گر بگویم...

 

از برای خاطر اغیار خوارم می کنی

من چه کردم کاین چنین ، بی اعتبارم می کنی

روزگاری آنچه با من کرد ، استغنای تو

گر بگویم گریه ها ، بر روزگارم می کنی...

(شهریار)

 

خسته ام ، متنفرم از تسلیم شدن... کاش می تونستم زمانو به عقب برگردونم، کاش می تونستم یه جور دیگه ای باشم ، ولی نمیدونم دقیقا چه جوری خوبه!

مدتیه که همیشه معادلاتم غلط از آن در میاد...

نگرانم! خیلی وقته که نگرانم... نگرانم که ایمانمو به عشق از دست بدم به اینکه عشق راهگشاست و جوابگوی همه سوالهاست... عشق همیشه تو کار خودش مونده! نکنه همه عمر اشتباه می کردم که فکر می کردم عشق راه حل همه چیزه ؟

هرچقدر بیشتر فدا می شم ، کمتر درک می شم... احساس تفاوت آزارم می ده، یعنی همه عمر عاشقی اشتباه بوده؟ 

حالا باید چکار کرد؟ وقتی من بلد نیستم جور دیگه ای زندگی کنم... کاش می تونستم تیکه تیکه های وجودم رو از اینطرف و اونطرف جمع کنم و برگردم به دختری که 25 ساله بود و زمین خوردگی و تسلیم در نهادش نبود... 

ا.آ

................

عهد و پیمان تو با ما و وفا با دگران

ساده دل من، که قسم های تو باور کردم...

به خدا کافر اگر بود به رحم آمده بود

زان همه ناله که من پیش تو کافر کردم

(شهریار)

/ 1 نظر / 50 بازدید
مارال

المیرا جان همیشه زیبا و گیرا و حقیقی می نویسی من لذت می برم خوشحالم که باز می نویسی اینجا هنرمند خوب