تو باشی...

 

اصلا همه دنیا روی برگردانند از دلم ، اصلا همه جهان سنگ باشد و من شیشه، 

فکر کن که رسالت همه آدمها، مثل تا امروزم، رنجاندن من باشد،

فکر کن که همه عمر نشسته باشم و بودنم را گریسته باشم،

تو باشی،

همه اش هیچ است! 

تو، وقتی به نام  ، مرا می خوانی ،

گویی من و تو تنها ساکن بهشت هستیم و هیچکس را یارای گسستن ما نیست،

نه سیب و نه گندم و نه هیچ قانون و نفرینی...

تو باشی،

جهان سراسر شادمانی و بهار است...

تو باشی...

من از روز آمدن تو زیستن دوباره آغاز کرده ام، گذشته ام همه اش هیچ است...

/ 2 نظر / 59 بازدید
مهدی

جهان سراسر شادمانی و بهار است...

مهرداد

سلام المیرا جان اتفاقی می گذشتم و دیدم نوشتی ، عطر و بوی نوشته هایت همیشه مخصوص همین صفحه است و چه زیباست، ساعت ها به خواب می روند انگار در اینجا، لحظه ای تمام نوشته ها و شعرهایی که نوشته بوذی را به یاد آوردم و دیدم انگار برایم همان ده سال پیش است. ...وقتی، به نام، مرا می خوانی...چه قدر دلنشین. سپاس که نوشتی باز هم برایمان به امید روزهای بهتر [گل][گل][گل]