نوزاد آب و آينه...

 

 

برادر جان

نمی دونی چه دلتنگم

برادر جان

نمی دونی چه غمگینم

نمی دونی،نمی دونی برادر جان

گرفتار کدوم طلسم و نفرینم...

نمی دونی چه سخته در به در بودن

مثل طوفان همیشه در سفر بودن...

دلم تنگه برادر جان

دلم تنگه از این روزهای بی امید

از این شبگردیهای خسته و مایوس

از این تکرار بیهوده دلم تنگه

همیشه یک غم و یک درد و یک کابوس...

(ایرج جنتی عطایی)

 

 

دوهزار و پانصد و هفتاد و پنج روز است که رفته ای

بدون احتساب کبیسه و ساعت... که هر ثانیه اش سالی ست...

و درست هزار و نهصد و بیست و دو روز است که ندیدمت...

بدون احتساب ساعت و دقیقه...

درست دوهزار و پانصد و هفتاد و پنج بار مُردم و زنده شدم...

نه فقط نبودنت مرا دومیلیارد و پانصد میلیون و هفتاد و پنج هزار بار آزرد ،

که در هر ثانیه اش دوهزار و پانصد و هفتاد و پنج بار رنجهای دیگری بردم...

گمان نکن که رفتنت ، تنها عبوری ساده بود...

نه! اینگونه بود:

حمام می کردی! من دوهزار و پانصد و هفتاد و پنج بار از جلوی در حمام رد شدم،

در زدم و پرسیدم: چیزی نمی خواهی؟!

ما، من و دوستانمان و دوستانت، سر به سرت گذاشتیم!

با همان حوله ی آبی ات، با دوربینی که در دست من بود و تصویری لرزان به جای گذاشته،

سر به سرت گذاشتیم... تو را خوب می دیدیم، اما لرزش دستان مرا کسی ندید...

اتاقت پر از چمدان بود،می خندیدم، گرچه کوچکتر از آن بودم که تاب بیاورم و تو می دانی که

چقدر قوی و چقدر محکم بودم...دیگر نیستم...چقدر خندیدیم...

دو چمدان، یک ساک دستی آدیداس سرمه ای رنگ،

یک ساک بزرگ یشمی با چرمهای قهوه ای... پاسپورت، بلیط، همه چیز کامل بود...

من، آینه، قرآن،آب؟؟ ،( تو یادت هست که آب پشت سرت ریختیم یا نه؟)

من، آینه ، قرآن یادگار سفره ی عقد مادر،آب؟؟،

احمد چرا گریه کرد؟؟؟... من چرا گریه نمی کردم؟؟؟

دوهزار و پانصد و هفتاد و پنج بار پرسیدم: چیزی جا نگذاشتی؟

و تو هزار و دویست و بیست و پنج بار گفتی: نه!

حتما نه! حتما خوب نگاه نکردی! من،من! من جا مانده بودم!

دو روز قبل، با سخاوت،با سخاوت همیشگی ات، کلید کمدت را به من دادی، به انضمام ما یحتوی!

کمدت: محتوی همه ی چیزهایی بود که هدیه گرفته بودیم، با هم، عین هم،من همه را تمام کرده بودم،

خراب کرده بودم، تو همیشه، همه چیز را خوب نگه می داشتی...

کمدت پر از کاغذهای مختلف بود!! :

برگه های امتحانات ترم! برای تقلب از دفتر مدرسه به سرقت رفته بود!نه؟!

کارنامه! کارنامه های پنهانی که من هنوز هم پنهانشان کرده ام!

فقط من و تو می دانستیم که تو، واقعا فیزیک چند شدی!

معدل سوم دبیرستانت چند بود و بر سر کارنامه ی پیش دانشگاهی ات چه آمد!

دو هزار و پانصد و هفتاد و پنج بار پنهان کاری!

کمدت محتوی یک جعبه گچ،کاغذ رنگی،خودکار و یک کیف پول بود:

عیدی های نو! پنجاه تومانی های معروف مادربزرگ! من همه را خرج کرده بودم!

