ديوانگی!

سيه چشمی به کار عشق استاد به من درس محبت ياد می داد
مرا از ياد برد آخر ولی من بجز او عالمی را بردم از ياد *

از خودم خنده ام می گيرد!
باورم نمی شود که به خاطر تو دارم اينقدر گريه می کنم!
و نمی دانم اينهمه اشک را از کجا می آورم!؟
بعد خيلی می خندم!
به خاطر همه چيز ، همه خاطرات خوبمان ، ما که خاطره بد نداشتيم!
می خندم به خاطر همه خرابکاريهامان!
و اينکه گاهی دستمان رو می شد!
اول خجالت می کشيديم ، بعد از عاقبت کار می ترسيديم!
نگاهمان را از نگاهشان می دزديديم! و بعد هر دو می خنديديم!
در آينه باز هم می خندم!
بعد دوباره گريه ام ميگيرد!
يک دنيا گريه می کنم، داد می زنم ، خودم را می زنم!!
هيچوقت فکر نمی کردم وقتی تحملم به آخر می رسد اينطور می شوم!!
بعد بی حال روی تخت می افتم و گريه را ادامه مي دهم!
و باور مي کنم که عشق يعنی ديوانگی!
ا.آ
*(سيه چشمی به کار عشق استاد به من درس ... از کتاب ريشه در خاک ، فريدون مشيری )*

/ 5 نظر / 5 بازدید
هيچكس

خيلي زيبا بود ، هميشه عاشق شعر هاي مشيري بودم ...‹‹ كوچه ›› كه عينا زندگي منه ... ولي اين متن رو تا حالا نخونده بودم ... . راستي ... هيچكس براي آخرين بار آپديت شد ، الان هم اومده خداحافظي ... تا بعدي كه شايد وجود نداشته باشه ... خداحافظ

الميرا

هيچکس جان اين شعری که نوشتم نوشته فريدون مشيری نازنين نبوده که می گی تا حالا نخوندی اين نوشته همانطور که می بينی با نام من تمام شده اما اگر به علامت * توجه کنی متوجه می شی که فقط قسمت اول از ايشون هست... از پيامت و تعريفت ممنونم... هميشه وجود داشته باش نازنين...

mohammad

از شعر قشنگت لذت بردم .در پناه حق پايدار باشی.

siamak

سلام الميرای نازنين: داشتم شعراتو می خوندم که به اين قطعه رسيدم. دختر آخه چرا اينقدر زيبا می نويسی؟؟؟ عالی بود.موفق باشی.