تکرار و تکرار...

 

فکر می کنم توی یک آسنسور که راهی به بیرون نداره گیر کردم و مدام تکرار می شم ، از 1 به 15 از 15 به 22 از 22 به 25 از 25 به 28 ، به 30 و دوباره به 10 ، 1 ، 15 ، 26، 18، 27 ....

چه خبر شده؟ چرا محکوم به تکرار گذشته شدم؟؟؟ من که عاشق جلو رفتن بودم... وقتی به نوشته های همین خانه نگاه می کنم انگار که قصه ها مدام تکرار هم هستند... سردرد ؛ تنهایی ، خیانت، گریه ، مرگ، اندوه، تولد، شادی ، عشق، سردرد ، تنهایی ، مرگ، تولد، عشق،تلاش ، تلاش،  تنهایی ، بی جوابی ، عشق ، درد ، شادی ، سکوت ، تحمل ، سازش ، بی جوابی ، بی جوابی ، سکوت ... مرگ... آیا برای تولدی دوباره جانی، انگیزه ای هست هنوز؟؟؟

همیشه تو زندگیم از تسلیم شدن متنفر بودمم.. آدمها گاهی راهی نمی ذارن جز اینکه تسلیم بشی... می ترسم تسلیم بشم...

 

سردمه،  مثل یک قایق یخ کرده رو دریاچه یخ ، یخ کردم...

کمکم کن نازی!

(حسین پناهی )

/ 4 نظر / 25 بازدید
sajjad

متن واقعا زیبا بود به خصوص اونجا که میگه: سردمه، مثل یک قایق یخ کرده رو دریاچه یخ ، یخ کردم... من رو یاد غمهای زمستون میندازه. واقعا زیبا است. مفتخرم تا با وب زیبا و پر محتوای شما تبادل لینک داشته باشم خانم آقازاده. منتظر حضور گرمتون هستم. شب خوش[لبخند]

مارال

همیشه همینجوریه همش تکراریه همه چیمون تکراریه والله که من خسته شدم المیرا خانم قشنگ می نویسید

پوچ

من به همه ی شادی ها بدبینم وقتی میان این ساحل کمی آن طرف تر از تولد ِ لاک پشت های کوچک نهنگی دارد جان می کند. "ح. غ"