هیچکی نمی تونه بفهمه...

هیچکی نمی فهمه چه حالی دارم/چه دنیای رو به زوالی دارم/... خیلی دلم گرفته از خیلیا...

به قول همینها که نمی گذارند گاهی از تنهایی دق کنم، این "کاغذ پاره ها و دروغها" یت را می بوسم و روی قلبم میگذارم... تو بگو کاغذ پاره نه، سنگ، بگو خار و تیغ...می بوسمشان... بعد دوباره یک دل سیر با خدا حرف می زنم و کلافه اش می کنم ، اینقدر که همه فرشته هایش را بسیج کند تا به کارم رسیدگی کنند! اصلا چه عیبی دارد دو ساعتش را فقط به من گوش کند...

خشمی از دنیا و آدمهای دورو برم به دل گرفته ام که حس می کنم دستهایم بیشتر مشت می شوند و آماده اند ... دلم نمی خواهد مهربانی کنم، مگر کجای این دنیا، مگر چقدر از این آدمها می فهمند که مهربانی چیست؟ ومهربان کیست؟ آدمها ، آدمهای بد را بیشتر دوست دارند و خوب ها را موجودات احمقی می دانند که باید توی سرشان زد... از دنیایی ، از آدمهایی که مهربانی را نمی فهمند متنفرم...

دلم برای خودم تنگ شده است... دیگر آن دختر آرام همیشه نیستم... به تلنگری صدایم بلند می شود و به تلنگری دریایی از اشک، که دقیقا نمی دانم از کجامی آیند که تمام نمی شوند،از چشمانم روانه می شود... گاهی آرام می شوم و گاهی حس می کنم قدرت دارم که جهانی را به هم بریزم... از همیشه خسته ترم ولی از همیشه قوی ترم... کاری که دوست دارم می کنم و نگران فکرهای مسموم این آدمکها نیستم... مگر نه اینکه هیچکس قدر هیچ چیز را نمی داند، برای چه باید به آنها فکر کنم... دوستشان ندارم... خب؟ دوستشان ندارم... این آدمها را دوست ندارم...

دلم برای مادرم تنگ شده است! جای خالی خنده هایش،پیرهنهای زنانه ی قشنگش و دستان مهربانش وقتی که می دانم پایش درد می کند اما سرم را روی پایش می گذارد و نوازشم می کند، عجیب مشهود است... دلم برای مادرم تنگ شده است،برای لطافت دستانش و قیافه اش که بیشتر شبیه خواهر هاست تا مادرها!! برای وقتهایی که حوصله ندارد و به زور لبخند می زند، برای وقتهایی که حوصله ندارد و این موضوع در اعضا و جوارحش پیداست!! برای اینکه اینجور موقع ها در جای مخصوصش روی مبل می نشیند و تلویزیون نگاه میکند؛برای وقتهایی که خوب می دانم وقتی فیلمهای آنسوی آبهایی ها را نگاه میکند یعنی که دلش گرفته و دلتنگ است،برای روی خوشش وقتی از سرکار برمیگردم و دروجناتم گرسنگی موج می زند! برای دستپخت بی نظیرش که عطر مخصوص خودش را دارد و مشابهش را تا به حال نخورده ام! برای وقتهایی که اسمم را کامل و بدون پسوند خانم صدا می زند و این یعنی زیاد دل خوشی از من ندارد! برای وقتهایی که بازار شام اتاقم را تمیز می کند و چهره اش مندرس می شود و دلم برایش می سوزد! برای اینکه هر چند وقت یک بار دل پرش را برایم خالی می کند و یک دل سیر از دستم شکوه می کند! برای اینکه همیشه می خندد،برای اینکه همیشه مهربان است، برای اینکه گاهی خیلی غمگین است، گاهی خیلی خسته است، گاهی خیلی دلتنگ است و حرفی نمی زند... دلم برای همه اش تنگ شده جز برای وقتهایی که بغض می کند و جهان یکجا روی سرم خراب می شود،جز برای وقتهایی که از دستم دلگیر است و نگاهش می گوید که اینبار دختر خوبی نبوده ام و خانه دور سرم می چرخد، جز برای آن روز که حالش خوب نبود و من به خدا گفتم اگر یه تار مویش کم بشود به همه می گویم که تو نیستی... و نشان داد که هست...ببین! خانم ستاره ها! ستاره ی سهیل! ببین! دوستت دارم و خوشحالم که آن سوی آبها در کنار کسانی هستی که عاشقانه دوستت دارند و دوستشان داری، خوشحالم که خوبی و استراحت می کنی و ما جای خالیت را حس می کنیم...خوشحالم که اسباب و اثاثیه خانه کمی خاک گرفته اند و استراحت می کنند!! خوشحالم که دستهای نازنینت را کمتر!! توی دستکش میکنی و به این تن مهربانت استراحت می دهی! خوشحالم که خوب می شناسمت و شاید کم می شناسی ام!! راستی! همه اشان را خوب نگاه کن و در چشمان خوشرنگت ذخیره کن که دلتنگشانم... راستی! یک دل سیر این همخون بی معرفتم را نگاه کن و از برخورد دو جفت چشمان عسلیتان خورشید را برایم هدیه بیاور! آری از سرزمین خاطره های روزهای خوب، برایم خورشید چشمانتان را بیاور و عکس بگیر! عکس بگیر از آنهایی که که کوچک بودند و مرد شده اند، از آنهایی که جوان بودند و میانسال شده اند، از آنهایی که شبیه من هستند و از کسی که 15 سال زندگی من در دستانش و در چشمانش پنهان است و حالا درست کنار توست... از آن سرزمین سرسبز و خاطره انگیزکه روزهای خوب کودکی و نوجوانیم را درخود دارد و شاید زنجیر به پای کسانی بسته است که تکه های روح من هستند، برایم عکس بگیر ، خوش بگذران و استراحت کن تا هنوز اینجا کنار دردسرهای من و ما برنگشته ای! هوای خوش دریای وسط شهر را نفس بکش و برایم عکس بگیر و در چشمانت ذخیره کن ستاره خانم! ستاره ی سهیل!...

