ساعت!

 

چشمای عاشق تو، لبریز نور و رنگه!

فقط تو چشمای تو، تصویر من قشنگه!

المیرا آقازاده

 

سایه های غم مرا لمس می کند

دانه دانه ی هر نفسم همه ی تو را می جوید

تب آغوش تو مرا به آتش می کشد

و آغوش تو را همچون سرباز جنگ برگشته ی وحشی

تنگ خواهم فشرد

و پر تلاطم چون موج در تو خواهم پیچید

و تمام لحظه های پر از اضطرابِ نبودنت را

در آغوشت التیام خواهم داد...

(گیتی رخ/ پریچهر/ هوای پشت پنجره/ویراستار: یغما گلرویی)

 

 

 

این ساعت زنگ دار که صبح ها با صدایش بیدار می شوی دختری است که دوستت دارد!

این ساعت زنگ دار که ...

و باید چیزی بیشتر از یک ساعت زنگ دار ِ ساده باشد؟! نه؟!

گفته بودم! چیزی نیست!

منم و یک تنهایی هزار ساله...

روزهای ناکوک! آدمهای ناکوک! دردهای کهنه!

چیزی نیست! منم و تمام روز دلتنگ تو شدن!

منم! همین ساعت زنگ دار و عقربه هایی که از نبود تو به خواب می روند،

تا تو بیایی و با آن دستهای مردانه ات ، دو دور محکم گوشش را بچرخانی و کوکش کنی و

طفلکی که تا 7 ساعت دیگر نمی تواند از درد این پیچش داد بزند!

تا بعد خواب آلود محکم توی سرش بزنی که یادش باشد بی هوا اینقدر بلند داد نزند!

منم و ...

قولهای سخت!

تو می توانی که این ساعت زنگ دار را ببخشی!

به خاطر این بغضهای همیشه که عشق را سخت می گیرد!

تو می توانی که زخمهای مرا ببینی و بیشتر از همیشه ببخشی!

تو می توانی که این ساعت زنگ دار، که گاهی زیاد و بی موقع زنگ می زند را ببخشی!

تو می توانی که روی تن فلزی لگدکوب شده اش دست بکشی و

این غبار هزارساله را پاک کنی و تن زخمی اش ،

با آن ترکهای عمیق را خوب کنی!

تو می توانی که کوکش کنی! روی هر ساعتی که بخواهی!

می توانی که قلب زنگ زده اش ، که لگد کوب دروغ و تظاهر بوده را دوباره به کار بیاندازی!

تو می فهمی، نه؟

تو می بخشی اگر که در جواب واژه های زیبایت گاهی سکوت می کنم،

تو دردهای مرا خوانده ای، تو بغض هزارساله ی مرا دیده ای ...

تو می بخشی، نه؟

می بخشی اگر هنوز لایق عشقت نشده ام،

اگر که برای عاشق تو بودن باید که این نفرت را بشورم!

تو ایمان مرا به خودت لمس می کنی،

تو این ساعت زنگ دار را اگر که گاهی بد می خواند می بخشی!

چیزی نیست ! منم و یک زنگ قدیمی! منم و بی آزاری و وفاداری تمام و کمال یک ساعت!

منم و تنی فلزی که لگدکوب پسربچه ای شرور و بی احساس شده است!

مثل کارتونها، مثل فیلمهایی که می بینیم و می خندیم،

ولی دردهای تن آن ساعتها اصلا خنده ندارد و ما نمی فهمیم!

ساعتی بدل شده به توپ فوتبال! ولی هنوز زنگ می زند!

و ساعت که تا ادب شدن پسرک سکوت می کند!

تو می دانی که به جان اشیا هنوز ایمان دارم! چه برسد به آدمها!

تو، تو که می دانی هنوز زیر سر عروسکهایم بالش می گذارم و

این روزها که سرد است و بارانی،

رویشان را می اندازم ! شاید بخندی! ولی فکر می کنم سرما می خورند!

به خاطر همین عروسک دکتر را، با آن کیف کمکهای اولیه، همیشه کنارشان می گذارم!

او حتما می داند عروسکها چطور مریض می شوند و چطور خوب می شوند!

و فکر می کنم باید به بچه هایم یاد بدهم با عروسکهاشان نخوابند!

عروسکها نیمه شبها زیر دست و پایشان له می شوند، لای گره های پتو نفسشان می گیرد!

شاید بخندی، تو که دیده ای اینکار را می کنم! حتی اگر خنده آور باشد!

پس حتما این قلب زنگ زده و دستهای سرد و فلزی ام صداقت و عشق ناب و خالص و

مهربانیهایت را می فهمد! می فهمد اگر که پاسخی ندارد،

می فهمد و دوست دارد ، اگر که سکوت می کند!

باور می کند اگر که باورش را سخت آزرده اند، پس من که

به عروسکهای بی جان فکر می کنم

و هرچقدر من اصرار می کنم، تو می گویی :

ولی عروسکها سرما نمی خورند! ولی عروسکها دردشان نمی آید!