تو،همیشه،همه چیز را، خوب نگه می داشتی...

چند شماره ی تلفن: مسعود،آلن(که چند وقت پیش تماس گرفته بود و می خواست با تو صحبت کند ، من،

نمی دانستم بخندم یا گریه کنم!گفتم رفته ای! 7سال است که رفته ای!)،احمد،اسکروچی!!

تو همیشه همه چیز را خوب نگه می داشتی، من همیشه همه چیز را خوب به خاطر داشتم!...

من، آینه، قرآن،آب؟؟؟ من پشت سرت آب نریختم؟؟؟...

فرودگاه، نیمه شب، یک پیرهن زرشکی و شلوار مشکی!

بینی ات هنوز چسب داشت؟؟!

من، مانتوی مشکی، روسری مشکی که قبل از حرکت ، مراسم عزایم را با یک شال سبز،

نیمه کاره گذاشته بودم!

مادر،پدر، خاله، دخترخاله،عمو جلال، خاله مهین،مهرداد،یاسر،عمو محسن... من؟!

دو هزار و پانصد و هفتاد و پنچ بار پرسیدم: من کجا هستم؟هنوز نفس می کشم؟

پدر چمدانهایت را برده بود، دوهزار و پانصد و هفتاد و پنج بار در دلم گفتم:

پدر طولش بده! ... نداد...

من ، نه! همه خداحافظی کردند...

دوهزار و پانصد و هفتاد و پنج بار گفتم: دوستت دارم!

قدت بلندتر از آن بود که آغوشت اندازه ام باشد... همه از دور و برم کنار رفتند

انگار من داغ دلشان را تازه کردم، کسی طاقت نداشت ببیند...

بغض مادر،یاسر و ... بالاخره با هق هق من شکست...

خاله پانصد و هفتاد و پنج بار با انگشت زد به دستهایم و گفت: اینکارُ نکن...

دو هزار و پانصد و هفتاد و پنج بار شنیدم:

علیرضا! باید بری ترانزیت!

پنج هزار و صد و پنجاه بار به این جمله لعنت فرستادم...

....

رفتی؟! همین؟!

نه! اینگونه بود:

جسدم را به خانه رساندم، شستم،خودم با دستهای خودم،کفن پوش کردم و از اتاقت تابوتی ساختم...

سقف به سمت من می آمد، زمین به سمت سقف و دیوارها به هم می رسیدند... من نمی ترسیدم...

آتش سوزی در جاده ی E18 آلمان، راه را به بلژیک بسته بود... ما نگران بودیم که دایی به تو نرسد... رسید... ما نگران بودیم تا نروژ چه می شود، چیزی نشد... هتل 5 ستاره ی اقامتت را یادت هست!!؟؟!!

من مثل مرده ای متحرک، دوهزار و پانصد و هفتاد و پنج دقیقه در اتاقت سکوت کردم...

به در و دیوار نگاه کردم... به رفتن، به آن شیشه های حاشیه سبز بی مهرآباد ناسزا گفتم،به تنهایی، به خاطرات، به پانزده سال با تو بودن ، تسلیت گفتم!

سه روز روزه ی سکوت گرفتم...

...

عادت شد؟!

نه! اینگونه بود:

زندگی چنین است! تو نبودی، تحمل نبودنت کار من نبود! ولی شد! توانستم!

دو سال بعد! دیدمت... تکرار شد... حالا تو بدرقه ام می کردی...

اما همین نبود...

شاید یک روز، یکجا، یکوقت، گفتم... گفتم که نبودنت بامن چه کرد...

اگر بودی، آن روز، آنجا.. چنین و چنان نشده بود...

اگر بودی در آن لحظه های عذاب آور، فکری می کردی...

مگرنه اینکه خنده هایت درمان همه ی دردهای من بود، نبود؟!

مگر نه اینکه تو خوب بودی، هوایم را داشتی، نداشتی؟!

اگر بودی چه حادثه ها که رخ نداده بود، چه لحظه هایی که تنها نبودم، چه...

