب رنگها را یادم می داد...

درست شبیه آن وقتهای خودم هستی و من درست شبیه آن وقتها و هنوز او...

از همین پله های سنگی سفید بالا و پایین رفته ایم،

حرف زدیم، ما، با هم خندیدیم و گریه کردیم و

دستمالهای سفید به هم هدیه کردیم برای بغضهایی که گاهی شکستند و گاهی نه...

ما با هم خندیدیم! به همه چیز! به کلمه های اشتباهی! به تعبیر های خنده دار کلمه ها!

به حرفها و اصطلاحات عجیب و غریب من! به لحن کودکانه ی من!

به اشتباه گرفتن مستخدم با ...!!!

به sms هایی که نمی رسیدند! به در، که قفل بود!

به شمع های اتاق من و شلوغی های همیشه اش!! به آهنگهایی که صدبار تکرار شدند!

به فوتبال!!!به سیاه شدن پیاز و سوختن غذا!! به عشق و گفتگوی من و خوراکیها!

به چهره ی من وقتی که ذوق می کردم! و ...ما با هم حرف زدیم و گریه کردیم و خندیدیم...

از دردهای کوچک و بزرگ گفتیم برای هم خواهر شدیم و

ببخش اگر گاهی خیلی شبیه مادربزرگها می شوم و مثل مادربزرگها حرف می زنم...

شاید همه ی اینها برای این باشد که دوست دارم همیشه بخندی و دوست دارم و باید و می توانی که

بهترین باشی...باید...باید! صبورِ همیشه ! مهربان ِ کوچکِ بزرگ! باید!

از همین پله های سنگی سفید بالا و پایین رفته ایم...

من، سالهایی که کم نبودند،این در چوبی را باز کرده ام و تو با همه یمهربانی و شعوربسیاری که هنوز نفهمیده ام از کجا آورده ای!! پشت این در ایستاده بودی،

با همان صورت مهربان و موهای فرفری ات! با کیکی در دست،

و یک روز زودتر همیشه اول تولدم را تو جشن گرفته ای و خدا می داند که چقدر حس زیبایی است...

حس می کنم که هستم و دوست داشته می شوم و ... این یعنی من معلم بدی نبوده ام، نه؟!!

ازهمین پله های سنگی سفید بالا و پایین رفته ایم و این یعنی خاطره!

میان فاصله ی این پله ها، کوچک و بزرگی، چاقی و لاغری!!، معلم و شاگردی و

همه ی چیزهای بی اهمیت رنگ باختند و من و ماندم و تو و خنده های خوب! مهربانی دو دوست...

برایت آرزوهای بزرگ دارم و به آینده ی تو مومنم...

و همه ی اینها یعنی که هنوز و همیشه :

رنگها به زبانی دیگر با ما سخن می گویند...

ا.آ

 

 

عیبی ندارد که به جای عاشقانه های همیشه، اینبار به خاطر سپاس از محبت های همیشه ی یک دوست نوشتم؟!

دختری که برای من خیلی عزیز است، چرا که بی شائبه با من مهربان بوده است، ورای یک رابطه با مهربانیهایش غافلگیرم کرده، از تقسیم کردن خوراکیهایی که دوست دارم!! تا کارهایی که نه در وظیفه اش بوده و نه من انتظارش را داشته ام. روزهای تولدم، روز معلم و گاهی بی دلیل همیشه مرا شرمنده ی مهربانیهایش کرده. دختری که خیلی بیشتر از سنش، بیشتر از آنچه که باید زندگی کرده و می فهمد و گذشت دارد...

نمی دانم! شاید نوشتن، تنها فرصتی شد برای اینکه بگویم که همه چیز را حس می کنم و می بینم و ممنونم و هرگز فراموش نخواهم کرد محبتهای بی چشمداشت و خالصانه اش را... ممنونم! از صدف عزیز و همه ی شنبه ها و دوشنبه ها و چهرشنبه های خاطره انگیز...

 

 

تو چشام زل بزن نگاهم کن

زیر آفتاب داغ تابستون

شاید این اضطراب بی معنی

اینجوری از سرم بره بیرون...

(بامداد بامداد)

 

 

می گن فردای دوشنبه، سه شنبه است. موندم باور کنم یا نه؟!...

 

 

اضطراری:

دوازده مهرماه 1385

عمران صلاحی، شاعر و طنزپرداز ، درگذشت...

یک ترانه سکوت می کنیم به خاطر لحظه هایی که برای ما با واژه هایش خلق کرد...

