من...

ارغوان
شاخه همخون جدا مانده من
آسمان تو چه رنگ است امروز؟
آفتابی است هوا؟ یا گرفته است هنوز؟

من درین گوشه که از دنیا بیرون است،
آسمانی به سرم نیست،از بهاران خبرم نیست،
آنچه می بینم دیوار است، آه، این سخت سیاه
آن چنان نزدیک است که چو بر می کشم از سینه نفس، نفسم را بر می گرداند
ره چنان بسته که پرواز نگه در همین یک قدمی می‌ماند
کورسویی ز چراغی رنجور ، قصه پرداز شب ظلمانی است
نفسم می گیرد
که هوا هم اینجا زندانی است

.......

 

تفنگم در دست و سرودم بر لب! همه ایران را می بوسم

ای وارثان پاکی ، من آخرین نگاهم، بر آسمان آبی این خاک و

 خلیج همیشگی فارس خواهد بود...

.......

 

من خنده ام را از فضا، از آسمان و زمین، باز پس می خواهم...

من خنده هایی را که در راه میان خانه و مدرسه در چشمان درختان ریختم، از گلهای سرخی که دوست داشتم باز پس می خواهم...

من که خیابانهای آفتاب سوخته این شهر را با این چنارهای سر به آسمان کشیده بی همتا،

من که آبی نه چندان آبی ِ خزر و خلیج همیشه فارس را عاشقانه دوست می داشتم،

من که کودکیهایم را در این خاک سپری کرده بودم و آن زمان که همه رویاهای آن سوی آبی داشتند ، من این سوی آبها را برگزیده بودم،

من که این بهشت ایرانی را به رویای بهشتهای جهانی ترجیح می دادم،

من که از لنگیدن گربه ها، از صدای غم انگیز کلاغها و کبوترها غمگین می شدم،

من که ساعتهایی را به کشف لانه مورچه های مزاحم اتاقم می گذراندم و راهشان را به خانه کوتاه می کردم،

سزای اینهمه ام این بود؟!

من که جنگ را دوست نداشتم و پرچم سفید به جهانیان نشان داده بودم، ، من که تاب دیدن جان دادن پرنده ای را نداشتم،

من که از تبار حافظ و سعدی بودم و شبانه های نوجوانی شاملو، فروغ و قیصر بلعیده بودم و رویای سهراب شدن می دیدم و

 خون، کابوسم بود،

 من که از تبار آرش بودم و تیر و کمان را دوست نداشتم، من که سلاح و سنگ را نمی خواستم و دختر مهربان را از جنگجویان بی باک و رابین هود بیشتر دوست داشتم،

چه شد که نشستم و جان دادن دختری را گریستم؟! به من نگاه کرد و من نیز فقط نگاهش کردم؟

به من نگاه کرد و چیزهایی گفت و من فقط نگاهش کردم و چیزی نگفتم؟!

 

رازقی پرپر شد! باغ در چله نشست! تو به خاک افتادی! کمر عشق شکست!

ما نشستیم و تماشا کردیم...ما نشستیم و تماشا کردیم...

 

چه شد که من تمام شدم، چه شد که من تفسیر ساختن سخت است و ویرانی آسان، شدم و

 بیست و سه سال و اندی ام ، چند روزه ویران شد،

چه شد دختری که من در درد ها ساختم، بر تمام دردها مرهمش کردم، خنده را خودم آموختمش و گریستن را، تنها و صمیمانه گریستن را خودم آموختمش،یادش دادم بر هر ظلمی بشور، بیدار باش، کم بخواب که "جهان بیتوته ی کوتاهی ست میان گناه و دوزخ" ،

مهربانی را، خوب دیدن و شنیدن و ساختن و ویران نکردن را، همیشه و در همه حال قلب داشتن را،انسان بودن را بیست و سه سال آموختمش و

کسی پیدا شد و چند روزه ساخته های مرا ویران کرد... زمین زد...

مرا! دختری که زمین خوردگی و تسلیم در نهاد و ضمیر او نبود، نیست...