دوهزار و پانصد و هفتاد و پنج بار،نه،پنج هزار و صد و پنجاه بار، به خودم

به تنهایی، به سفر،به مهرآباد، به رفتن، به ماندن،به این هفت سال، لعنت فرستادم...

...

اما...

اما صدایت... از آن سوی اینهمه سیم و بی سیم و این راه دور مرهم چه زخمها که نیست...

وقتی من از شاهکارهای فامیل می گویم و تو قهقهه می زنی و به من می گویی:

چقدر تو کمدی شدی!

انگار جهان من ، این جهان سراسر خاکستری غمگین، دری به خنده می گشاید...

من تنها با تو اینگونه می خندم...

خنده های مخصوص به تو!

راستی کسی معنای اینها را می داند؟:

پنهانی جان؟! کیه؟ بیا تو! بییییییااااااا توووووو!! از اون هپلی هاست! پرونده اینور اونور ببرم؟! ....

و هزار چیز دیگر بی معنا برای مردم، را می داند؟!!

ولی ما هرکدام از اینها را که می گوییم یک دنیا می خندیم!

تو گفتی که هیچکس، هیچوقت نمی تواند برای یکی از ما، خودش را جای دیگری جا بزند!

اینها مثل یک اسم شب هستند!

اینها را اینجا نوشتم، اما فقط ما می دانیم که هرکدامشان دنباله اش چیست! هیچکس نمی داند!!!!!

چه رمز و رازها که میان ماست....

دوستت دارم! نه به خاطر اینکه هم خون منی...

نه! نه تنها به خاطر این همخونی، که تولد تو پاسخ هزار سوال من است...

حالا خوب می دانم کمبود عاطفه در جهان از کجاست!

می دانم که خداوند همه ی خوبیهایش را یکجا در وجود تو به ودیعه گذاشته است...

می دانم که دوری ات از این فلات زیبای درگیر،منطقه را به جنگ و نابودی کشانده است!

می دانم که مسیح ، ملکوتش را به تو اعطا کرده است...

می دانم که همانطور که برای این خانه،برای جهان نیز پیام آور آرامش و صلحی...

قول می دهم به جهانیان نشانی خانه ات را بدهم،

تا صداقت،صمیمیت، وفا، عشق، سادگی، پاکی،مهربانی،صلح و دوستی را بازیابد...

دوستت دارم... به حرمت وجودت که بی شک تکه ای از آسمان است...

تولدت مبارک...

تو متولد می شوی، جهان به سخن درمی آید...

مردم یک سیاره جشن می گیرند،و نسلهای آینده به بالغ ِ نوزادی که از جنس آینه بود اقتدا می کنند...

(المیرا آقازاده)

 

 

دلم تنگه برادر جان

دلم خوش نیست، غمگینم،برادر جان

از این تکرار بی رویا و بی لبخند

چه تنهایی غمگینی

که غیر از من همه خوشبخت و عاشق

عاشق و خرسند

به فردا دل خوشم شاید که با فردا

طلوع خوب خوشبختی من باشه

شبُ با رنج تنهایی من سر کن

شاید فردا روز عاشق شدن باشه

دلم تنگه برادر جان

برادر جان دلم تنگه...

( ایرج جنتی عطایی)

 

امروز یکشنبه ی یکشنبه بود... آبی ملایم... سری به کلیسای وسط شهر بزن و مرا به یاد بیاور...

زندگی ما چیزی جز این تقویمها و شمارش روزها و سالها و ماهها نیستند...

 

 

من سالهای سال مُردم تا اینکه

یک دَم زندگی کردم...

تو می توانی یک ذره، یک مثقال،

مثل من بمیری؟!...

