شک!

 

 

نه! به کفر من نترس! نترس،کافر نمی شوم هرگز،زیرا

به نمی دانم های خود ایمان دارم.

انسان و بی تضاد؟!

خمره های منقوش در حجره های میراث،عرفان لایت با طعم نعنا،

شک دارم به ترانه ای که زندانی و زندانبان هم زمان زمزمه می کنند...

(حسین پناهی)

 

 

 

شک دارم ، به این روزها ، به این تقدیر، به این لحظه ها . . .

به خودم شک می کنم...

شک می کنم به لحظه هایی که گذشتند، به لحظه هایی که در راهند...

شک دارم به این آدمها...

به فصلها ، به امید ، به آینده ، به عشق...

من به رنگ خورشید شک می کنم، به باران و به چتر، من به بی چتری آدمها شک دارم...

به لبخندهای این جماعت و به گریه هاشان، من به اینهمه دروغ شک دارم...

من به آدم بودن یا فرشته بودن مادرم هم شک دارم، به خودم، به تولد،به مرگ...

من به سکوت و فریاد وقتی هردو به جایی نمی رسند شک می کنم...

به ریشه های درخت،به آدمهای بی ریشه،به فلسفه،به عرفان، به...

به چشمهای آدمها وقتی هیج حرفی نمی زنند، به دستهای آدمها، وقتی می کشند،

به آغوش عاشقانه وقتی که خیانت می کند، به سرم شک دارم!

به سرم شک می کنم برای اینهمه شک که در خودش دارد و سر به سرِ سرم می گذارم...

من به بازیهای کودکی من اصلا به کودک بودن شک دارم وقتی که شبیه کودکیهامان نیستیم...

به اینکه با تقلید صدای بچه ها خودمان را جای بچه ها جا می زنیم...

به فرجام خوش همه ی عشقها شک دارم اما،

فصلهایم بوی تو را دارند و عزیزند، چرا که عطر تو پایان تمام دل نگرانیها و شک هاست...

و اگر شک دارم به همه چیز، به تو ایمان دارم...

من به لبخندهای تو مؤمنم،به فصلهایی که با تو خواهند رسید...

ا.آ

 

 

عشقت هواي تازه است ، در اين قفس كه دارد

هر دفعه بوي تعليق ، هر لحظه رنگ تكرار

از عشق اگر نگيرم ،‌ جان دوباره ،‌من نيز

حل مي شوم در اينان اين جرم هاي بيزار

(حسین منزوی)

 

 

 

این هم ترانه ای که خواسته بودید کاملش را بخوانید...

 

 

حسرت

 

تا بوده همین بوده

بیدارم و می خوابی

یخ بسته و خاموشم

هستی و نمی تابی

 

 

ز خمامو نمی بندی

ابری و نمی باری

انگار نه انگارِ

آغوش منو داری

 

 

تابوده همین بوده

حرفامو نفهمیدی

یک بوسه رو بی تردید

با عشق نبخشیدی

 

 

تعبیر یه کابوسم

چشماتو که می بندی

می پوسم و می ریزم

می بینی و می خندی

 

 

تا رد شم از این تکرار

دستاتو به من بسپار

آغوشم ُ باور کن

یک لحظه، فقط یکبار

 

المیرا آقازاده

 

 

خدا به من نزدیکه،هر قدر که تو از من دوری...

من باید برگردم به کودکی!

تا که با چرخ خیال وصله ی نور بدوزم به پیراهن ِ شب...

آه! خنده های بی دلیل، گریه های بی دلیل...

من باید برگردم تا تو قبرستون ده غش غش ریسه برم،

به سگ از شدت ذوق سنگ کوچیک بزنم،توی باغ خودمون انار دزدی بخورم...

آخه تنها من می دونم شونه ی چوبی خواهرم کجا افتاده...

من باید برگردم تا به مادرم بگم: من بودم که اون شب شیربرنج سحری تو خوردم

تا به بابام بگم،باشه، باشه! نمی خواد کولم کنی!

گندم ها رو تو ببر من خودم دنبالت می یام،قول می دم نشینم خونه بسازم با ریگ،

دنبال مارمولکها نرم تا اونور کوه...

من می خوام برگردم به کودکی... کمکم کن نازی!

ما چرا می بینیم؟ ما چرا می فهمیم؟ ما چرا می پرسیم؟!...

(حسین پناهی)

 

 

چهارشنبه ها بی معرفتند! باز دَم ِ پنجشنبه ها گرم که بارانی اند و مهربان!

 

/ 74 نظر / 5 بازدید
نمایش نظرات قبلی
مازيار

الميرا جان سلام ... اميدوارم حالت خوب باشه در وبلاگی که به تازگی با عنوان [ کلبه ی ترانه ] راه اندازی شده پست اولو من نوشتم ... خوشحال می شم اگه بيای و نظرتو بگی البته اين ترانه رو قبلاْ خونده بودی و هنوز هم که هنوزه من منتظر جواب کاملت در مورد این ترانه هستم (يادته که؟!) خوشحال می شم اگه ممکنه نظر کاملتو توی همین وبلاگ به طور کامل برام بگی ... در غیر این صورت من همچنان خودم به تنهایی منتظرت هستم توی میل باکسم می دونم گرفتاری ... کار داری ... اون قدرها هم ... نيستم .

مازيار

آدرس کلبه ی ترانه : . http://kolbehtaraneh.blogfa.com

نيما

خورشيد جاودانه مي درخشد در مدار خويش مایيم كه يا جاي پاي خود مي نهيم و غروب مي كنيم هر پسين اين روشناي خاطر آشوب در افق هاي تاريك دوردست نگاه ساده فريب كيست كه همراه با زمين مرا به طلوعي دوباره مي كشاند ؟ اي راز اي رمز اي همه روزهاي عمر مرا اولين و آخرين !!! «حسین پناهی» سلام؛ تو هم که مثل من تنبل شدی نمی خوای آپ کنی؟

وحيدعربانی(باغبرهنه)

سلام وبلاگ باغ برهنه با مطلبی درباره بزرگ مرد ترانه ایران(ایرج جنتی عطایی) بروز شد. ممنون میشم به ما هم سری بزنید. به امید ازادی و ازاده خواهی.... www.vfsdf.blogfa.com

داوود شبانكاره

سلام.خوبی ابجی .به روز کردم سر بزن و بگو. بگو که چقد اشتباه کردم

شروين

چند وقتيه به عمق نوشته هات فکر می کنم و بيشتر می فهمم که در مقابل فهم تو هيچی نمی فهميدم

سولماز فروتن

سلام الميرای عزيز چه تصادفی! هر دو نفرمون با يک آهنگ و يک مطلع ترانه نوشتيم

سید محمد موسوی

تا بوده همین بوده بیدارم و می خوابی یخ بسته و خاموشم هستی و نمی تابی ××××××××××× خیلی زیبا بود می خواستم بزارمش توی وبلاگ گفتم اول ازتون اجازه بگیرم منتظر اجازتون میمونم مرسی[گل]

حنانه

مرسی خیلی خوب بود

حنانه

مرسی خیلی خوب بود:)