خون! قفس! و پرنده هایی که قفس را به رهایی ترجیح دادند،

 آنها که پرواز کردند بی آنکه پرنده باشند یا بخواهند که پرنده باشند،

 خون ! خون بر کف خیابانهایی که کودکی من بود، محله ی دوست داشتنی و آرام ما بود، بر کف خیابانهایی که کودکی هایم بوی قیرگونی اش را شبانه روز استشمام کرده بودم تا ساخته شود،خون به دیوار خیابانهایی که راه میان خانه و مدرسه ام بود و

من بزرگ شدنش را و ترفیع گرفتنش را از تابلوهای میخکوب سفید و آبی به تابلوهای جهت دار سورمه ای و با کلاس و پلاکهایش را از مربع های بی گوشه ی آبی خاک گرفته تا سورمه ای براق چهارگوش تمام، دیده بودم!،

 خون بر کف خیابانهای کودکی ام، بر شهید صالحی و ابوالفضل خسروی که کنار مدرسه ام بود و ما از آنجا پفکهای نارنجی می خریدیم و دستهای نارنجی را با روپوشهای سورمه ای مدرسه پاک می کردیم و می خندیدم و خنده زیور زندگی آرام و سبز ما بود، مرا چنین کرد...

زمان می گذرد و زمانه نیز هم... بلند می شویم، بلند می شوم و ویرانه هایم را چون بقایای تخت جمشید و طاق بستان مرمت می کنم و می ایستم، دوباره دختری می شوم که بود، چه باک اگر ترکهای مرمت حکایت کند که کسی نفهمید اما روزی زمین خورد و شکست...

که روز تولدم،شانزده شهریور دیگری گذشت و شادمانی ام چنان که باید نبود، که شادی نبود... من فقط سال دیگری از کودکیهایم دور تر شدم و چه تلخ باید باشد...

المیرا آقازاده

هشتاد و هشتی که دوستش نداشتم...

 

ارغوان!
این چه رازی است که هر بار بهار ، با عزای دل ما می آید؟
که زمین هر سال از خون پرستوها رنگین است؟
وین چنین بر جگر سوختگان ، داغ بر داغ می‌افزاید

ارغوان ! پنجه خونین زمین، دامن صبح بگیر
وز سواران خرامنده خورشید بپرس، کی برین دره غم می‌گذرند؟

ارغوان! خوشه خون، بامدادان که کبوترها، برلب پنجره باز سحر غلغه می‌آغازند،
جام گلرنگ مرا بر سر دست بگیر، به تماشاگه پرواز ببر
آه بشتاب که هم پروازان، نگران غم هم پروازند

ارغوان! بیرق گلگون بهار، تو بر افراشته باش
شعر خونبار منی، یاد رنگین رفیقانم را، بر زبان داشته باش
تو بخوان نغمه ناخوانده من...

 

/ 33 نظر / 23 بازدید
نمایش نظرات قبلی
حسن

سلام دوست عزیز و قدیمی. نمی دونم منو یادت میاد یا نه؟ فکرک نم اخرین بار چند سال قبل بهت سر زدم ولی از امروز باز هم هستم و به روزم.داشتم تو بخش نظرات نگاه می کردم و دوباره ب تک تک دوستای قدیمی سر می زنم. متن جالبی بود خیلی دل نشین. وقت کردی خوشحال میشم سر بزنی

ونوس

یک نفر هست که از پنجره‌ها نرم و آهسته مرا می‌خواند گرمی لهجه ی بارانی او تا ابد توی دلم می‌ماند یک نفر هست که در پرده ی شب طرح لبخند سپیدش پیداست‌ مثل لحظات خوش کودکی‌ام‌ پر ز عطر نفس شب‌بوهاست‌

مهتاب بازوند

سلام ! به روزم با: گاهی ویراستارم... معرفی کتاب و دوغزل

اردلان کریم نیا

سلام المیرای عزیز.مثل همیشه از خوندن نوشته هات لذت بردم. با ((پوتین)) به روزم.[گل]

محمود

حالادیگرنه ازحادثه خبری هست نه ازاعجازآن چشمهای آشنا /ازدلتنگی هم که بگذریم ، تنهائی تنها اتفاق این روزهای من است...

جلالی

سلام عزیز خواندمت ........... زیبا بود به روزم [گل][بدرود]

elmira

وبلاگ خیلی قشنگی داری.لطفا سری هم به من بزنید.www.elmira69it.blogfa.com