حرفی بزن!

 

 

من و تو این هجا را می شناسیم

زبان واژه ها را می شناسیم

سکوت از جنس فریاد است اینجا

چه خوب این همصدا را می شناسیم

( محمد علی بهمنی)

 

گاهی دلم برای سایه ات هم تنگ می شود! یعنی که به دیدن سایه ات هم قناعت می کنم!

که توی اتاقم با آن شیطنت همیشه راه می روی!

همیشه کنار منی!

روی زمین اتاق نشسته ایم و شکلات می خوریم و به ریش اینهمه تلخی و اینهمه فاصله می خندیم!

به آدمهای پوچی که معلوم نیست اصلا چرا هستند!

به آدمهایی که از صبح توی خیابان می بینیم و

ما به چترهای آنها می خندیم و آنها به بی چتری ما!

آدمهایی که عمری ست عشق را نمی فهمند و فکر می کنند که می فهمند!

عشق را نمی فهمند و فاصله ی میان عشق و نفرتشان یک مو است!

آنچنان دست یکدیگر را می فشارند و در گوشی حرف می زنند که به خودم شک می کنم:

این من بودم که آنهمه حرفهای نفرتشان از هم را شنیده بودم، یا نه!؟!

آدمهایی که شعارهای بزرگ می دهند و فقط من و تو می دانیم که هیچی نیستند!

شعرهای خوب و بلند - اجتماعی ، عاشقانه - می گویند و فقط من و تو می دانیم که راست نمی گویند!

که زندگیشان شبیه حرفهاشان و حرفهاشان شبیه زندگیشان نیست!

که دروغ می گویند و فکر می کنند برنده ی تمام بازیهای خود ساخته ی خودشان هستند!

و فقط من و تو می دانیم که همیشه باخته اند!

من و تو عشقها و مردم را از دید آنها دیده ایم و از اینهمه دروغهای شاعرانه حالمان به هم می خورد!

و فقط تو می دانی که همیشه حقیقت را نوشتم و سرودم و

همیشه دوست داشتم زندگیم شبیه شعرهایم و شعرهایم شبیه خودم باشند!!

دل تو برای سادگیهای من می سوزد و دل من برای نگاه های کودک تو چند بار غش می کند!

روی زمین اتاق نشسته ایم و دنیای بیرون از این اتاق را یادمان می رود!

سوزش زخمهای سر بازمن هم انگار آرام می گیرد!

انگار این درد کهنه بین صدای خنده های ما و آغوش تو گم می شود!

و چقدر جای تو اینجا خالی است!همیشه! همین!

ا.آ

 

به گیرنده هاتون دست نزنید!! ترانه چهار هجایی است! ترتیب خواندن هم مشخص شده!

 

     حرفی بزن!           از شور من!           قصه بگو!            بی های و هو

از عاشقی              از رازقی              از خنده ها             پرنده ها

 آوازِ ما                 پرواز ما              تا رد شدن           از مرز تن

      چیزی بگو           بی جستجو             حرفی بزن           از فتح من 

قصه بگو              از آرزو               از پنجره             تا خاطره

از حس ما             از لحظه ها            با من بیا             تا انتها

   حالا بگو                بی آرزو!             از زخم من          از گُم شدن

     از حس ما             از گریه ها              حرفی نزن          از مرگ من

       از بغض من           از کم شدن            چیزی نگو!         بی های و هو

      از بهت شب         از درد و تب              تا مرگ من         حرفی نزن! 

 

( الميرا آقازاده )

 

 

من با تو باشم و تو با من!

اما با هم نباشیم،

جدایی این است!

(غاده السّمان/جهان در بوسه های ما زاده می شود/ مترجم: یغما گلرویی)

 

و قرار نيست که تولد ايرج جنتی عطايی نازنين و بانو فروغ فرخزاد را يادمان برود که؟!! ايرج عزيز که هميشه خاطره ساز بوده و هست وخواهد بود و بانو جان هم حتما در ميان ماست...  

/ 34 نظر / 10 بازدید
نمایش نظرات قبلی
رضا

سلام دوسته من احوال شما..؟ مرسی از اینکه سر زدید وبلاگ جالبی دارید من با اجازتون وبلاگتو لینک میکنم. شما هم اگه قابل دونستید این کارو کنید منتظر حضور سبزتون هستم پاینده باشید

گنجشکک اشی مشی

دورود/ يالله ... (( از اون مدل يالله های تعجب بود اين يالله )) !! چه عجب الميرا خانم طرف ما که گاه سايه و گاه ابر وباران است سری زد .. البته به قول دوستی که نميخواهم اول اسمش که سعيد بن کريمی است را ببرم ميفرمود : يادم رفت ! متن شما در راستای منظومات منثر را من قطعات بارانی اسم گذاری کرده ام و روزگاری در سايت به رحمت ايزدی پيوسته پرشين لاگ طرفداران خاص خودش را داشت و اساتيد خودش را .. ممنون از حضورتان الميرا خاتون .. وقت خوش ././././././././././././.

داوود

سلام .خواستم بيام بگم به وزم ديدم خودت هم به روز کردی ولی چرا خبر ندادی .کار قشنگيه ... با يه ساختار ساده ولی محکم ايجاز هم که توش غوغا می کنه .مثل جدول ضرب می مونه .خانم اجازه دو دو تا می شه هوار تا

کوروش

سلام الميرا . هميشه لطف شما شامل حال ما شده .به روز کردم منتظر شما هستم. راستی کار زيبائی بود . هميشه سبز باشی . خوش زی.

آیدین فریدنژاد

المیرا جان خیلی خوب و خیلی قشنگ نوشتی. شادزی مهرافزون.

پگاه

ديدم الميرا جون ... چی بگم ؟!؟!؟! آپديت هستم !

عارف کیا

سلام دوست وهنرمند گرامی زیبا میسرای به ترانه های من هم سر بزن و به دوستانتان یک ترانه سرا یخواننده از دل قرنهای گذشته آمده است با تمام تجربه

کورش

سلام بزرگوار . وقتی ديدم اينقدر صميمانه برای شعر حادثه نظر داديد خوشحال شدم وبا خودم گفتم حيف از کنار اينهمه محبت به سادگی رد شد فقط بايد خدمتتان عرض کنم يک اتفاق يک حادثه يک فاجعه سالهاست نگذاشته دست به قلم ببرم . همه واژه ها رو گم کرده ام فقط بخاطر همينه . اصلا تهيه وبلاگ به اصرار داداش داوود بود وگرنه کارهای من قابل ارائه به بزرگوارانی چون شما نبود . می بينيد همه حرفها گلايه های شخصيه خودم ميباشد ولی قول ميدهم اگر کمی صبور باشيد بمحض حضور آخرين غزل در وبلاگم فقط به سر زدن به شما بزرگواران خواهم رسید خواهش میکنم مطالب را بعد از خواندن در نظرات نگذارید وپاک بفرمائید از حضور شما ممنونم

داوود

سلام .خواستم بيام بگم به وزم ديدم خودت هم به روز کردی ولی چرا خبر ندادی .کار قشنگيه ... با يه ساختار ساده ولی محکم ايجاز هم که توش غوغا می کنه .مثل جدول ضرب می مونه .خانم اجازه دو دو تا می شه هوار تا به...ر. .و .....ز... کردم