هنوز فکر می کنم که می شود!،

حتما مواظب روح لطیف تو هستم!

باورت دارم اگر که ساکتم! باورت دارم اگر که زندگیم را دروغ برداشته است!

اگر که می شود مواظب عروسکها بود،

بی خیال همه ی آنها که آدمها را هم جدی نمی گیرند،

پس می شود که این ساعت زنگ دار را بخشید و مرهمش شد!

می شود که کوکش کنی! روی هر ساعتی که دوست داری...

المیرا آقازاده

 

 

 و ترانه ی تازه ی بی ادیتم !

 

چیزی نمونده از من!

 

 

یه صندلی یه آینه

چیزی نمونده از من!

رو تن خیس آینه

طرح بد شکستن

 

چیزی نمونده از من

یه بغض تلخ مسموم

یاد دروغهای تو

همین حقیقت شوم

 

یه دفتر ترانه

یه عشق کال و بد طعم

عکسهای یادگاری

بغضم و روش شکستم

 

یه ساعت دیواری

که خوابه خوابه خوابه

تو بیداری می گفت که

بودن تو، یه خونه رو ی آبه

 

یه عکس یه تصویر گنگ

چیزی نمونده از من

شیشه ی قرص نفرت

نترس! نپرس، حرف نزن!

 

چیزی نمونده از من

یه جرعه آب و نفرین

خالی خالی از تو

بیا! نگاه کن! ببین!

 

المیرا آقازاده

 

 

 

من می گويم ساعت اگر يک پرنده باشد از اينهمه آواز خواندن خسته می شود!

و تو می گويی: چقدر هم بد می خواند!

(ابراهيمی/نادر/ بار ديگر شهری که دوست می داشتم)

 

 

 

/ 60 نظر / 16 بازدید
نمایش نظرات قبلی
آرش

سلام اميدوار بودم حداقل يه سری به وبلاگ تازه تاسيس من بزنی .آخه گفته بودی کمکم ميکنی............مگه نه بابای

کوروش

سلام بزرگوار برای آخرين بار آپ کردم دوست دارم مثل هميشه عطر حضورت رو حس کنم سپاسگزار همه خوبيهات خوش زی

حسین متولیان

سلام....من هنوز لينکتو حذف نکردم که ديگه لينکم تو بلاگت نيست.....خوشی؟.......قشنگ بود ترانت... ولی با اديت احتمالا خيلی عالی ميشه...... آخرين غزلمو بخون ونظر بده...اگه دوس داری...

المیرا

آرش جان: ؟؟؟؟؟ من که يه ای ميل بلند بالا زدم و کلی راجع به ترانه ات حرف زدم... چی بگم ديگه؟!!! به وبلاگ اولی هم که سر زدم...ولی چشم!بازم سر هم می زنم.

من ...

من تازه واردم // اینجا ها کسی مثل شما تازه وارد ها را تحویل می گیرد ؟ // شاید روزی دوستان خوبی شدیم // من هم شاعرم// و مهم تر از آن شعر دوست ...

من ...

سپاس از تو مهربان كه بدين شتاب درود مرا پاسخ گفتي /// پيوند دادم و آرزو مندم دوستان نيكي براي هم شويم ///

من ...

راستی /// برای من نوشته‌ای روی اين تناقض های نمی‌شود اسم تناقض گذاشت /// فکر می‌کنم کمی عجله کرده‌ای /// اگر نه /// تو روی چيز هايی شبيه «ساکن‌ ِ روان» يا «بی‌پای پادوان» يا «گويای بی‌زبان» يا «ظاهر ِ نهان» يا ... يا ... يا ... /// چه اسمی می‌گذاری ؟ /// توی روستای ما جایی بود به ایم دانشگاه ادبیات /// و در آنجا افرادی که عمرشان را توی این ها غوطه ور بودند /// به اين گونه تصاویر می‌گفتند متناقض نمايی /// شهر شما را نمی دانم ... // در کل قبول دارم که ماجرا خيلی پيچيده است /// حد اقل به روانی و سادگی ترانه نيست شعر کسی مثل مولوی ... /// خوشحال می شوم بيشتر بخوانمت و بخواني‌ام

mahmood

سلام..خوبی؟ اشک رازی‌ست لبخند رازی‌ست عشق رازی‌ست اشک آن شب لبخند عشق‌ام بود. آپديت کردم.خوشحال ميشم سر بزنی و نظر گلتو برام بنويسی! شاد باشی

niloofar

salam khanoom e elmira bebakhshid mikhastam bedoonam ke shoma ien sheraro khodetoon migid age khodetoon migid ke vaghan jalebe va ienke chera ahangesh nemikond bedid baratoon roosh ahang besazan.. age mishe javabe mano bebid mamnoon

ميثم يوسفی

اين ترانه ت با اجازه رفت تو فيلمو سينما چاپ شه !