باز بهمن بی تو آمد...

صدا کن مرا صدای تو خوب است ...

 

 

روزهای سرد زمستانی است و دلم برای اتاق قدیمی ، اتاقی که مال هر دوی ما بود و کافی بود،تنگ شده است....

برای صورت آرامت روی تخت کناری و جای گرم کنار بخاری ،

 برای لبخند معنی دارت وقتی توی رختخواب گرم و نرمت خوابیده بودی،

 نظام جدید همه اش تعطیلی بود و من برای رفتن به مدرسه نق می زدم!،

برای شیطنتهایم وقتی راهنمائی ها تعطیل بودند و شال و کلاه کردن دبیرستانیها در آن روز برفی دیدنی بود!!

برای هر آنچه که شاید از یاد برده ایم و برای هر آنچه قدرش را ندانستیم....

حالا که مجبور می شوم لا به لای اینهمه سیم و بیسیم جستجویت کنم و نیابم!،

وقتی برای خبر دادن از حالم چند جمله می نویسم و چند جمله جواب می خوانم

 وقتی برای خواستنت به خطی بسنده می کنم، نگرانت می کنم و سراسیمه زنگ می زنی ، بیشتر دلتنگ می شوم...

شاید به زودی کنار تو باشم، گرچه از حالا اضطراب لحظه جدایی و تصویر لحظه ای که دستانت را می کشم و بغض، گریه می شود به جانم افتاده...

خانه بی حضور تو فرسوده شد، پدر همیشه ساکت است ولی دل مهربانش را می شود دید، مادر را هم که خودت می دانی! انگار که در سرزمین قحطی زندگی می کنی، بی یاد تو غذایی نمی خورد،

و من در میان این جنگل مخوف ، بارها صدایت کردم و جوابی نیامد، خواستم ، اما دریغ شد... گرچه در قلبم همیشه حضوری روشن داری...

خلاصه اینکه تمام حرفها تکرار آنچه در این ده سال و اندی گفته ام است ، من از تکرار آنچه رنجم می دهد خسته نمی شوم ، بلکه اندکی از این بغض را سبک کند...

تو هم از این خواهر همیشه خسته ات خسته نشو! قول می دهم روزی نه خیلی دور می آید که کودکی باز می گردد، خنده های بی دلیل...

همینکه هنوز می توانیم با هم بخندیم، در این جهان سراسر اندوه، چیز کمی نیست...

عشق میان ما را، در این روزگار قصاوت ، دست کم نگیر...

 

تولدت مبارک...

ممنونم که با تولدت ، پیش از آنکه به دنیا بیایم تنهائیهایم را پر کردی، ممنونم که تو را به من نسبت می دهند...

ممنونم که با این خون مشترک ، همیشه ، تا ابد، ما را از جهانی باز خواهند شناخت و هیچ چیز را یارای انکار ما نیست....

دوستت دارم...

المیرا.آقازاده

                                                   

/ 29 نظر / 12 بازدید
نمایش نظرات قبلی
دریاچه ی قو

با احساس و زیبا نوشته اید. حرف دل است که به دل می نشیند. نیازی به شعر نیست وقتی همه ی واژه ها شاعرانه هستند. مشتی دوبیتی هم زبان دل من است. منتظرم.......راستی سلام!

سلام.. لذت بردم از خوندنتون.. زیبا بود.. خوش حال می شم به منم سربزنید.. موفق باشید..

‌ساناز صفایی

سلام پرنده به وبلاگ سر بزن و اگر تونستی یه زنگ بزن شماره ام هست تو وبلاگ کارگاه شعر شعر با حضور سید مهدی موسوی جمعه 9 اردیبهشت ساعت 4 گلم برای ادبیات بیا کنار هم باشیم سید مهدی برای افتتاح لطف می کنه میاد برای حمایت خواستم در کنارم باشی دوست دار تو ساناز

یاسر قنبرلو

سلام صبر کن ! شب تمام خواهد شد بعد از این روزهای بی تابی می روی توی غـــار مـــردمـــکــــش مثل اصحاب کهف می خوابی ! به روزم با شعری تقدیم به شیرین ترین حقیقت زندگی ام . و منتظر نظرات ارزشمندتان . با تشکر یاسر قنبرلو

محسن تیموری

با سلام . . . نمايشگاه بين المللي كتاب 1390 . . . مصلي _ شبستان _ رديف 32 _ غرفه 30 _ نشر آموت . . . كتاب كليد اسرار زندگي / محسن تيموري

محمد

سلام از صفحه فیس بوکت اینجا اومدم نوشته آخر رو خوندم برادر بود یا خواهر؟

پوچ

سلام... اینها رو می نویسم تا یادم باشه که روزهای اول به چی فکر میکردم تا بعدها اگر مجبور شدم ظاهرا دل ببندم به همین دلخوشکنکها زورکی بگم :حالم خوب است اما …

نامی

سلام نوشته های زیباتونو خوندم و لذت بردم و استفاده کردم خوشحال میشم بهم سر بزنین و راجع به اشعار من هم نظر ارزشمندتونو بذارین موفق باشین نامی [گل]