(قیصر امین پور)

 

ای به داد من رسيده تو روزای خود شکستن                 ای چراغ مهربونی تو شبای وحشت من

ای تبلور حقيقت توی لحظه های ترديد                           تو شبو از من گرفتی تو منو دادی به خورشيد

اگه باشی يا نباشی برای من تکيه گاهی                       برای من که غريبم تو رفيقی جون پناهی

ياور هميشه مومن تو برو سفر سلامت                       غم من نخور که دوری برای من شده عادت

ناجی عاطفه ی من شعرم از تو جون گرفته                    رگ خشک بودن من از تن تو خون گرفته

اگه مديون تو باشم اگه از تو باشه جونم                         قدر اون لحظه نداره که منو دادی نشونم

وقتی شب، شب سفر بود توی کوچه های وحشت            وقتی هر سايه کسی بود واسه بردنم به ظلمت

وقتی هر ثانيه ی شب طپش هراس من بود                   وقتی زخم خنجر دوست بهترين لباس من بود

تو با دست مهربونی به تنم مرهم کشيدی                        برام از روشنی گفتی پرده ی شبو دريدی

ای طلوع اولين دوست ای رفيق آخر من                      به سلامت سفرت خوش ای يگانه ياور من

مقصدت هرجا که باشه هرجای دنيا که باشی                اونور مرز شقايق،پشت لحظه ها که باشی

خاطرت باشه که قلبت سپر بلای من بود                       تنها دست تو رفيق دست بی ريای من بود

(ايرج جنتی عطايی)

 

 

 

 

 

 

 

 

/ 83 نظر / 26 بازدید
نمایش نظرات قبلی
الهام

سلام الميراي عزيز به روزم با فاصله ي تار و منتظر نظراتت... حتما مي فوام نظرت رو درباره ي كارم بدونم

بهروز

سلام نوشته هاي زيبايي داريد...

مجید

سلام امیدوارم خوب باشید. به روز هستم

مسعود

سلام المیرا خانوم. اومدم بگم من واسه آخرین بار آپم. خوشحال میشم این دم آخر بهم سر بزنید. بابت همه محبتهایی هم که این مدت بهم داشتید ممنونم. امیدوارم توی زندگی همیشه موفق باشید و پیروز. خدانگهدار تا...[گل][خداحافظ]

الهام درزی

سلام ممنون که بهم سر زدید و از راهنمایی هاتون ممنونم[قلب] خوشحال میشم اون کتابهایی که گفتید رو بهم معرفی کنید... بازم ممنون[گل]

هستی حکیمیان

سلام المیرای عزیزم به روزم .. و منتظر حضورسبزت و نقد های همیشه مفیدت. راستی گلم ...! مثنوی خوب آقای غیاثی رو هم خوندم... عالی بود. ممنون بابت معرفیش .... اگه کتابی تو این زمینه هست ( مثنوی ) با همین تکنیک ... ممنون میشم بهم معرفی کنی . منتظرتم ... خیلی زیاد ... با بهترین آرزوها [گل][ماچ]

الهام درزی

سلام المیرای عزیز به روزم و منتظرت با نظرهای مفیدت ... راستی کتابها یادت نره ... ممنون[قلب][گل]

هستی حکیمیان

سلام الی جان ممنون از حضورت و نقد کارسازت...[نیشخند] خودمم موندم .... حسابی قاطی کرده بودم[تعجب] فکر کنم اون شبی که این شعرو گفتم ... همه قالب های شعرو خونده بودم ... مطالعه در حد مرگ...[نیشخند] نتیجه هم این شد. اما خوب !! ادیت کردم ... منتظرم بیای نظر بدی. راستی میرم برای آقای غیاثی کامنت میزارم. اهان داشت یادم میرفت ...الی جان اگه به جای (چند مترسکی از چوب ) بذارم چند مترسک چوبی ) بهتر نیست؟ از لحاظ وزنی ایراد نداره؟ خیلی گیر کردم تو این قسمت !! منتظرتم تا همیشه ....[ماچ]

هستی حکیمیان

اینم بگم برم دیگه ... کامنتینگ وبلاگت مشکل داره ... فکر می کنم. کلی گشتم تا پیداش کردم...[زبان] با آرزوی بهترین ها دوست دارم خیلی زیاد [قلب][ماچ]