وقتی نیستی خونه دلتنگی رو می فهمه/ چیزی نمی پرسه ولی دردامو می فهمه( المیرا آقازاده)

 

/ 28 نظر / 24 بازدید
نمایش نظرات قبلی
پیام

متشکرم که می نویسی اینقدر پاک و صمیمی بازهم بنویس ...لطفاَ.

رضا راد

دلم برای مادرم تنگ شده است! جای خالی خنده هایش،پیرهنهای زنانه ی قشنگش و دستان مهربانش وقتی که می دانم پایش درد می کند اما سرم را روی پایش می گذارد و نوازشم می کند، عجیب مشهود است... خمیر مایه یه ترانه ای احساسی در متن بالاست مرسی به قلمتون برداشت آزاد بوقتش منم دلم برای خونه تنگه خانم آقا زاده

زیبا اسلام

دوست خوبم سلام چون می دونستم .... از روی نوشته ها و کامنتهاتون که اینقدر خوبید، می دونستم که دیر یا زود میایین و ازتون یاد می گیرم. حتما سعی می کنم این کتابها رو تهیه کنم و منتظرم برای بیشتر شنیدن از شما. ممنونم از این که اینقدر مهربونید...... انرژی مثبت مهربونی رو با هیچ چیز دیگه ای نمیشه عوض کرد. راستی به روزم با نظاره ی تو بر همه حانها مبارک است.... نشونی قاصدک باید بپرسم از نسیم ...... و منتظرم.

میثاق جوهری

سلام با ترانه قهوه کم کافئین به روزم به امید دیدار ...

هستی حکیمیان

سلام امیلی عزیزم خوبی؟ مرسی از اینکه وقت گذاشتی و اومدی از اینکه از فضای کارم خوشت اومده خیلی خوشحالم به خاطر همه محبت های قشنگت ازت سپاسگزارم با آرزوی قشنگترین آرزوها... دوستت دارم. [ماچ][قلب][ماچ][گل]

الهام درزی

سلام المیرای عزیز بازم یه زحمت دارم ... بازم به روزم... میای پیشم؟ شادباشی[قلب]

فواد

هر چه گشتم از دلواژه های بی وزنت به جهت اعلام موجودیت (!) ایرادی بگیرم ، عاجز ماندم ... که کلامت سخن جوششهاست و نه کوششها : شاعر ... !

ندا

[گل][گل]