 

/ 48 نظر / 39 بازدید
نمایش نظرات قبلی
خسرو راستين

سلام ممنون از توضيحاتتون در اينکه خيلی از دوستان مشتاقانه دل به کار ميدن شکی نيست ولی اين دلیل بر این نمیشه که ما شاهد اتفاق شاعرانه ای به معنای واقعی به ان معنا که پیشتر اتفاق می افتاد باشیم قصد توهين به واژه هيچ عزيزی رو ندارم. . کار عزیزانی رو که نام برده اید خوانده ام جای نقدیر و تشکر داره ولی با تیر کمون سنگی نمیشه عقاب شکار کرد . خوش و خرم باشید

رضا افشاری

دوره زمونه بیشتر از اینکه شاعر پرور باشه شاعر کشه . این روزها اگر معجزه کنی و روی آب راه بری متهم به این باوری که چون بلد نیستی شنا کنی به ناچار داری روی آب راه میری .. قیل و قال کوچه را هم با تفکر بشنوید طفل بازیگوش گاهی پیر محفل میشود اینکه از یک بذر توقع چیدن میوه رو داشته باشیم انتظار عجولانه ای است . اگر در یک مزرعه حتی یک بذر آبستن معجزه ای شاعرانه باشه اون مزرعه رو قابل احترام میکنه . این این جمله شکسپیر در نمایشنامه هاملت حق مطلب رو به خوبی ادا خواهد کرد . (( اگر لاشه سگ در خود تخم مگس بپروراند پس لاشه سگ لایق بوسه خورشید است )) فعلا شاعرکایی از جنس من به شکار گنجشک قناعت میکنندتا غوره نشده مویز نگردیم عقاب هم رویای دور از دسترسی نیست وقتی طالب تسخیر آسمانها باشی .

رضا افشاری

سلام المیرا جان در بوداغونکده من واسه قلمت کوچیک شده که ما رو از کامنتای پر مهرت بی بهره کردی . دیدم بوی شعر میاد سرمو انداختم پایین اومدم تو چه نذری خوش مزه ایی این بار کلامت رو نذر دوستت کردی حرکت زیبایی بود یادمون باشه یاد بگیریم . یه چند کلامی هم با این دوست عزیز جناب راستین داشتم اگه اجازه بدی از فضای وبلاگ عزیزت سو استفاده کنم . چند خطی بنویسم . جناب راستین اگه دو تا تنه درخت بشه هفتیه تیرکمونت و یک سنگ بزرگ که این با بر خلاف معمول روش علامت زدن حک شده تیر این کمون باشه و با استعانت از بند تمبان رستم به عنوان کش فکر میکنم نه عقاب بلکه آسمان رو هم بشه شکار کرد . ( مزاح بود ) و اما بعد .. یه سوال دارم چرا باید نیمایی شاملویی اخوانی ظهور کنه در طول تاریخ بشریت کجا یک معجزه دو بار به وقوع پیوسته . حتم دارم این عزیزان از دست رفته تا ابد بر دل نشسته اگر در بین جماعتی چون ما حضور فیزیکی داشتتند نیز از این وصله پینه ها مصمون نبودند .

رضا افشاری

جناب راستین با این دغدغه ها غریبه نیستم و نیستند ولی تعمیم دادن این برچسب روی تمامی قلم ها حکمی است از نوع بولدزری که شاعر و متشاعر رو با هم زیر و رو میکنه . اینم چند بیت از خودم هر چند نارسا ولی در میعت همین دغدغه های عزیز شما تا این چند کلام حکم غرض و مرض رو پیدا نکرده باشه . (( ما )) فردوسی برده نامه بودیم ما خار ـ ستان به لب سرودیم ((غوره نشده مویز گشتیم)) پیش خودمان عزیز گشتیم ما شاعرکان عصر خویشیم ما طعنه زنان اهل نیشیم تالیف دوباره دروغیم ما ساز اهورایی بوقیم دور خودمان طواف کردیم در خویشتن اعتکاف کردیم ما در پی ناکجا به کوچیم ما میوه فصل های پوچیم ما عارف بی فقر و فنائیم ما در خم کوچه ها خداییم راستی المیرا جان با حرفی به روزم

رضا افشاری

سلام تولد در غربت مردن در زادگاه دنيا قربانگاه شاعرانيست که دلشان را نمی فروشند . و این طرح که تمام حس راجب این موضوعه البته باید کمی ویرایشش کنم نفرین بر سرزمینی که در آن خورشید را میکشند انگاه بر مزارش شمع می افروزند ( عقوبتی است به قول شاعر) موید و منصور باشی

bacchus

کاش ما هم صدف خودمان را داشتیم!!

داوود شبانكاره

راستی اين نظر آقای راستتين هم راست راستکی خيلی راست بود اگه يه گونيا بر ميداشتيم بی شک زاويه قائمه ش از ارک سينوس ۹۰ درجه دقيق تره. راست می گه دختر واسه چی اينقد می نويسی اصلا ننويس خب تو ننويسی حتما وحکما يکی مثل ايشون پيدا می شه که بنويسه تو زيادی دختری . ابجی کجايی اين داداشت منتظر شماس

سيد مهدي موسوي

سلام عزيز! با مطلبي تحت عنوان « چگونه ياد گرفتم دست از نگراني بردارم و به بمب اتم عشق بورزم! » ، پاسخ به سوالات دوستان و يك شعر تازه به روزم!! منتظرت هستم...